دسته: تمهید

  • از مسکو تا لاهه؛ چگونه طالبان به نقطه‌ی برخورد دیپلوماسی و عدالت بدل شده‌ است؟

    از مسکو تا لاهه؛ چگونه طالبان به نقطه‌ی برخورد دیپلوماسی و عدالت بدل شده‌ است؟

    در تقاطع سه نهاد قدرتمند جهانی دولت، دیپلوماسی، و عدالت بین‌الملل تحولی قابل توجه در حال وقوع است. حاکمیت طالبان، که هنوز هم در بسیاری از پایتخت‌های جهان «غیرمشروع» تلقی می‌شود، اکنون در مرکز یک بازی چندلایه قرار گرفته است: روسیه آن را به رسمیت شناخت، ایالات متحده امید به اصلاح‌پذیری‌اش را کنار گذاشت، و دیوان کیفری بین‌المللی رهبرانش را تحت تعقیب قضایی قرار داد. این سه رویداد، اگر چه در زمان‌های مجزا اعلام شدند، در ژرفای خود زنجیره‌ای دقیق و هوشمندانه از کنش و واکنش‌های قدرت‌های جهانی را بازتاب می‌دهند؛ زنجیره‌ای که از زبان دیپلوماتیک فاصله گرفته و وارد حوزه‌های استعاریِ «عدالت»، «بازدارندگی» و «مهندسی مشروعیت» شده‌است.

    نخستین ضربه از مسکو آغاز شد. روسیه، با بهره‌گیری از خلای راهبردی ایالات متحده در افغانستان و فقدان یک توافق جامع جهانی در قبال طالبان، اقدام به شناسایی طالبان کرد. این تصمیم تنها یک گام دیپلوماتیک نبود، بلکه نوعی بیانیه‌ی ژئوپولیتیک بود که پیامی فراملی را منتقل می‌کرد: مسکو حاضر است در نظم حقوقیِ بین‌الملل مداخله کند، اگر آن نظم، دیگر پاسخ‌گوی معادلات امنیتی و نفوذ منطقه‌ای‌اش نباشد. طالبان با استقبال کامل از این تصمیم، آن را «شروعی نوین» در تعاملات بین‌المللی خود خواند؛ اما همین شروع، بلافاصله باعث بازتعریف مواضع دیگر بازیگران شد.

    تنها یک روز پس از اعلام موضع روسیه، مجمع عمومی سازمان ملل متحد شاهد تصویب قطع‌نامه‌ای در محکومیت سیاست‌های سرکوب‌گرایانه طالبان علیه زنان و اقلیت‌های مذهبی بود؛ قطع‌نامه‌ای که در عمل بار معنایی‌اش، فراتر از محتوا، در واکنش ایالات متحده نهفته بود. امریکا به‌عنوان تنها کشور مخالف (به‌همراه اسرائیل)، رای منفی داد؛ نه به محتوای حقوق بشری آن، بلکه به آنچه می‌توان آن را «بی‌فایده‌انگاری سیاستِ تعامل» با طالبان دانست. سخنان نماینده‌ی امریکا از وضوح بی‌پیشینه‌ای برخوردار بود: «انتظار از طالبان بیهوده است.» این موضع، نشانه‌ی چرخشی جدی در راهبرد ایالات متحده بود: از دیپلوماسی مبتنی بر اصلاح و مشروط‌سازی، به سیاستی مبتنی بر ایزولاسیون و قطع مشروعیت‌افزایی.

    اما اوج رویدادها دیروز (سه‌شنبه، ۱۷ سرطان)، رخ داد؛ زمانی که دیوان کیفری بین‌المللی برای نخستین‌بار، رهبران یک دولت بدون شناسایی رسمی بین‌المللی را به اتهام «آزار جنسیتی نظام‌مند» تحت پیگرد قضایی قرار داد، اتهامی که خود نیز از منظر حقوق بین‌الملل، در رده‌ای نادر و بی‌پیشینه قرار می‌گیرد. هبت‌الله آخندزاده و عبدالحکیم حقانی، به اتهام اعمال محدودیت‌های گسترده بر زنان، دختران و گروه‌های جنسی، به‌عنوان ناقضان حقوق بنیادین بشر معرفی شدند. اهمیت این اقدام نه صرفاً در محتوای اتهامات، بلکه در زمان‌بندی و بار نمادین آن است: این دادگاه در عمل اعلام کرد که عدالت بین‌الملل، اگرچه گاه تاخیر دارد، ولی از توازن قوا مستقل نیست. این تصمیم می‌تواند رفت‌وآمد رهبران طالبان را محدود سازد، دارایی‌های آنان را مسدود کند و تصویری از «غیرمشروعیت قضایی» بر پیکره‌ی تازه مشروع‌شده توسط روسیه بکشد.

