علامت: فلسفه

  • سال‌گرد مرگ گاندی؛‌ گاندی برای ما چه پیامی دارد؟

    سال‌گرد مرگ گاندی؛‌ گاندی برای ما چه پیامی دارد؟

    سی‌ام جنوری سال‌یاد ترور ماهاتما گاندی، حقوق‌دان، پیشوای جنبش استقلال هند و یکی از شهیرترین مبارزان و رهبران سیاسی معاصر در جهان است. مردی نحیف و کم‌جثه که باور داشت می‌توان «بدون خشونت» شبه‌قاره‌ی هند را از پنجه‌های تیز بزرگ‌ترین امپراتوری جهان، بریتانیا رهاند.

    دانستنی‌های بسیاری در مورد زندگانی گاندی وجود دارد؛ از این نکته‌ی جالب که «ماهاتما» در واقع نه نام بلکه لقب اوست که در سانسکریت به‌معنای «جانِ بزرگ» است تا نامه‌ای که او برای آدولف هیتلر نوشته بود.

    از زندگی محیر و پُرماجرای ماهانداس کرم‌چند گاندی چه می‌دانید؟ فایده‌ی شناخت این او برای جامعه‌ای چون افغانستان چیست؟ باور او «خیالاتی خوش‌بینانه» است یا گزینه‌ای عملی برای ایستادن در برابر نابرابری؟

    گاندی در دوم اکتبر ۱۸۶۹ در یک خانواده‌ی مذهبی و صاحب‌جاه هندو زاده شد. او سومین فرزندِ چهارمین همسر پدرش بود.

    خواهرش رالیات کودکی‌های گاندی را ماننده به «جیوه» خوانده‌ بود؛‌ کودکی بازی‌گوش و سرشار از میل به حرکت، پویایی، نشاط که از قضا با آینده‌ی «انزواگزین» و عزلت‌نشین گاندی در تضاد نیز است.

    گها رام‌چاندران، در کتاب «گاندی قبل از هند» نوشته‌است که گاندی شدیداً تحت تاثیر مادرش بود، زنی آن‌چنان اهل تدین که غذای روزانه‌ی خود را نیز بدون خواندن‌ دعا صرف نمی‌کرد. زنی‌که پای دشوارترین قول‌هایش نیز می‌ایستاد و روزه‌گرفتن برای «دو یا سه» روز متوالی برایش «عادی» می‌نمود.

    بدیهی‌ست که پرورده‌ی چنین دامانی جانی «ز بالا» باشد که زندگی‌اش در تقلایی برای «بالا رفتن» و «بالا بُردن» خواهد گذشت.

    گاندی سیزده ساله بنابر سنت‌هایی در شرق که تا هم‌اینک بُن و بیخ انسانیت را تکان می‌دهند در سیزده سالگی با یکی از بستگان چهارده ساله ازدواج کرد. او بعدها گفت که در آن‌زمان درک او ازدواج پوشیدن «لباس نو، خوردن شیرینی و بازی با کودکان دگر» بوده‌است.

    داستان‌های خواندنی بسیاری از این ازوداج زودهنگام در زندگی‌نامه‌ی خودنوشت گاندی آمده‌است؛ رشد گیاه‌وار میل‌های نفسانی در گاندی و آزاری‌که خیال وصلت با همسر در جریان درس‌های «مکتب» به گاندی نوجوان می‌رساند. او در پاره‌ای از زندگی‌نامه‌ی خودنوشت خود آورده‌است که چند دقیقه قبل از مرگ پدرش، او را برای دیدار با همسرش ترک گفته بود و این ماجرا تا پایان او را «شکنجه» می‌کرد.

    گاندی در شانزده سالگی با همسر هفده ساله‌اش صاحب فرزندی شد که بی‌حیرت چند روزی بیش نپایید و از جهان رفت.

    گاندی سرانجام در ۱۸۸۸ و به‌فاصله‌ی اندکی پس از زاده‌شدن نخستین فرزند سالمش به لندن رفت؛ حکایت جالبی از زمان رفتن گاندی به لندن نقل شده‌است که مادرش او را که نوزاد و همسرش را هند وا می‌نهاد مجبور کرد قسم بخورد که از گوشت، الکول و زنان در بریتانیا دوری خواهد کرد.

    ماهانداس در لندن به‌قول‌هایی که مادر داده بود وفادار ماند؛ پیوستن او به انجمن گیاه‌خواران لندن را می‌توان دالی روشن بر این وفای به عهد انگاشت.

    گاندی در ۱۸۹۱ و پس از آن‌که از مرگ مادرش در هند و بی‌خبر بودن خودش از روی‌داد خبردار شد به هند بازگشت. به‌فاصله‌ی کمی پس از بازگشت او به هند، یکی از آشنایان او برای او کاری در جوهانسبرگ، پایتخت افریقای جنوبی دست‌وپا کرد.

    گاندی ۲۱ سال کامل در افریقای جنوبی باقی ماند؛ دیدگاه‌های سیاسی و درک گاندی از نابرابری تاحد زیادی به مشاهدات او از نظام آپارتاید نژادی در افریقای جنوبی – که بعدها به‌دست مبارز خشونت‌پرهیز دگری به‌اسم ماندلا برخواهد افتاد – برمی‌گشت.

     رنگ پوست گاندی – که در شرق عادی‌ و جزئی روزمره از زندگی اجتماعی‌ست – برای متصدیان آپارتاید در افریقای جنوبی برتابیدنی نبود. گاندی از ریل بیرون انداخته شد، مجبور به نشستن روی زمین در وسایط نقلیه شد و از دست پولیس افریقای جنوبی به‌دلیل ایستادگی در برابر تبعیض نژادی لت‌وکوب شد.


    گاندی که بنا بود در ۱۸۹۴ و در پی اتمام پرونده‌ی قضایی‌ای که بخاطر آن به افریقای جنوبی آمده بود از این کشور رخت سفر بربندد، برای سازمان‌دهی و تلاش در جهت ایجاد برابری در این کشور ماندگار شد.

    در جریان مبارزات در افریقای جنوبی و تجربه‌های گران‌بهایی هم‌چون «جنگ بوئرها» بود که گاندی به‌چند نکته‌ی مهم پی بُرد؛ یکی نقش هند در امپراتوری بریتانیا بود. او به‌قول خودش به‌عنوان یک «بریتانیایی» وارد افریقای جنوبی شده بود و در آن‌جا دریافت که مردم او را «هندی» می‌دانند؛ نه بریتانیایی.

    نکته‌ی دوم و مهم‌تر اما رسیدن او به این درک بود که مبارزه‌ی خشونت‌پرهیز تاثیری ماندگارتر و عمیق‌تر از مبارزه‌ی خشونت‌آمیز برجا می‌گذارد.

    گاندی در امتداد مبارزات سیاسی‌اش در افریقای جنوبی نشریه‌ای را به‌عنوان «نظر هندی» ایجاد کرد که مسائل افریقای جنوبی، هند و دغدغه‌های روشن‌فکرانه را از دیدگاه‌های ضد نابرابری و عدالت‌خواهانه مورد بررسی قرار می‌داد.

    گاندی در ۱۹۱۵ و بنابر درخواست گوپال گوکال، رهبر استقلال‌طلب هند سرانجام به‌سرزمین مادری بازگشت. بازگشت او که اینک چهره‌ای معروف بود خونی در تازه در رگ‌های جنبش استقلال هند و آی‌ان‌سی» یا کنگره‌ی ملی هند دمید.

    گاندی در ۱۹۲۰ به‌رهبر کنگره‌ی ملی هند رسید و جنبش آزادی‌خواهانه‌ی این کشور را برمبنای باورهای خود سازمان‌دهی کرد. او به‌مرور زمان و پیوسته این جنبش را تبدیل به جنبشی فراگیر و بزرگ با داعیه‌ای همگانی کرد که برای امپراتوری «کبیر» بریتانیا قابل چشم‌پوشی نباشد.

    خواستاری‌های گاندی و کنگره در دهه‌ی ۱۹۳۰ شدت بیشتری یافت؛ در ۲۶ جنوری ۱۹۳۰ کنگره استقلال هند را اعلام کرد. اعلامیه‌ای که از سوی بریتانیا به‌رسمیت شناخته نشد؛ با این‌حال لندن سپردن بخشی از اداره‌ی محلی را به کنگره‌ی ملی هند پذیرفت.

    جنگ جهانی دوم و افزایش تنش‌ها میان کنگره‌ی ملی هند و راج بریتانیایی سرانجام گاندی را در ۱۹۴۲ قانع کرد که تا فوراً استقلال هند را اعلام کند. کنشی که با از سوی بریتانیا با زندانی کردن گاندی و ده‌ها هزار تن از کنگره‌ی ملی هند همراه شد.

    درگیری‌های استقلال هند اوج گرفت و در پایان در ۱۹۴۷، بریتانیایی که ضربات جنگ جهانی دوم قدرت آن‌را به‌عنوان نیروی نخست جهان شدیداً ضربه زده بود؛ شبه‌قاره‌ی هند را در هم‌کاری با مسلم لیگ به‌دو کشور مستقل هند و پاکستان تقسیم کرد. اقدامی‌که خلاف خواسته‌های گاندی از بریتانیا بود.

    یک‌سال بعد، یک جوان هندی افراطی که از تقسیم شدن شبه‌قاره به دو بخش مسلمان و غیرمسلمان و نقش گاندی در آن شاکی بود، ماهانداش را ترور کرد.

    جواهر لعل نهرو، نخست‌وزیر معروف هند و از شاگردان و نزدیکان گاندی به مردم هند گفت که «پدر ملت ما رفته‌است و ما دگر نمی‌توانیم برای نصحیت و تسلی نزد او بشتابیم.»


    زندگی گاندی ماجراهای بسیاری داشت؛ چنانچه او یکی از انسان‌های معدودی‌ست که به‌راستی حرکت تاریخ را نه‌تنها زندگی می‌کنند؛‌ بلکه در چندوچون آن دست می‌برند و اراده‌ای بر آن هموار می‌کنند.

    او به‌هیتلر نامه‌ای نوشته بود و در آن از او خواسته بود که قدرت خود را برای صلح و نیکی در جهان به‌کار بندد و از خشونت و کشتار دست بردارد؛‌ او همین‌طور به پرسش ویل دورانت، مورخ بزرگ امریکایی در مورد معنای زندگی پاسخی نوشته‌است که شرح آن در کتاب دورانت آمده‌است.

    مینی‌مالیسم و ساده‌گرایی او در زندگی با قدرت و محبوبیت بی‌حد و حصری که داشت به‌راستی حیرت‌زاست؛ مردی‌که جانشینِ راج هند شده بود؛ رغبتی به‌راج بودن نداشت. لباس ساده‌ی سپید و نیمه‌ی برهنه‌ی تن مردی که می‌خواست جامه‌ی آزادی به‌جان صدها میلیون تن بکشد – و کشید – به‌راستی که دیدنی و ستودنی‌ست.