    از منظر تحلیل سیاست بین‌الملل، این سه‌گانه‌ی شگفت‌انگیز – شناسایی سیاسی، انصراف دیپلوماتیک، و پیگرد قضایی – منعکس‌کننده‌ی ظهور نوعی نبرد چندوجهی در عرصه‌ی مشروعیت است و بازتابی از این که مشروعیت امروز، به تعادل میان حمایت‌های راهبردی، مقبولیت مردمی و سلامت حقوقی وابسته‌است. طالبان ممکن است از نظر مسکو یک شریک امنیتی مطلوب باشد، اما در تالارهای سازمان ملل، همچنان موضوع نزاع و در دادگاه لاهه، نماد نقض نظام‌مند عدالت تلقی می‌شود.

    این همزمانی تصادفی نیست. ایالات متحده، که در ظاهر با رای منفی خود از تعامل صرف عقب‌نشینی کرد، در عمل مسیر را برای اقدام قاطع‌تر نهادهای حقوقی هموار کرد. روسیه، با برهم‌زدن سکوت دیپلوماتیک در قبال طالبان، واکنشی زنجیره‌ای ایجاد کرد که در نهایت به پیگرد قضایی انجامید. و جامعه‌ی جهانی، شاید بی‌آنکه هماهنگ باشد، وارد مرحله‌ای جدید از «دیپلوماسی بازدارنده» شده‌است: شناسایی ممکن است، اما بی‌پاسخ نخواهد ماند.

    افغانستان، امروز دیگر تنها یک بحران داخلی نیست. آزمون بزرگی است برای همه‌ی نهادهای بین‌المللی که مدعی عدالت، نظم و حاکمیت قانون هستند. این کشور، همزمان قربانی بازی قدرت‌هاست و آزمایشگاهی برای تعریف آینده‌ی مشروعیت جهانی. شناسایی طالبان از سوی روسیه، پاسخی دریافت کرد که نه با تانک، بلکه با رای، حکم و اعلامیه صادر شد.

    آینده، در گرو آن است که کدام مشروعیت غلبه کند: مشروعیتی که بر مبنای مصلحت راهبردی و واقعیت‌های میدانی شکل می‌گیرد، یا مشروعیتی که بر بنیاد اصول جهان‌شمول عدالت و کرامت انسانی استوار است.

  • «دکترین طردشدگان»: چرا پوتین حامی حکومت‌های منزوی است؟

    «دکترین طردشدگان»: چرا پوتین حامی حکومت‌های منزوی است؟

    در بیش از دو دهه‌ی گذشته، سیاست خارجی ولادیمیر پوتین به‌گونه‌ای بی‌وقفه به‌سمت ایجاد نظمی موازی با نظم بین‌المللی لیبرال حرکت کرده؛ نظمی که در آن هنجارهای حقوق بشری، دموکراسی، و شفافیت جای خود را به موازنه‌ی قدرت، بقا و کنترول داده‌اند. در قلب این راهبرد، چیزی شکل گرفته که می‌توان آن را «دکترین طردشدگان» خواند: ایجاد و تحکیم روابط نزدیک با رژیم‌ها، گروه‌ها و دولت‌هایی که در حاشیه‌ی سیستم بین‌الملل قرار گرفته‌اند، از مشروعیت جهانی محروم‌اند یا تحت تحریم و انزوا قرار دارند.

    این رویکرد که نخست در قالبی پراکنده و واکنشی ظاهر شد، حالا تبدیل به سیاست خارجی محوری روسیه شده است. پوتین با استفاده از نارضایتی‌های ژئوپولیتیکی و خلاهای قدرت، تلاش کرده دولت‌هایی را که از سوی غرب طرد شده‌اند، به شریکانی راهبردی در بازی قدرت جهانی بدل کند. کشورهایی چون سوریه، کوریای شمالی، ایران، ونزویلا، بلاروس و اکنون طالبان در افغانستان، در قلب این راهبرد قرار دارند. گرچه ماهیت سیاسی و ایدئولوژیک این دولت‌ها به‌شدت با یکدیگر متفاوت است، اما یک نقطه‌ی اشتراک دارند: آنان از نگاه نهادهای بین‌المللی، رژیم‌هایی‌اند که مشروعیت‌شان زیر پرسش است، اما از منظر کرملین، فرصتی برای بازی‌سازی ژئوپولیتیک.