    تاثیر این نیمه‌برهنه‌ی برهمن‌صفت هندی دایره‌ی بسیار گسترده‌تر از شبه‌قاره را پیموده‌است؛ ماندلا به او و آموزه‌هایش مهر می‌ورزید و مارتین لوتر کینگ جونیور از او به‌بزرگی یاد می‌کرد و جنبش حقوق شهروندی را برمبنای فلسفه و نوع نگاه او به‌هستی پی افکند.

    ولی پرسش پایانی؛ گاندی به چه درد ما، به‌عنوان مردم افغانستان می‌خورد؟ آیا او در جامعه‌ای که از الف تا یا در آن خشونت‌خواه و خشونت‌گرا هستند کاربردی دارد؟ آیا باورهای او خیالات نیستند؟


    تجربه‌ی تاریخی جنبش‌های خشونت پرهیز پرسش سوم را به بدبینی‌ای عصبی و ساده‌لوحانه تقلیل می‌دهد و پاسخ قاطعی برای آن دارد؛ نه. این باورها و دوری جستن از بارزترین خصیصه‌ی حیوانی که خشونت باشد خیالاتی بودن نیست و چنین چیزی بی‌شک که به‌ کین‌توزی میان پیروز و مغلوب نبرد نیز منتج نمی‌شود.


    اما در مورد کاربرد گاندی در افغانستان، مثال هند را به‌دلیل تکثر آن باید با دقت ملاحظه کرد؛‌ درست است که در هند گونه‌ای فرهنگ تساهل وجود داشت و هم‌زیستی میان گروه‌های متفاوت پیش از گاندی نیز جریان داشت؛ ولی جانب مقابل و اشغال‌گران خاک هند مردمان تساهل نبودند، بریتانیا در هرجایی که رفته‌است نقشی محکم از خشونت و استعمار در شدیدترین معنای ممکن آن برجای گذاشته‌است.




    از سویی دگر جوامعی هم‌چون افریقای جنوبی و امریکا که ایده‌های گاندی در آن‌ها پیاده شده‌است نیز سرزمین‌های مهیایی برای نفی خشونت نبوده‌اند؛ تبعیض نژادی میان سیاه‌پوستان و سفیدپوستان در افریقای جنوبی و امریکا آبستن خشونتی بسیار خونین و مرگ‌بار بود که گاندی و ایده‌های او نقشی بارز در جلوگیری از جاری شدن رود خون در این موارد داشتند.

    پس در مسئله‌ی امکان، اره، پیاده کردن ایده‌های گاندی در افغانستان ناممکن نیست؛ ولی با بومی‌سازی و انطباق آن با شرایط عینی‌ای که مردم و جامعه با‌ آن روبه‌رو هستند. مبارزه به سبک گاندی می‌تواند «حداقلی کردن» خشونت باشد؛ وگرنه در جابه‌جایی قدرت حدی از درگیری اجتناب‌ناپذیر است.

    ما فرزندان خشونت هستیم؛ در بردباترین‌های ما نیز دقایق انفجار و توصل عریان به خشونت به عنوان حلال مشکلات وجود دارد و این، ماحصل طبیعی زیستن در بستری خشونتی پیوسته و چند دهه‌ای است.

    ولی چرخه‌ی فاسد خشونت در بازتولید خود دستی ماهر دارد؛ هرقدری که برای پایان دادن به خشونت، از خشونت استفاده شود، به‌همان میزان به‌ادامه‌ی خشونت کمک شده‌است.

    در روز ترور گاندی، فرصتی داریم برای یادآوری این نکته به خویش که خشونت «انتخاب» است، و می‌توان دشواری‌های اجتماعی را از راهی بجز کشتن و کشته‌شدن حل کرد.


     

  • از نیچه چه می‌توان آموخت؟

    از نیچه چه می‌توان آموخت؟

    فروکاست اندیشمندی که «نابغه» شاید «خفیف‌ترین صفت صادق» در مورد او باشد به چند جمله‌ی تزئینی و قصارگون هم‌چون «به‌سراغ زنان اگر می‌روی تازیانه را از زیاد مبر» و «خدا مُرده‌است» کوته کردن دست خود از گنجی‌ست که او برای درک درست هستی پسِ پشت خود وانهاده‌است.

    فریدریش ویلهلم نیچه نه‌فقط فیلسوفی به‌معنای متعارف یا همان «متافزیک‌دان» بلکه آموزگاری‌ست برای تمرین والاترین ارزش‌های بشری و راهنمایی برای زندگی‌ای انباشته از فضیلت، معرفت و والاتباری. از او چه می‌توان آموخت؟

    طبیعی‌ست که لقب «سنگین» و نه‌چندان خوشایند «فیلسوف» که برای کسانی چون استوارت میل و هابز نیز درست است، نیچه را در نگاه نخست مردی اهل انتزاع و آسمان‌ریسمان‌باف بنماید.

    حتا اگر این نگاه «شایع» در مورد فلسفه به‌عنوان دانشِ «پرسش‌های بی‌پاسخ» و کلنجار رفتن با بنیادی‌ترین سطح درک آدمی از هستی را «مذموم» ندانیم؛ بازهم دغدغه‌ها و اندیشه‌های نیچه دایره‌ای به‌مراتب فراخ‌تر از این دریافت را احتوا می‌کند.

    بدین‌معنا «فلسفه‌مآبی» و درگیری مفاهیم بودن لازمه‌ی سیر و سفر در هستی نیچه نیست؛ ممکن است کسی که هیچ علاقه‌ای به تفلسف به معنای عام آن ندارد نیز تل‌های فلک‌سای اندیشه‌ی نیچه سیاحی کند و در دامان آن دُردانه‌های گران‌قیمت بیابد.

    «بازار»‌ اگرچه دست آلوده‌اش را از نامِ نیچه دور نگه‌ نداشته‌است و او را پیامبر «نسبیت» اخلاق و ارزش‌ها نُموده‌است؛ ولی هرآن‌که بدونِ غرض پیشینی و قضاوت‌های بازاری با او و واژه‌هایش سر و کار داشته‌است، می‌داند که قصد این مرد بازنگاری بنای فرسوده‌ی اخلاق مسیحی‌ست، نه از بُن و ریشه درآوردن بنای اخلاق. نیچه حتا به «نقصان‌های» اخلاق مسیحی می‌تازد چون این منظومه‌ی ارزشی به‌قدر کافی برای او «اخلاقی» نیست.

    او فضیلت‌مندان مسیحی را برای خاطر «نگاهی از بالا به پایین‌شان» بر آنان‌که پا از محدوده‌ی پذیرفته‌های آنان برون نهاده‌اند را به‌سخره می‌گیرد و می‌پرسد این چه اخلاقی‌ست که با «شرمسار» کردن انسان دگری هیچ مخالفت ندارد. در واقع ارجی که نیچه برای فضیلت «شرم» برای فردِ انسانی قائل است بایسته‌ی ستایش و حیرت است.

    تلاش او برای برکشیدنِ سوژگی از کف رفته‌ی آدمی در عصر ظلمت و سلطه‌ی تار نهیلیسم و فراروی از «واپسین انسان» که بی‌تردید بر آدمیان دور و بر ما تا حد قابل ملاحظه‌ای صادق است نمادی از اندیشه‌ی اوست؛ اندیشه‌ای به‌شدت زمینی و توهم‌ستیز. اندیشه‌ای که ضعف را برنمی‌تابد و باور دارد که «افتادنی را باید هُل داد.»
    نیچه نگاهی قدسی به هنر دارد؛ و در میان هنرها نیز قاطعانه یکی را سرآمد می‌داند: موسیقی. او باور داشت که زندگی بدون موسیقی «اشتباه» است و چه گواراتر از رسیدن به «سر منزل مقصود و سپس موسیقی، موسیقی.» اگرچه او هرگز دست به پیانویی برای آفرینش موسیقی نبُرد؛ ولی آثار او و واژه‌های او الهام‌بخش پاره‌های ماندگاری از موسیقی کلاسیک غرب شدند.

    اشتفان زوایگ در کتاب «نیچه» می‌گوید که نُت‌های آغازین سمفونی نهم بتهوون – که ستایش‌شده‌ترین پاره‌ی موسیقی کلاسیک غرب در تاریخ است – با الهام از کتاب «چنین گفت زرتشت» نیچه ساخته شده‌است؛ و البته که نمی‌توان قطعه‌ی جاودان ریچارد اشتراوس «چنین گفت زرتشت» را نیز که با الهام از نیچه ساخته‌ شده‌است از یاد بُرد.

    با این‌حال حتا خوانش ترجمه‌های «خوب» کار نیچه هنرمندی او در بازی با واژه‌ها و معناها و خلق موسیقی‌های پنهان با واژه‌های آذرخش‌گون را بر ما آشکار می‌کند.

    این ستایش‌گر تنهایی یکی از واپسین «بُت‌شکنان» بزرگ در تاریخ است؛ او ابراهیم‌وار برعلیه بُت‌هایی که آدمیان جرات خیره ماندن در آن‌ها را هم ندارند تبری برداشت و بر همه تاخت. از قضا او خود نیز نقش «بُت‌شکنانه»ی خود را به‌خوبی می‌دانست. ناخدایی تنها که به‌قول خودش برای «آیندگان» می‌نوشت و اندیشه‌هایش چنان تکانه‌هایی بر زندگی‌های کوچک و «آسوده‌ی» فروتباران وارد می‌آورد که حتا کسی حاضر به نشر آن‌ها نمی‌شد.

    فراسوی آن «بُتی» که از این بت‌شکن ساخته‌اند؛ مردی که الهام‌بخش فاشیسم و یهودستیزی شد و با ضرب و شتم زنان موافق بود و «ملحدی» که می‌گفت خدا مُرده‌است؛ در فراسوی این بت، چهره‌ی اندیشه‌گری بلندقامت و بزرگ نهفته‌است که چه موافق بصیرت‌های او باشیم و چه مخالف، نمی‌توان منکرِ آن نگاه ژرف و «تازه» و زندگی‌گرایی شد که باور ندارد به‌خدایی که رقص نمی‌داند.

    آزادی، فضیلت‌ورزیِ والاتبارانه – در برابر اخلاق بردگان که گونه‌ای تاجرصفتی را در خود نهفته‌است – و برساختن جانی از آتش، که در این روزگار دود خاکستر از همیشه درخشنده‌تر است، صرفاً یکی از اقلامی‌ست که در سرزمین پُربار نیچه برای گردش‌گران در این شهر باشکوه عرضه می‌شود.

    به‌قول جلال‌الدین محمد بلخی، او «شکرفروشی‌ست» که یک روز نیز «عذر نخواهد گفت» که «برو! شکر ندارم.»

  • بنیان‌گذار «چت جی‌پی‌تی» می‌گوید این ۵ کتاب زندگی شما را تغییر خواهد داد

    بنیان‌گذار «چت جی‌پی‌تی» می‌گوید این ۵ کتاب زندگی شما را تغییر خواهد داد

    سم آلتمن، بنیان‌گذار و مدیر عامل جوان شرکت «اوپن ای‌آی» که با رُبات هوشمند «چت جی‌پی‌تی» به شهرت و ثروتی انبوه و هنگفت رسید، باور دارد که فهرست کتاب‌هایی که او به خوانندگان پیشنهاد می‌کند، می‌توانند «زندگی» افراد را با دگرگون کردن فهم آنان از زندگی بامعنا، روان انسان، ماهیت هستی و روابط اجتماعی تغییر خواهد داد. در این مطلب نگاهی به فهرست پیشنهادی آلتمن می‌اندازیم.

    ۱. انسان در جست‌وجوی معنا، ویکتور فرانکل

    انسان در جست‌وجوی معنا اصلی‌ترین کتاب فرانکل و به‌عبارتی سرچشمه‌ی شاخه‌ی از روان‌شناسی تحت عنوان «معنادرمانی» است. کتابی‌که بهترین تجلی آن را خودِ فرانکل از قول نیچه نقل می‌کند: «کسی که چرایی در زندگی دارد، با هر چگونه‌ای خواهد ساخت.» این کتاب خاطراتِ هولناک زندان نازی‌ها و پناه‌جستن به آغوش «معنا» در آن دقایق تلخ و تاریک را روایت می‌کند.


    ۲. دنیای قشنگ نو، آلدوس هاکسلی

    اگرچه «درهای معنا» نیز از هاکسلی کتاب ستایش‌شده و تاثیرگذاری‌ست، ولی کم‌تر کسی می‌تواند شک ورزد که شاهکار اصلی او «دنیای قشنگ نو» است. رُمانی پادآرمان‌شهری که آینده‌ی بشر را با ظهور فن‌آوری نوین، «استبدادهای دموکراتیک» و منتهای منطقی هولناک ایده‌ی نئولیبرال «خوشبختی» با دقت و طنز سیاهی حیرت‌آور پیش‌بینی می‌کند. به‌عبارتی در میان دو رُمان ۱۹۸۴ از اورول و دنیای قشنگ نو از هاکسلی، می‌توان مدعی شد که پیش‌بینی‌های هاکسلی تا این‌جا دقیق‌تر از پیش‌بینی‌های اورول بوده‌اند.


    ۳. اندیشیدن، سریع و کُند به‌قلمِ دانیل کانهمان

    تا این‌جا که پیشنهادهای آلتمن اگرچه فوق‌العاده و بسیار خواندنی، ولی به‌عبارتی معنامحور و انتزاعی بودند، اما این اثر از کانهمان، ضمنِ مباحث جذاب و میخ‌کوب‌کننده‌ای که دارد، کتابی‌ست که منتهی به‌نتایج انضمامی، ملموس و عملی می‌شود. آلتمن باور دارد که خواندن این کتاب فرایند «تصمیم‌گیری در موقعیت‌های پیچیده» برای فرد را آسان‌تر و ماهرانه‌تر می‌کند.

    ۴. پیروزی، جک ویلش

    رسیدن به موفقیتی جهانگیر و راه‌اندازی کسب‌وکاری «تاریخ‌ساز» هم‌چون اوپن ای‌آی که در کارنامه‌ی آلتمن به‌ثبت رسیده است، سهل به‌دست نمی‌آید. چنین موفقیتی لازمه‌اش گستره‌ی وسیعی از مهارت‌ها و دانش‌های گونه‌گون انتزاعی و انضمامی است؛ به‌ همین خاطر کتاب ویلش در مورد استراتژی و رهبری در این فهرست برای آلتمن جای‌گاه ویژه‌ای دارد.

    ۵. آغاز بی‌نهایت، دیوید دویچ

    اکثریت ذهن‌ها با این افسانه‌ی قدیمی که «همه‌چیز پیش از من اختراع شده است» مسموم شده و درکی از بی‌کرانگی امکان‌های نهفته در دانش بشر پیدا نمی‌کنند. آخرین مورد فهرست آلتمن با تکیه بر قوانین اساسی و بنیادین فزیک نشان می‌دهد که «هزار باده‌ی ناخورده در رگ تاک است» و تل کشف‌نشده‌ها و ابداع‌نشده‌ها بلند و پُربار. آلتمن باور دارد که خواندن چنین کتابی، به فرد اجازه‌ی «اندیشه در سطح بزرگ» و به چالش کشیدن «مرزهای درک بشر از هستی» را می‌دهد.

  • با پنج کتاب مورد علاقه‌ی آلبرت اینشتین آشنا شوید

    با پنج کتاب مورد علاقه‌ی آلبرت اینشتین آشنا شوید

    آلبرت اینشتین ، فزیک‌دان بزرگ آلمانی، یکی از ستایش‌شده‌ترین شخصیت‌های کل تاریخ تمدن بشری‌ست. نظریه‌های نسبیت عام و خاص اینشتین ، بی‌تردید پایه‌ی بخش بزرگی از پیشرفت‌های بشر در یک قرن گذشته بوده است.اینشتین  را به‌درستی در شمار درخشان‌ترین ذهن‌های تاریخ تمدن بشری می‌آورند. فهرست کتاب‌های مورد علاقه‌ی این نابغه‌ی نادره‌ی بشر، بی‌شک شامل خواندنی‌ترین شهکارهای تاریخ دانش بشری است.  

    اگر بنا باشد فهرستی از درخشان‌ترین و حیرت‌آورترین ایده‌هایی که در تاریخ به‌ذهن بشریت رسیده – و یا به‌عبارتی دقیق‌تر به‌واسطه‌ی آن آفریده شده است – تهیه کرد، یکی از این نظریه‌ها و ایده‌ها بی‌شک باید ایده‌ی «نسبیت» باشد؛ کشف این حقیقت «دور از ذهن و پیچیده» که فضا – زمان نه دو پدیده‌ی جدا و مطلق، بلکه پیوستاری نسبی‌‌اند.

    بی‌شک ذهنِ نادر آن نابغه‌ای که چنین ایده‌ای را خلق کرده است، یعنی ذهن آلبرت اینشتین ، ذهنی بی‌نظیر است که درکی دقیق، ژرف و خوب از تاریخ دانش و ادبیات بشری دارد. گستردگی فهم اینشتین  از دانش بشری را می‌توان از لابلای مکاتبه‌ی او با زیگموند فروید، مغز ناب و نادر دگر بشری، دریافت.


    ۵. عناصر، از اقلیدس

    نه‌تنها برای اینشتین ، بلکه برای هزاره‌ها، «عناصر» از اقلیدس، یکی از مبناهای درک منطقی بشر از هستی بوده است. میزان تاثیر و تکثیر این کتاب به‌راستی که «حیرت‌آور» است. جان ویلی در کتاب تاریخ ریاضیات خود «عناصر» از اقلیدس را «موفق‌ترین» و «تاثیرگذارترین» کتاب درسی در تاریخ بشریت خوانده است. اقلیدس در این کتاب مبناهای فهم دقیق هندسه‌ی بر پایه‌ی ریاضیات را پی می‌ریزد و می‌توان نگارش این کتاب را آغاز رهایی تدریجی بشر از «درک نادقیق» هندسه، و در نتیجه درک نادقیق هستی دانست.

    ۴. دن‌کیشوت، میگل د سروانتس

    از کسی چون اینشتین  توقع کم‌تر از این نیز نمی‌رود، دن‌کیشوت که نخستین رمان مدرن جهان خوانده می‌شود، شهکاری‌ست از سروانتس که ماجرای شوالیه‌ای خیالاتی را در قالب طنز – ولی در اوج ژرفنا و دقت – روایت می‌کند. ترجمه‌های بسیاری خوبی از این کتاب به‌فارسی وجود دارد. دن‌کیشوت نه‌تنها اینشتین ، بلکه اندیشمندان بزرگ دگری – هم‌چون بورخس – را نیز تحت تاثیر قرار داده است.

    ۳. رساله‌ای در باب طبیعت بشر، دیوید هیوم

    هیوم فیلسوفی درجه‌یک و مهم است. نمی‌توان «شکاکان» و یا تجربه‌گرایان را بدون درک درست و همه‌جانبه‌ای از هیوم شناخت. این رساله‌ی کوچک هیوم در باب ماهیت وجود آدمی و انقلابی که در شناخت سوژه‌ی آگاه از خودش پدید می‌آورد، اثری یگانه در تاریخ فلسفه است که اغلب پژوهش‌گران فلسفه آن را مهم‌ترین، تاثیرگذارترین و خواندنی‌ترین کتاب دیوید هیوم می‌خوانند.

    ۲. اخلاق، باروخ اسپینوزا

    «اخلاق» شهکار فلسفی اسپینوزا است. چنانچه یکی از پژوهش‌گران فلسفه‌ی او در باب این کتاب می‌گفت، «اخلاق» کتابی‌ست درباب «همه‌چیز». درباره‌ی آگاهی، حقیقت، خدا،‌ طبیعت، عواطف و همان‌سان که آن پژوهش‌گر به‌درستی گفته بود، کتابی درباره‌ی همه‌چیز. اخلاق چشم خواننده را به‌روی نگاهی تازه، بی‌سابقه و فوق‌العاده به هستی باز می‌کند. ترجمه‌ی بسیار خوبی از این کتاب به‌فارسی به‌همت مرحوم اسحاق جهانگیری موجود است.

    ۱. مجموعه‌ی آثار یوهان فن گوته

    شاید بیشترین فضا را در کتابخانه‌ی اینشتین ، مجموعه‌ی ۳۲ جلدی آثار نویسنده و اندیشمند آلمانی بزرگ، یوهان فن‌ گوته به‌خود اختصاص داده باشد. گوته خالق کتاب‌های بسیار خواندنی‌ای هم‌چون «رنج‌های ورتر جوان»، «فاوست»، «دیوان شرقی»‌ و دگر آثار ادبی و فلسفی دگر است. فاوست گوته از قضا نه‌تنها مورد نظراینشتین ،‌ بلکه در شمار کتاب‌های مورد علاقه‌ی چریک بزرگ آزادی، ارنستو چه‌گوارا نیز بود.

    مسلم است که فهرست کتاب‌هایی که در آن زندگانی پُربار و بلند بر آلبرت اینشتین  تاثیر نهادند، بیشتر از همین چند قلم محدود است، ولی این‌ها را می‌توان اصلی‌ترین و خواندنی‌ترین موارد در آن فهرست دانست.



  • پینک فلوید؛ موسیقی‌ای برای زخم‌های روح

    پینک فلوید؛ موسیقی‌ای برای زخم‌های روح

    به گروه موسیقی‌ای فکر کنید که در اوج شهرت و محبوبیت جهانی، تصمیم می‌گیرد که در خرابه‌های یک شهر رُم باستان که توسط آتش‌فشان نابود شده و همه‌ی ساکنانش در گدازه‌ها دفن شده‌اند، برای ارواح این رُمی‌ها کنسرتی زنده اجرا کند و به‌جز همان تیم فنی هیچ‌کس دگری را دعوت نکند و هرگز حاضر به تصریح و توضیح این کنش هم نشود. به‌ دنیای پینک فلوید، یکی از بهترین و برترین باندهای تاریخ موسیقی جهان خوش آمدید!

    پینک فلوید که یک گروه راک انگلیسی است، در شمار بهترین هنرمندان موسیقی در تاریخ این هنر به‌حساب می‌آید. از این گروه و کار آنان در سطحی گسترده و بین‌المللی بزرگ‌داشتی کم‌مانند شده است. ترانه‌های پینک فلوید الهام‌بخش نسل‌های بسیاری و هنرمندان بسیاری در موسیقی نقاط مختلف دنیا بوده است. آلبوم «نیمه‌ی تاریک ماه» که شهکار پینک فلوید خوانده می‌شود؛ یکی از پُرفروش‌ترین آلبوم‌های تمام دوران‌هاست.

    آنانی‌که در دهه‌های گذشته با کار پینک فلوید و تاثیر آن آشنایی دارند؛ به خوبی می‌دانند که شهرت و محبوبیت این گروه میان فارسی‌زبانان در حد گروه‌های افسانه‌ای دگری در تاریخ موسیقی هم‌چون بیتلز و یا هنرمندانی چون باب دیلن است. ترجمه‌ی مجموعه‌ای از ترانه‌های پینک فلوید به‌فارسی به همت م. آزاد و فرخ تمیمی وجود دارد.

    پینک فلوید به‌دلیل موسیقی پیش‌رو، متفاوت، خلاقیت‌های اصیل و مضامین فلسفی، وجودی و ژرف ترانه‌های خود در فرصتی کوتاه به‌شهرتی جهانگیر رسید. این گروه دگر اینک در میان «کلاسیک‌های» راک و تاریخ موسیقی به‌حساب آمده و خالق آن قطعاتی از هنر معاصر بوده است که نشنیدن آن به‌حق زیانی گزاف و سنگین می‌تواند شمرده شود.

    آلبوم‌های «نیمه‌ی تاریک ماه»، «دیوار» و «کاش این‌جا بودی» در کنار آلبوم «نی‌زنی بر دروازه‌های سپیده‌دم» کارهای اصلی این گروه دانسته می‌شوند. این مجموعه‌ی غنی شامل ترانه‌های ماندگاری در سنت موسیقی معاصر غرب هم‌چون «آجر دگری در دیوار»، «کاش این‌جا بودی»، «هی تو»، «خلسه دلپذیر»، «امیدهای بلند»‌ و دگر ترانه‌های پینک فلوید است که نه تنها به‌لحاظ موسیقایی، بلکه به‌لحاظ ژرفنای مفاهیم نیز ستایش گسترده‌ی منتقدان هنری را برانگیخته است.

    آلبوم نیمه‌ی تاریک ماه که اینک و با بیش از پنجاه سال عُمر، هم‌چنان شنیده می‌شود و محبوب است؛ شهکاری‌ست در موسیقی، ترتیب ترانه‌های، چینش واژه‌ها و استفاده از موسیقی به‌عنوان یکی از بی‌واسطه‌ترین گونه‌های انتقال و دریافت تجربه‌ی وجود انسانی.

    اعضای اصلی پینک فلوید که سه رهبر آن در بازه‌های زمانی متفاوت بودند؛ یعنی سید بَرِت، راجر واترز و دیوید گیلمور از سوی هواخواهان و طرف‌داران این گروه «نوابغ موسیقی» خوانده شده‌اند. کارهای ابتدایی پینک فلوید هم‌چون «نواختن امیلی» را ببین یا قطعه‌ی «اختاپوس» را می‌توان مُعرف نبوغ بَرِت، تک‌نوازی‌های گیتار در کارهای پینک فلوید را محصول نبوغ گیلمور و ترانه‌های حیرت‌آور این گروه را محصول نبوغ واترز دانست.


    موسیقی آرام، ضرباهنگی که با ضربان قلب آدمی هم‌نوا می‌شود، صداهایی که هم‌چون رودباری روان گوش‌های آدمی را نوازش می‌کنند،‌ واژگانی که عمیق‌ترین زخم وجود انسان را لمس کرده و چنانچه در قطعه‌ی «خلسه‌ی دلپذیر» آماده است:‌ می‌خواهند آدمی را دوباره روی پای خویش ایستاده کنند، موسیقی این باند افسانه‌ای را مبدل به درمانی برای زخم‌های روان و روح آدمی می‌کند.  

  • نیچه؛ گزارشی کوچک از زندگانی‌ای بزرگ

    نیچه؛ گزارشی کوچک از زندگانی‌ای بزرگ

    تل کتاب‌هایی که در این یک‌ونیم سده در مورد فریدریش نیچه، اندیشمند بلندآوازه‌ی آلمانی، نگاشته‌اند بلند است، بسیار بلند. ولی در میان این انبوهِ کتاب‌هایی که اندیشه و سرگذشت آن مجنونِ بزرگ پروسی را روایت می‌کنند، هیچ‌یک به‌قدر گزارش کوتاه اشتفان تسوایگ که به‌قلمِ لیلی گلستان به‌فارسی ترجمه شده است روان، هنرمندانه و شایسته‌ی زندگانی بزرگ آن مرد نیست. قلمِ سِحرآمیز تسوایگ در این کتابِ کوتاه، با نقلِ نبوغ، تنهایی، پاکی، شجاعت، دردمندی و اراده‌ی بزرگ نیچه، خواننده را «میخ‌کوب» و «حیرت‌زده» می‌کند. در این نگاشته با پاره‌های کوتاهی از این کتابِ شیرین و ژرف مواجه می‌شویم.

    کتابِ تسوایگ – که فقط ۱۰۶ صفحه است – در یازده عنوان و واژگانی درخور و بایسته به‌کاوش سرگذشت مردی می‌پردازد که یک‌تنه اندیشه‌ی «زنگاربسته‌ی» بشر و متافزیک پوسیده‌ی فلسفه‌ی غرب را «خانه‌تکانی» کرد و نام او را – در کنار مارکس و فروید – در میان سه منتقد اصیل، بزرگ و درجه‌یک مدرنیته می‌آورند.

    ۱. تراژدی بی‌بازی‌گر

    بیشترین لذتِ هستی، زندگی کردن در خطر است.

    این پاره از یک دغدغه‌ی نیچه‌ی جوان – و نیچه‌ی میان‌سال و نیچه‌ی ساکت و پیر – شروع می‌کند؛ تراژدی. ارچند نیچه در سال‌های پختگی از اندیشه‌ی تراژدی و دوگانه‌ی «آپولون و دیونیسوس» فاصله گرفت؛ ولی این دوگانه و نفسِ معنای «تراژدی» آن‌قدر برای او عزیز بودند که در شرح‌شان «شهکاری» چون «زایش تراژدی از روح موسیقی» را بنگارد.

    زندگی نیچه یک تراژدی‌ست؛ یک درام تراژیک تک‌‌بازی‌گر. تراژدی‌ای که خبر از انزوایی در حد انتزاع می‌دهد، به چه معنا؟ این‌گونه که حتا خدا در تراژدی زندگی مردی مجنون از این‌سان غائب است؛ آن انتزاعِ واپسین. نیچه که تجسدِ آن مثلِ لاتین بود که «Amor fati» که یعنی «سرنوشت‌ات را دوست بدار.» حتا اگر هم‌ از این‌سان تراژیک و تلخ. تسوایگ در پایان این پاره در ستایش نیچه می‌نویسد

    «…بر خاک افتاده، مغلوب سکوتِ دنیا، تکه‌پاره به‌دست خویش، فرسوده از تلخی رنج، او هرگز دستانش را بلند نکرد تا از سرنوشت بخواهد راحتش بگذارد. برخلاف، فلاکت بزرگ‌تری را طلب می‌کند، تنهایی عمیق‌تری را، رنجی کامل‌تر را، آزمونی سخت‌تر را درخور طاقتش، اگر دستانش را بالا می‌بَرَد برای رد چیزی نیست، بلکه برای نشان دادن نیایش والای قهرمان است: «آه، ای اراده‌ی من، که من آن را تقدیر می‌نامم، ای تویی که در منی، ایی تویی که فراتر از منی، مرا محافظت کن و به‌خاطر یک تقدیر بزرگ در امانم بدار.» بدین‌سان کسی که بتواند با چنین شکوهی دست به‌دعا برد، همیشه دعایش مستجاب می‌شود.»


    ۲. چهره‌ی دو رو

    رفتار  پُرطمطراق ربطی به بزرگ بودن ندارد، هرکس به این رفتار نیاز دارد قلابی است… از هرچه آدم جالب توجه است بهراسیم.

    تسوایگ در این پاره به‌ستایشِ «بُت‌شکنِ» جانِ نیچه می‌پردازد. تلخ‌کامی که به‌هیچ بهایی چهره از آفتاب سوزنده‌ی حقیقت برنمی‌تابد. مردی‌که «سردردهای موحش» او را به‌سرحد دیوانگی کامل می‌رسانند. تنهای ابدی با افکارش؛ هرگز سر راهش به کسی سلام نمی‌کند؛ هرگز همراهی ندارد، هرگز ملاقاتی ندارد. تسوایگ در گزنده‌ترین سطور این عنوان در باب تنهایی نیچه چنین می‌نگارد:

    «هیچ‌کس در کنارش نیست، نه دست مهربانی که دستمال خنکی روی پیشانی داغش بگذارد، نه کسی که برایش کتاب بخواند یا درد دل کنند یا با هم بخندند. در طول تمام این سال‌های کولی‌وار دریغ از یک خشنودی و استراحت شاد و هوایی دوستانه، دریغ از تن برهنه و گرم زنی در کنار تنش، دریغ از بامدادی باشکوه از پس هزاران شب کاری سیاه و ساکت. آه! چقدر تنهایی نیچه وسیع است.»

    ۳. ستایش بیماری

    هرچیز که مرا نکشد قوی‌ترم می‌کند.

    تسوایگ در این پاره به دردمندی بی‌پایان نیچه می‌پردازد. به این‌که فزونی درد نزد او در تمام سنین موحش و مردافکن بوده است. این‌که نیچه در دو ماه، پنجاه گرم هیدرت کلرورال مصرف کرده بود تا بتواند «کمی» بخوابد. او که دانش را زاده‌ی رنج می‌دانست و آسایش را دشمنِ شناخت. همان اراده‌ای که دستِ دعا به درگاه‌اش بلند می‌کرد به او این توانایی را می‌دهد که به‌رغم دردمندی بنویسد:

    روی‌هم رفته (مربوط می‌شود به ده پانزده سال آخر عمرش که سال‌های دردهای وحشتناک او بودند) من در سلامت کامل بوده‌ام.»

    ۴. دون ژوان شناخت

    تسوایگ به دون‌ژوان صفتی نیچه می‌تازد و آن را می‌ستاید. مردی‌که شناخت‌ها را چون دون‌ژوان وسیله‌ای برای کام‌جویی غریزه‌ی حقیقت‌خواهی خود می‌کند و سپس وا می‌نهد.

    چون تمام اغواگران مشهور که از ورای تمام زن‌ها، «زن» را جست‌وجو می‌کنند، نیچه هم از ورای همه‌ی شناخت‌ها، «شناخت» را می‌جوید.

    تسوایگ می‌گوید که همه‌چیز این نابغه‌ی کنجکاو را به‌وجد می‌آورد، هیچ‌چیز او را پایبند نمی‌کند. همین که موضوعی بکرد بودن و جذابیت خود را از دست می‌دهد، آن را بی‌هیچ ترحمی رها می‌کند. او نیز چون دون‌ژوان «طول زمان احساس» را دوست ندارد، بلکه لحظه‌های «شکوه و شگفتی» را می‌خواهد.

    همه‌جا برای من باغ‌های آرمید است. بنابراین همواره دل کندنی تازه و تلخ‌کامی‌های تازه‌تر. باید با این پاهای خسته و مجروح پیش بروم و چون از سر اجبار این کار را می‌کنم، پس به پَسِ پشت‌ام نگاهی ناخشنود به چیزهایی زیبایی می‌اندازم که نتوانستند مرا دلبسته کنند – بیشتر به این دلیل که نتوانستند مرا دلبسته کنند.


    او، همان‌که در چنین گفت زرتشت نوشته بود «مردی که به‌راستی مرد است دو کار می‌کند؛‌ بازی و خطر»، فقط می‌خواهد بازی کند، یک بازیِ خطرناک.

    ۵. شور صداقت

    تو فقط یک حکم داری: پاک باش!

    تسوایگ می‌گوید نیچه می‌خواست کتابی با عنوان «شور صداقت» بنویسد. او هرگز این کتاب را ننوشت اما از آن بهتر، به‌شیوه‌ی آن کتاب زندگی کرد. صداقتِ نیچه خاص اوست؛ صداقتی نیست که از آیا انجیل و یا خویشتن‌داری فروتنانه‌ی مسیح تقلید شود؛ نه هم از آن‌سانی‌ست که سقراط در آخرین دقایق پیش از سرکشیدن شوکران متبلور کرد؛ صداقتی‌ست که از سوزشِ آشکار آتش حقیقت ریشه می‌گیرد. نیچه مردی‌ست که به‌هیچ قیمتی دروغ نمی‌گوید.

    نیچه هرگز نمی‌خواهد موجودی «شادمان» باشد، او همیشه می‌خواهد موجودی «با حقیقت» باشد.

    ۶. پیش رفت به سوی خود

    نیچه از نابود کردن خود نمی‌ترسد؛ آن را لازمه‌ی بازسازی خود می‌داند. و با نبوغی آمیخته با وسواس، هرباری که خود را از نو می‌سازد؛ دوباره می‌گوید: نه! خوب نیست! کافی نیست! پس دوباره خود را نابود می‌کند تا دوباره از نو بسازد. چه بسا چون سیزیف، این سرنوشتِ مردی بود که در نابودی نهایی، برای همیشه خاموش شد.

    در بیست‌وچهار سالگی از پیری شروع می‌کند. درحالی که رفقایش هنوز مشغول خوش‌گذرانی‌های دانشجویی‌اند و آداب لودگی را در نوشخواری‌هایشان اجرا می‌کنند… نیچه استاد دانشگاه و صاحب کرسی فلسفه در دانشگاه بازل می‌شود.



    ۷. کشفِ جنوب

    جایی وطن من است که بتوانم در آن پدر باشم و بیافرینم، نه جایی‌که در آن زاده شدم.


    ۸. پناه به موسیقی!‌

    تسوایگ از شیفتگی محیر نیچه به موسیقی می‌نویسد. این‌که او اگرچه منتقد او شنونده‌ی بی‌نظیری بود، هرگز موسیقی‌ساز و موسیقی‌نواز نشد. اما شد. متنِ او موسیقی‌ بی‌همتایی‌ست که آفریده است. نثری‌که به قول تسوایگ هرگز نثری در آلمانی – در آن زبانِ کانت و هولدرلین و گوته و هگل – وجود نداشته است. او که به‌قول تسوایگ «چنین گفت زرتشت» را با ذهنیت نخستین فرازهای سمفونی نهم بتهوون نگاشته است.

    اکنون که به سر منزل مقصود رسیده‌ام، موسیقی، موسیقی!


    ۹. هفتمن تنهایی

    «آه ای تنهایی، تنهایی، ای موطن من!»

    تسوایگ آخرین مرحله‌ی زندگی نیچه را یک خلاء وحشتناک می‌نامد. به‌خوبی یک خلاء وحشتناک می‌نامد. مردی‌که نبوغش آسمان‌ها را درخشان و تابناک تواند کردن، در آلمان ناشری نمی‌یابد و کاغذهای اندیشه‌های پریشان و بزرگش را روی هم می‌انبارد. با پول شخصی کتاب‌های خود را چاپ می‌کند و به «آنانی‌که می‌شناسد» می‌فرستد و دریغ از یک نظر! از یک قضاوت! هیچ‌کس او را به‌پشیزی نمی‌ستاند و او که زندگی را قربانی خداوند حقیقت و بزرگی کرده بود، اینک ذره‌ای اعتبار نزد هیچ‌کس در میان زندگان ندارد. چنین بود سرنوشت بزرگ‌ترین ذهن قرن.

    ۱۰. رقصی بر فراز پرتگاه

    اگر مدت زمانی طولانی به پرتگاه نگاه کنی، پرتگاه هم تو را نگاه خواهد کرد.

    تسوایگ آخرین مرحله‌ی خلاقیت زندگانی نیچه را با ون‌گوگ و نبوغ جنون‌آمیز مقایسه می‌کند. می‌گوید دوستان که برای لحظه‌ای سه‌پایه‌ی ون‌گوگ درحالِ نقاشی را رها می‌کردند، در بازگشت می‌دیدند که تابلوی دوم را هم تمام کرده و با چشمانی سرخ و قلم‌موی رنگین سومی را شروع کرده است. نیچه‌ی نابغه در واپسین روزهای هوشیاری به «وحی» نیز باور داشت:


    …مفهوم وحی این است که یک‌باره مرئی می‌شود، شنیده می‌شود، چیزی تهِ دلِ وجود شما را می‌لرزاند و ملتهب‌تان می‌کند، و این معرفت به‌سادگی یک حالت «شدن» را تشریح می‌کند. می‌نشوی، جست‌وجو نمی‌کنی، می‌گیری بدون آن‌که بخواهی بدانی چه کسی می‌دهد، فکری به‌سان برق به سرت می‌زند، آن‌هم با قدرتی ملزم‌کننده و بدون هیچ تردیدی در شکل آن، آن را برمی‌گزینی.


    ۱۱. مربی آزادی

    «مرا پس از جنگ آینده اروپایی درک خواهند کرد.»

    و چنین نیز شد. او را پس از جنگ آینده‌ی اروپایی درک کردند، یا دست‌کم شروع به درکش کردند و اندیشه‌های او از هیتلر تا هیدگر را در آغوش کشید و کمتر حیطه‌ای در دانش بشری ماند که پای نام او در آن برسد. مردی‌که از «نهیلیسم» سخن گفت و آن را با چشم‌های تیزنگرش در همان سده‌ی نوزده کشف کرد. مردی‌که از واپسین انسان سخن گفت و از ضرورت «آفرینش» ابرانسان. و همیشه «آزادی» هدف غایی نیچه بوده است. آتشِ جانِ او تا ابد مشتعل بماناد.






  • اِلوار؛ شاعری که شعرش شراب است

    اِلوار؛ شاعری که شعرش شراب است

    زخمی بزن به او
    عمیق‌تر از انزوا

    پُل الوار



    در سکانسی خاطره‌انگیز و تاریخی از سریال «مدار صفر درجه» شهاب حسینیِ جوان، در میان صنف به خواندنِ شعرِ «دوست داشتن» می‌پردازد؛ همان شعرِ «ترا برای همه‌ی کسانی که دوست نداشته‌ام دوست می‌دارم، ترا برای عطر نان گرم، برای برفی که آب می‌شود دوست می‌دارم»، شعری از پُل اِلوار، شاعری که شعرش شراب است. و آیا بی‌مهری نخواهد بود که شاعری دردمند و دیرآشنا را که زندگی‌اش را صرف رزمیدن برای آزادی و ساحری با واژگان کرده است با همین یک شعرِ شهکار بشناسیم و بزرگ بداریم؟ زندگانی اِلوار آن‌چنان بزرگ، پاک، دوست‌داشتنی و حیرت‌آور است که آدمی با خواندنش گمان می‌کند «افسانه» می‌خواند.

    احمدِ شاملو، آن شاعر بزرگ آزادی، کم کارِ کارستان نکرده است؛ درکنار آن مجموعه‌ی غنی‌ای که او از شعرهایش خویش برجا نهاده است، برگردان‌هایی که او از شعر جهان به‌فارسی کرد، نقشی تعیین‌کننده در آشنایی فارسی‌زبانان با میراث غنی و بزرگ شعر جهان داشت. اِلوار را شاملو به زبانِ فارسی و در نتیجه به‌ جهانِ فارسی‌زبان آورد. به‌قول خودش خواندن شعر «زخمی بزن به‌او، عمیق‌تر از انزوا» او را میخ‌کوب کرده بود. ترجمه‌ی اصلی و معروفی هم که از شعر «دوست داشتن» وجود دارد، برگردان شاملو است.

    پُل اِلوار که نمی‌توان معتاد و مفتون شعر بود و او را نشناخت، شاعر بزرگ فرانسوی و از پیش‌گامان نهضت سوررئالیسم در شعر است. اِلوار زاده‌ی دسامبر ۱۹۸۵ در سِنت دینیه‌ی فرانسه است. در کودکی با خانواده به پاریس متواری شد و آن‌جا با یک دختر روس آشنا شد که رابطه‌ی عاشقانه‌ و ژرف این دو، نقشی برجسته و مهم در «شاعر شدن» اِلوار بازی کرد. هلنا دباکوف که اِلوار او را «گالا» صدا می‌کرد؛ به معنایی لو سالومه‌ی قرن بیستم بود؛ تاثیر او بر شاعران و هنرمندان سوررئالیست مثال‌زدنی است. همان‌قدر که تاثیر سالومه بر نیچه، فروید و دگرانی در قرن نوزدهم انگشت‌نما بود.

    اِلوار مردی دردمند بود. برانشیت، میگرن، آپاندیس مزمن و گونه‌ای بیماری ژنتیکی خون، همگان قسمتی از اختلالات سلامتی مرد شاعر، جوان و نحیفی بودند که باعث شدند اِلوار در جنگ جهانی نخست شایسته‌ی فرستاده‌شدن به خط نخست نبرد دانسته نشود. کسانی چون اِلوار جوان در جنگ از همان ابتدا «اسیر جنگی» شمرده می‌شدند.

    شاعر را در چند کیلومتری خط نخست نبرد میزی و صندلی‌ای و کاغذ و مُرکبی دادند تا به خانواده‌های «کشته‌شدگان» و «زخمیان» نامه بنگارد، و به آن‌ها خبرِ مرگ دُردانه‌ها و ریخته‌شدن خونِ سرخ بر مرمرهای سپید را بدهد. شاعر هر روز بیش از ۱۵۰ نامه می‌نوشت و شب‌ها را در کندن گور برای کشته‌شدگان کمک می‌کرد. و فقط یک شاعر می‌توانست با زیستن چنین زندگی‌ای «امید» را در نهان‌گاه دل زنده دارد و زیبایی را با آن چشم‌های خسته بنگرد، بیافریند و ستایش کند.

    ولی جانِ سرکش اِلوار به چنین نقشی در جنگ سیراب نمی‌شد؛ به‌راستی بزرگ‌اند آنان‌که هم شاعرند و هم مبارز. اِلوار از ماندن پشت جبهه و نظاره‌ی «ننگین» خاک شدن جوانان دگر دلش گرفت و سرانجام و پس از ازدواج با همان دخترکِ روسی، که او را از ناز «گالا» صدا می‌زد، به‌قول خودش به «سربازان حقیقی» پیوست.

    دو روز. اِلوار فقط دو روز پس از ازدواج با محبوبِ‌ یگانه‌ی زندگی خود، با گالا، با دختری‌که بخاطر رسیدن به او – در روزگار «جنگ بزرگ» از هفت خوان رستم جسورانه گذشته و از مسکو حرکت کرده و اسکاندیناوی را دور زده و به انگلیس و سپس به فرانسه آمده بود، راهی جبهه‌ی نبرد شد. چه جانِ بزرگی! چه جانِ خائوسی و دیوانه‌ای!

    اِلوار مدتی را در خط نخست ماند و مردی که جانِ بلورین داشت و تنی شدیداً بیمار، از جبهه فرستاده شد به یک بیمارستان. سپس جنگ به‌فاصله‌ی کوتاه پایان یافت و به‌قولِ همسرِ اِلوار، روزگار جنگیدن برای «زندگی»‌ به‌سر رسید؛ اینک روزگار جنگ برای «خوشبختی» است.

    در پایان جنگ، اِلوار «شعرهایی برای صلح» و «وظیفه و اضطراب» را به چاپ رساند؛ شعرهای نخستینی که زمینه‌ی آشنایی او برتون و لویی آراگون شد. شاعران چپ‌گرا و منتقدی‌که شیفته‌ی کار اِلوار جسور و جوان شده بودند. دوستی این جمع – به اضافه‌ی ساوپل – جاودانه شد.

    پیچیدگی‌های رابطه‌ی اِلوار با گالا پس از ورود شخص سومی در رابطه‌ی آنان اِلوار را افسرد. او ناپدید شد و هیچ‌کس نمی‌دانست که اِلوار کجاست. گالا او را سرانجام در سایگون پیدا کرد، در ویتنام. او را بازگرداند ولی «گالای اِلوار» سرانجام پس از آشنایی با سالوادور دالی، شاعر اسپانیایی که خیلی جوان‌تر از او بود، عاشق او شده و همسر دالی شد.

    اِلوار اما شاعر و مبارز ماند و از انقلابِ مراکش حمایت کرد. او و آراگون بالاخره به عضویت رسمی حزب کمونیست فرانسه درآمدند. اِلوار که اینک شاعری بزرگ و پخته شده بود، مجموعه‌های اصلی شعر خود را به‌چاپ رساند. جالب است که او از شمار نخستین شاعران غرب است که به وسیله‌ی نشریه‌ی «التطور» در مصر، شعرهایش به عربی ترجمه شده و وارد جهان مسلمانان شد.

    اِلوار به‌واسطه‌ی دوستانش پیکاسو و مان ری با ماریا آشنا شد، اجراکننده و هنرمندی سوررئالیست که سرانجام دومین زنِ اِلوار شد. شاعر دگر یک چهره‌ی اصلی در جنبش سوررئالیسم شناخته می‌شد و پس از اخراج شدن از حزب کمویست شروع کرد به گشتن اروپا. در این سال‌ها پیکاسو بود که یارِ غار شاعر فرانسوی شده بود.

    در جنگ جهانی دوم، اِلوار – در کنار آراگون – شاعران اصلی جریان مقاومت در برابر اشغال فرانسه از سوی آلمان نازی شد. هزاران نسخه‌ی شعرِ بلند «آزادی» از او در سرتاسر فرانسه منتشر شد و حتا از سوی هواپیماهای انگلیسی بر روی فرانسه‌ی اشغالی ریخته شد. اِلوار سال‌های سخت و سردی را در این دوره سپری کرد و دست از مقاومت و انجام آنچه در توانش بود برای آزادی دریغ نکرد.

    شاعر که سربلند از امتحانِ تلخ و سخت تاریخ برای ایستادن پای آزادی سربلند بیرون شده بود؛ با شنیدن خبرِ مرگ همسر جوانش بر اثر ایست قلبی باری دگر فروشکست.

    ارچند دوستی، مبارزه و شعر شاعر را برای سال‌های بسیاری پس از مرگ ماریا زنده نگه‌داشتند؛ ولی او سرانجام در نوامبر ۱۹۵۲ در پاریس و بر اثر ایست قلبی درگذشت. اِلوار را در گورستان پی‌یر د لاشیز به‌خاک نهادند؛ گورستانی‌که اِلوار فقط یکی از بزرگان در خاک خفته‌ی آن‌جاست.

    این زندگانی بزرگ فقط از مردی می‌آید که برای «آزمودن» و «زندگی» کردن بهای سنگینی پرداخته است؛ ولی هیچ‌گاه اصالت جان و برق درخشنده‌ی نبوغ در روانش دست از بزرگ‌داشت «امید» نکشیده‌اند. به‌قولِ خودِ او، در شاخساران بستر او پرنده‌ای آشیانه‌ کرده بود که زبانش به «آری» گفتن نمی‌گشت؛ مردی «نه گو» و سرکش که جانی لطیف و شاعر داشت. در پایان این نگاشته ترجمه‌ی یکی از شعرهای اِلوار به‌قلم هلاله محمدی می‌آید. روح آن بزرگ شاد.

    آزادی

    برای پرنده‌ی در بند
    برای ماهیِ در تُنگ بلور آب
    برای رفیقم که زندانی است
    زیرا، آنچه می‌اندیشد را بر زبان می‌راند.

    برای گُل­های قطع شده
    برای علف لگدمال شده
    برای درختان مقطوع
    برای پیکرهایی که شکنجه شدند

    من نام ترا می‌خوانم: آزادی!


    برای دندان­‌های به هم‌ فشرده

    برای خشم فرو خورده
    برای استخوان در گلو
    برای دهان‌­هایی که نمی‌خوانند
    برای بوسه در مخفی­گاه
    برای مصرع سانسور شده
    برای نامی که ممنوع است

    من نام ترا می‌خوانم: آزادی!

    برای عقیده‌ای که پیگرد می‌شود
    برای کتک خوردن­‌ها
    برای آن‌ که مقاومت می‌کند
    برای آنان که خود را مخفی می‌کنند
    برای آن ترسی که آنان از تو دارند
    برای گام‌های تو که تعقیب­اش می‌کنند
    برای شیوه‌ای که به تو حمله می‌کنند
    برای پسرانی که از تو می‌کشند

    من نام ترا می‌خوانم: آزادی!

    برای سرزمین­‌های تصرف شده
    برای خلق‌­هایی که به‌اسارت در آمدند
    برای انسان­هایی که استثمار می‌شوند
    برای آنانی که تحقیر می‌شوند
    برای مرگ بر آتش
    برای محکومیت عدالت‌خواهان
    برای قهرمانان شهید
    برای آن آتش خاموش

    من نام ترا می‌خوانم: آزادی!

    من ترا می‌خوانم، به‌جای همه
    به خاطر نام حقیقی تو
    من ترا می‌خوانم زمانی که تیرگی چیره می‌شود
    و زمانی که کسی مرا نمی‌بیند،
    نام ترا بر دیوار شهرم می‌نویسم
    نام حقیقی ترا
    نام ترا و دیگر نام­‌ها را
    که از ترس هرگز بر زبان نمی‌آورم

    من نام ترا می‌خوانم: آزادی!

  • «مُهر هفتم»؛ از ماندگارترین فیلم‌های تاریخ سینما

    «مُهر هفتم»؛ از ماندگارترین فیلم‌های تاریخ سینما

    آیا در این بازار آشفته‌ی «سینمای تجاری» به‌دنبال «فیلمی تکان‌دهنده» و «ژرف» هستید؟ فانتزی‌های بی‌مقدار و پیش‌پا افتاده‌ی ابرقهرمانی «مارول» تکراری و تهی از محتوا نشده است؟ پس بختیارید. در این نگاشته با فیلم و کارگردانی آشنا می‌پردازیم که به‌صورتی گسترده در شمار بهترین‌های تاریخ سینما هستند. فیلمی که در آن شوالیه‌ای جسور و خوش‌فکر، در عصر طاعون، فرشته‌ی مرگ را به شطرنج فرا می‌خواند و زندگی خود را در این نرد می‌نهد. «مُهر هفتم» که بیش از هفتاد سال از اکرانش می‌گذرد، شهکار اینگمار برگمان، کارگردان بزرگ سوئدی و از ماندگارترین فیلم‌های تاریخ سینما است.

    ارچند این روزها مُهملات «ابر قهرمانی» مارول و فیلم‌هایی چون باربی و اسپایدر من سینما را در فراخنای فرهنگ بشری تبدیل به «تفریحِ صرف» کرده است. ولی نمی‌توان این «هنرِ هفتم» را در خوش‌گذراندنِ گاه و تهیج و ترغیب احساساتِ بشر فروکاهید. مُهر هفتم از آن فیلم‌هایی‌ست که بیننده را می‌گَزد و او را با «ترس‌های وجودی» و پرسش‌های پاسخ‌نیافته‌ی تمدن چندهزار ساله‌ی بشر روبه‌رو می‌کند.

    برگمان فیلم‌نامه‌ی «مُهر هفتم» را برپایه‌ی نمایش‌نامه‌ی کوتاه خودش به‌نام «رنگرزی چوب» نگاشت. در این فیلم شوالیه‌ای متهور و جوان، پس از جنگیدن در جنگ‌های صلیبی به میهن خویش بازمی‌گردد که اینک قربانی شیوع «مرگ سیاه» یا همان طاعون شده است. شوالیه با شخصیتِ مرگ رویارو می‌شود که در بدایت امر به او می‌گوید «دیری را کنارت بوده‌ام.» و اینک آمده است تا جان شوالیه را بستاند؛ البته حیله‌گری شوالیه این است که مرگ را به شطرنج فرامی‌خواند و به او می‌گوید که مادامی‌که مات نشده است؛ زنده خواهد ماند.

    و مگر این حکایتِ زندگی‌های رویاگون همه‌ی ما نیست؟ شطرنجی با مرگ که همگان می‌دانیم در پایان بازنده‌ی آنیم؛ ولی دمی بیشتر را خوش‌تر می‌دانیم.

    شوالیه پس از آن‌که می‌داند «دیری نخواهد پایید»‌ – و مگر چه کس به‌یقین می‌داند که دیری خواهد پایید؟ – آواره‌ی «بازمانده‌ی روز» و روزگار خویش می‌شود و به‌دنبال یک چیز می‌گردد: معنا. او به کشیشی که در کلیسا با او مواجه می‌شود می‌گوید که می‌خواهد «کاری معنادار» پیش از رفتن به پیشواز مرگ و هم‌آغوشی با خاک انجام دهد. آری، بیشینه‌ی ما آواره‌ی نان‌اند، فروتباران ما آواره‌ی نام، لاکن بهترینِ ما آدمیان، سرگشتگان معنا.

    شوالیه زنی را می‌نگرد که به‌اتهام ساحرگی به سوختنِ زنده در آتش محکوم شده است. گرسنه و تشنه در آفتابی سوزان در میانه‌ی میدان به صلیبش کشیده‌اند و زن مالیخولیایی و دیوانه است. اروپایی که ام‌روز بهشتی برای ما به‌چشم می‌آید؛ روزگاری زنان و مردان بسیاری – و جان‌های عزیزی چون جوردانو برونو – را با «استبداد دین» زنده در آتش افکند و بویِ سوختن گوشت آن جان‌ها بود که تاریخ آن تمدن را تکانید.

    سوختن آن زن، در عصر طاعون، چه می‌تواند باشد جز دالی بر بی‌چارگی انسان‌هایی که قادر به‌درمان طاعون نیستند و در نتیجه،‌ خیال‌هایی در باب «بلای آسمانی»‌ بودن آن و تقصیر داشتن ساحرگان در «نزول» این مصیبت می‌بافند و نتیجه می‌گیرند که زنده‌سوزاندنِ «انسان‌های بیشتر» چه بس خشمِ ایزد را فرونشاند و آری، انسان در بی‌چارگی «کم‌عقل» و «بی‌عقل» می‌شود، خشن و وحشی می‌شود.

    برگمان که در جهانِ جنگ‌های اول و دوم، در جهانِ آشویتس و نبرد استالین‌گرد زیسته و سکوتِ عمیق و لاینقطع خدا را شنیده بود؛‌ این تم را نیز به فیلم افزوده است. سکوتِ آفریدگار. گذشتگان – چه بسا به‌نارستی – ادعای ارتباطی با امر استعلایی داشتند و این ارتباط در قالب «مذاهب» و «معنا» و «عرفان‌ها»ی گونه‌گون متجلی می‌گشت؛ انسان مدرن چنین ارتباطی ندارد و همین است که آن یگانه‌ی پروسی برای خاطرش نوشت: خدا مُرده است.

    فیلم انباشته از قاب‌ها، تم‌ها، مونولو‌گ‌ها و دیالوگ‌هایی‌ست که هریک می‌تواند منشایی برای اندیشه‌هایی باشد که بشر هزاره‌هاست از خدا، و یعنی از خود، می‌پرسد. تنهاهی ذاتی و مرگ، معنا، ستم‌گری‌ها و هرچه در این تمدنِ کوچکِ چند هزار ساله دلاورترین‌های ما را نیز لرزانده و مضطرب کرده است.

    از اشاراتی که برگمان به آیات انجیل در این فیلم کرده است – از نام فیلم تا آن گفته‌ی پایانی «تمام شد» که اشاره‌ای به یکی از هفت سخن پایانی مسیح است – تا شخصیت‌بخشی به مرگ و استفاده‌ی نبوغ‌آمیز او از نقاشی‌های «رقص با مرگ» در قرون وسطا، همگان شایسته‌ی ستایش‌اند.

    براگ ملیون در کتابی که در مورد «مُهر هفتم» نگاشته آورده است که هزینه‌ی جمعی این شاهکار جاودان – که هفت دهه را سرافراز گذارده است و نام برگمان را تا روز ماندگاری بشر بر تاریخ نگه خواهد داشت – ۱۵۰ هزار دالر بوده است. با مزخرفات سال‌های پسین سینمای جهان که به‌کمتر از «ده‌ها میلیون» دالر ساخته نمی‌شوند قیاس شود.

    القصه من «مُهر هفتم» را بیش از هفت‌بار دیده‌ام و هربار «مُهر» جازدگی و میخ‌کوب شدن از خوبی و ژرفنای این شاهکار بر جانم نشسته است. نگاه کردن این فیلم و اندشیدن در مورد آن جزو امتیازاتی در زندگی خواهد بود که با شنیدن سمفونی پنجم بتهوون و خواندن غزلیات حافظ قابل قیاس است؛ یعنی از مواهبِ یگانه‌ی زندگی انسانی.


  • «راهنمای سفر در بیشه‌های معنا»؛ نگاهی به شهکار بزرگ‌ترین شاعر معاصر عرب

    «راهنمای سفر در بیشه‌های معنا»؛ نگاهی به شهکار بزرگ‌ترین شاعر معاصر عرب


    ما فارسی‌زبانان در میان شاعران معاصر عرب آشنایی‌ای نسبی با شماری از چهره‌های معروف این جریان داریم؛ با کسانی چون محمود درویش – که شاعر بزرگ مقاومت و آزادی‌ست – و هم‌چنین با نزار قبانی – که او را «شاعر زن» نیز خوانده‌اند – ولی گذشته از همین دو، چندان آشنایی‌ای با شعر معاصر عرب نداشته و نداریم. علی‌احمد سعید اِسبر که با نام هنری «ادونیس»‌ شناخته می‌شود؛‌ به‌قول ادوارد سعید «بزرگ‌ترین شاعر معاصر» عرب است. ادونیس اندیشمندی اصیل و شاعری «یگانه» است که به‌قول علاقه‌مندانش کسی بیشتر از او سزاوار جایزه‌ی ادبیات نوبل نیست. در این مطلب نگاهی به یکی از زیباترین شعرهای او که توسط موسی اسوار به‌فارسی برگردانده شده است می‌اندازیم.

    البته یک نکته را از پیش باید یادآور شد که بداعت، اندیشه‌ی ناب و خلاقیتِ بی‌مانندی که در این شعر خواهید دید، در کار ادونیس استثنا به‌شمار نمی‌رود. این شاعرِ بزرگ که اندیشمندی درجه‌یک و مهم نیز است؛ شعر را نه «توصیفِ عاطفی» هستی بلکه‌ گونه‌ی نابی از اندیشیدن می‌داند. تصوف اسلامی را «انقلابی درون‌دینی» می‌خواند و در پی احیای میراثی‌ست که صورتی متبسم‌تر و مدنی‌تر از تمدن اسلامی ارائه می‌کند. او در کنار بدر شاکر سیاب در شمار پدرانِ‌ پیش‌گام شعر معاصر عرب شمرده می‌شود.  

    شعر بلندی که قرار است در این کوتاهه نگاهی مختصر و کلی به‌ آن افکنده شود؛ ترجمه‌ای است از شعرِ بلند «راهنمای سفر در بیشه‌های معنا» که به‌قلمِ قدر موسی اسوار و در مجموعه‌ی «ستاره‌ها در دست» چاپ شده است.

    راه چیست؟
    بیانیه‌ی سفر است
    نوشته بر برگی که نامش خاک است


    درخت چیست؟
    دریاچه‌ای است سبز که موجش هوا است


    هوا چیست؟
    روحی است که نمی‌خواهد در تنی ساکن شود

    آینه چیست؟
    چهره‌ای دوم است
    و چشمی سوم

    مقدس چیست؟
    نقابی است

    از برای بزرگ‌داشت آلوده‌ی ناپاک


    مرگ چیست؟
    گردونه‌ی حمل و نقل است
    میانِ زهدانِ زن
    و زهدانِ زمین


    شروع تکان دهنده‌ی این شعر که راه را، بیانیه‌ی سفر می‌خواند که بر برگه‌ای به‌اسم «خاک» نگاشته شده است؛ باید برای درکِ تازگی و طراوت جاریِ نگاه نهفته در این شعر به هستی روشن‌گر باشد. شعری که روان است، اما ژرف. صمیمانه است، اما منتقد و شعر است اما بیشتر و بهتر از آن؛‌ اندیشه. می‌گوید که «تقدس» چیزی نیست جز حجابی بر آلودگی‌های «سودآور» طبقاتی که از ساده‌دلی عامیانِ فرودست بهره می‌کشند.

    و اما قسمتِ پایانی بند نقل‌شده‌ی نخست که مرگ را گونه‌ای حرکت مدور و چرخشی میان «زهدانِ زن» و «زهدانِ زمین»‌ می‌خواند؛ و آن را نه‌پایان‌؛ بلکه امتداد یافتنِ «چرخه‌ی شکوهمندی» که ما صرفاً دقیقه‌ای در آن هستیم می‌داند، به‌راستی بی‌نظیر است.

    امید چیست؟
    توصیف مرگ است به‌زبان زندگی

    خاک چیست؟
    آینده‌ی تن

    تاریکی شامگاه چیست؟
    خطابه‌ی بدرود

    ناامیدی چیست؟
    توصیف زندگی‌ است به‌زبان مرگ

    هرچه در این شعرِ شهکار جلوتر می‌رویم، شگفتی ناشی از مواجه‌ای از این‌سان با هستی بیشتر و بیشتر می‌شود. این‌که امید را «وصفِ مرگ به‌زبان زندگی»‌ بدانیم و خاک را – که ما فرزندان تمدن مدرن در گریزی همیشگی از آن قرار داریم و «آلوده‌اش» می‌دانیم – آینده‌ی تن دانستن. این‌که تاریکی ناتمامِ شامگاه که هماره حس عمیقی از غربتِ کهنِ آدمی بر ارض القا می‌کند، چه می‌تواند باشد جز «خطابه‌ی بدرود» که ما همه‌روز در زندگی تا روز پایانی آن را به‌تکرار خواهیم دید که یعنی خواهیم شنید.


    غیب چیست؟
    خانه‌ای است که خوش داریم ببینیم
    و خوش نداریم
    که در او مقیم شویم

    در مثنویِ مولا حکایت مردی‌ست که از موسی – پیامبر بزرگ بنی‌اسرائیل – می‌خواهد که به او زبان حیوانات را بیاموزد؛ موسی به مرد می‌گوید که تو طاقت چنین چیزی را نداری و مرد با اصرار این قدرت را می‌خواهد و سرانجام موسی موافقت می‌کند. نهایتاً مرد گفت‌وگوی حیوانات خانگی خود را می‌شنود که خبر از مرگ زودریس خود او می‌دهند و او شتابان و پریشان به نزد موسی برای کمک می‌رود. قسمت مهمی از زندگی‌های انسانی ما بر «ندانسته‌ها»ی ما استوار است و نه بر دانسته‌ها. و آری، غیب خانه‌ای است که دیدنش جالب است، نه اقامت در آن.


    زیبایی چیست؟
    شکلی است که چون بینی
    راز را در ورای آن بینی
    و گاه خداوند را در ورای آن بینی

    فقر چیست؟
    گوری متحرک است بر روی زمین

    اشک چیست‌؟
    شفاف‌ترین آیینه

    من این تعبیر «گور متحرک» بودن فقر را هماره به‌نقل از همین پاره‌ی شعر ادونیس در نگاشته‌هایم می‌آورم. گوری‌که یکی یکی قربانیانش را در حین زیست، به‌آغوش می‌کشد و «عذاب قبری» را بر آنان در جریان هستن تحمیل می‌کند. و سپس اشک، که اگر بناست آدمی خویشتن را بشناسد و ولو کمی بداند؛ آینه‌ای شفاف‌تر و بهتر از این قطراتِ شورِ رودِ روان از چشم وجود ندارد.

    عُمر چیست؟
    ره‌ سپردنی بی‌وقفه
    سوی تاریکی شامگاه

    تخیل چیست؟
    عطرِ واقعیت
     
    تاریخ چیست؟‌
    طبی‌زنی است کور

    این‌که خیالی خود به‌چنان درجه‌ای از خلاقیت و توانایی در رقص با واژه‌ها برسد که خود را [تخیل را] «عطر واقعیت» بخواند، شگفتی وجودِ آدمی‌زاد است که به‌قول آرنت توانایی «آفرینش از هیچ» را دارد و همین، پوئسیس او را از باقی انواع زنده سوا کرده است.


    رویا چیست؟
    گرسنه‌ای است
    که از کوبیدن بر در واقعیت باز نمی‌ایستد

    زبان چیست؟
    قطاری‌ است  
       که در یک آن
    راه و سفر و رسیدن است

    تصویرِ سوررئال گرسنه‌ای به‌اسم «رویا»‌ که از کوبیدن به‌دری به‌اسم «واقعیت» دست نمی‌کشد؛ ستودنی‌ست. و تشبیه زبان، به‌قطاری که هم راه است و هم سفر و هم رسیدن در یک آن، آن‌قدر تازه است که امکان‌های اندیشه‌ای متفاوت به‌پدیده‌ی زبان را می‌گشاید.

    بوسه چیست؟
    چیدنی مرئی‌ست
    میوه‌ای نامرئی را‌

    این سطر آن‌قدر گویا و زیباست که کم‌ترین نیازی به یک واژه توضیح و تفسیر نیز ندارد.


    آنچه در این پاره خواندید نگاهی مختصر به بخش‌های گزیده‌ای از این شعر بود و بی‌شک که تفسیر، در واقع «قصابی» شعر – و در کل هنر – است و قصد از نقل این سطور، هرگز چیزی بیشتر از آشنایی خواننده با شاعر و اندیشمندی که سطورش شربت‌های گوارای ناب را در خود نهفته نبوده است.  ادونیس در کنار میراث عظیمی که از خود در شعر و اندیشه برای تمدن عربی – و کل تمدن اسلامی – به‌جا نهاده است، در خدمت به میراث پیش از خود نیز دستی گران‌بار و گران‌مایه داشته و آثار مهمی را از متقدمان اندیشه‌ی انتقادی در تمدن اسلامی بازنویسی و احیا کرده است. او شاید شاعرِ «زن و عشق» نباشد؛ ولی شاعرِ جنگ، امید، یأس و مرگ است.

  • «گفت‌وگو با مرگ»؛ کتابی شگفت‌انگیز و عمیق درباره‌ی آزادی، زندگی و مرگ

    «گفت‌وگو با مرگ»؛ کتابی شگفت‌انگیز و عمیق درباره‌ی آزادی، زندگی و مرگ

    سخن بر سر کتابی‌ست که ارزش بارها خواندن را دارد. «گفت‌وگو با مرگ» که اسمِ ترجمه‌ی فارسی کتابِ «شهادت‌نامه‌‌ی اسپانیا»‌ از آرتور کوستلر، نویسنده‌ و خبرنگار انگلیسی – مجاری است، ماجرای شگفت‌انگیزی‌ست از آزادی، زندگی، مرگ، امید، تنهایی و یأس. این کتاب مجموعه‌ی یادداشت‌هایی است که کوستلر پس از محکوم شدن به اعدام به‌جرم آزادی‌خواهی در اسپانیا – که زادگاهش نبود و داوطلبانه برای آزادی آن می‌رزمید – در زندان نوشته است. در این یادداشت‌ها کوستلر از تجربه‌هایی چون «جسارت»، «صداقت»، «ترس»، «انتظار برای مرگ» و «سرسختی زندگی» می‌نویسد.

    کم‌تر کتابی را چنین «انسانی» یافته‌ام. بدین‌معنا که با دغدغه‌های خویشتن‌ام در گفت‌وگو درآید و بتوانم در این «بودنِ رندانه و بزرگ» کوستلر، دقیقه‌ها و جرقه‌های بودن خود را چون مرآتی قدنما نظاره کنم.

    کوستلر ماجرا را از پیوستن خود به چپ‌گراها در جنگ داخلی اسپانیا و برضد حاکمیت فاشیستی ژنرال فرانکو آغاز می‌کند. در «تردید» درنگی می‌کند و هم‌چون هریک ما، کفه‌های ترازویی را که بی‌شک به‌نفع «محافظه‌کاری» حکم خواهند کرد سبک و سنگین می‌کند، ولی در پایان از این تردیدی که «شیرینی جان» بر آدمی تحمیل می‌کند درگذشته و حافظ‌وار می‌گوید «زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد!» کوستلر به کمونیست‌های آزادی‌خواه در اسپانیا می‌پیوندد.

    این خبرنگار جنگی که دگر پایش به میدان سیاست و مبارزه کشیده شده بود،‌ در نبرد مالاگا و پس از شکست چپ‌گرایان زندانی می‌شود. به‌وقت دست‌گیری که هفت‌تیر «بولین»‌ به‌سوی سرش نشانه رفته است، در تعبیری عجیب می‌گوید که «مکش خلائی» را در پشت سرش احساس می‌کرده است، درجایی‌که هفت‌تیر به سویش بود و منتظر برخورد گلوله‌ی داغ و آهنین بدان‌جا بوده است.

    سپس فکر کرده است که او را در کتابخانه به‌دار خواهند آویخت، با طنابی از سیم؛ و از تلخی جان کندن و کُندی مُردن با ریسمان سیمی می‌گوید. ولی او را نمی‌کُشند. به زندانی در سویل انتقال می‌دهند که صد و دو روزِ به‌قول خودش «آزگار» را در آن‌جا به‌سر می‌برد.

    در این دوره است که آگه می‌شود او در شمار محکومانِ به اعدام است و دیر یا زود، «کار او را نیز خواهند ساخت.» و از این‌جاست که ما در مجموعه‌ی یادداشت‌های او، با یکی از صادقانه‌ترین برخوردهای انسان با اضطراب وجودی برخاسته از حضور تمام‌قد سایه‌ی سیاه مرگ رویارو می‌شویم.

    کوستلر احساس خشم می‌کند و به در و دروازه‌ی سلولش می‌کوبد. سپس ترس او را در آغوش می‌فشارد و شیرینی‌های زندگی، شاهدِ سقوط او به چاه یأس می‌مانیم و نومیدی از راهی به‌‌آن‌سوی محکومیت خویش یافتن و در پایان خلسه‌ی او را می‌نگریم؛ کرختی‌ای که دگر اهمیتی به این‌که زنده خواهد ماند یا نه نمی‌دهد.


    او بارها تصمیم می‌گیرد که پیش از تیرباران شدن به دست سربازان فاشیستِ‌ فرانکو، خودکشی کند؛ ولی به‌قول خودش «زندگیِ سرسخت» دست‌های رونشده و حیله‌گری‌های فراوانی برای ابقای خود بلد است. آن‌چنان‌که او در جایی می‌نویسد گاهی یگانه دلیلش برای خود را نکُشتن، «تنبلی»‌ بوده است.

    از مرگ هم‌رزمانش می‌نویسد. از صدای شکنجه‌های هولناکی که سلول‌های دگر در سکوتِ سرد و خوفناک زندان می‌پیچید و جوانانی که او رفتنِ آنان به‌سوی بی‌جانی و باختنِ هدیه‌ی زندگانی را به‌چشم سر می‌نگریست.

    باری که او و چند نفر دگر را سوار کامیونی می‌کنند که به‌جایی انتقال بدهند، فکر می‌کند که همین است، آخرین مناظری که او در زندگی می‌بیند و نزدیک است آن دقیقه‌ی ظاهراً «تلخ» باختنِ آگاهی. ولی کوستلر می‌گوید که هیچ احساسی چه شیرین و چه شور نداشته است؛ در آن دقیقه سیگاری از سربازی به‌عاریت می‌ستاند و تمنا می‌کند که زودتر تمام شود.

    خلاصه در این گیرودار شگفت‌آور و زیر بارِ  این حجمه‌ی خُردکننده‌ی حضورِ مرگ؛ کوستلر زنده می‌ماند. آزاد می‌شود و می‌تواند بوی خوشِ زن و طعم به‌قول خودش خوب کنیاک و کام‌های بی‌شمار دگری از سیگار را دریابد و بماند و زندگی کند.

    کوستلرِ نجات‌یافته از دیواره‌های آهنینی یکی از ظالمانه‌ترین زندان‌ها در تاریخ بشر، در پایان و پس از ابتلا به سرطان خون و پارکینسون، یک‌جا و هم‌دست با زنش «خودکشی» می‌کند. باشد که روح او شادمان بماند.