    به‌رسمیت‌شناسی طالبان از سوی روسیه، تازه‌ترین تجلی این سیاست است. روسیه، نخستین کشور جهان، و مهم‌تر از آن، نخستین عضو همیشه‌گی شورای امنیت سازمان ملل شد که طالبان را به‌عنوان دولت رسمی افغانستان پذیرفت؛ گروهی که به‌رغم نقض نظام‌مند حقوق بشر، به‌ویژه در مورد زنان و اقلیت‌ها، از سوی بسیاری از کشورها همچنان به‌عنوان «دوفاکتو» شناخته می‌شود. پوتین با برداشتن این گام نه تنها نظم حقوقی بین‌المللی را به چالش کشید، بلکه پیام روشنی به جهان فرستاد: مشروعیت دیگر از مسیر نهادهای جهانی نمی‌گذرد، بلکه از مسیر منافع، کنترول سرزمینی و بقا تعریف می‌شود.

    این تصمیم نه یک خطای دیپلوماتیک، بلکه امتداد خطی دکترین پوتین است که پیش‌تر در سوریه با حمایت بی‌قید و شرط از بشار اسد نیز تجربه شده بود. در جایی که دولت‌های غربی خواهان کناره‌گیری اسد بودند، روسیه او را به بازی بازگرداند و با دخالت نظامی گسترده، موازنه‌ی جنگ را تغییر داد. در نتیجه، اسد باقی ماند و نفوذ روسیه در خاورمیانه تثبیت شد. پوتین در چنین لحظاتی نشان داده که وفاداری‌اش نه به قواعد، بلکه به نتایج است.

    همین منطق را می‌توان در رابطه‌اش با جمهوری اسلامی ایران نیز مشاهده کرد. با خروج ایالات متحده از توافق هسته‌ای (برجام) و اعمال تحریم‌های فلج‌کننده، کرملین بلافاصله به یکی از حامیان پرنفوذ تهران بدل شد. روابط دو کشور از سطح تاکتیکی به همکاری راهبردی ارتقا یافت؛ همکاری‌ای که در جنگ اوکراین نیز آشکار شد، جایی‌که پهپادهای ایرانی، به‌ویژه شاهد – ۱۳۶ علیه زیرساخت‌های اوکراینی به‌کار گرفته شدند و تهران به یکی از بازوهای نظامی روسیه در میدان جنگ بدل گشت.

    با این حال، در جنگ ۱۲روزه‌ی پسین میان ایران و اسرائیل و حملات متقابل ایالات متحده، روسیه برخلاف انتظار تهران، حمایت فعالانه‌ای از ایران نشان نداد و صرفاً خواستار «خویشتن‌داری دو طرف» شد؛ موضعی که در نگاه بسیاری، نوعی حساب‌گری محتاطانه برای پرهیز از رویارویی مستقیم با واشنگتن بود. این واکنش، نه تنها موجب نارضایتی بخش‌هایی از نخبگان تهران شد، بلکه نشان داد که اتحاد پوتین با کشورهای طردشده، همواره یک‌دست و بی‌قید نیست؛ بلکه تابع محاسبه‌ی دقیق منافع لحظه‌ای و اولویت‌های تاکتیکی‌ست.

    از این منظر، گرچه روابط با ایران در قالب راهبرد کلان پوتین برای ایجاد یک بلوک بدیل جای می‌گیرد، اما این بلوک بیش از آن‌که بر همبستگی ایدئولوژیک استوار باشد، بر معادلات قدرت، فرصت‌طلبی و انعطاف‌پذیری در برابر هزینه‌ها مبتنی است. پوتین اگر از حمایت تهران در اوکراین بهره می‌برد، حاضر نیست برای دفاع از تهران در برابر واشنگتن هزینه‌ی سنگینی بپردازد؛ زیرا هدف نهایی او، نه اتحاد بی‌چون‌وچرا، بلکه مدیریت رقابت با غرب از موقعیت‌های قابل کنترول است.در همین چارچوب، نزدیکی روزافزون به کوریای شمالی، کشوری که همچنان تحت شدیدترین تحریم‌های بین‌المللی است، نیز ادامه یافت. نشانه‌هایی روشن از تبادل تسلیحات، آموزش و حتی دیدارهای رسمی، گواه این است که پوتین دیگر از انزوای غربی نه هراس دارد و نه آن را ضعف می‌پندارد، بلکه آن را ابزار اتحاد با دیگر طردشدگان می‌سازد.

    در پس همه‌ی این روابط، منطق ساده‌ای نهفته است: دشمنان غرب، می‌توانند به متحدان روسیه بدل شوند؛ نه لزوماً از سر توافق در ارزش‌ها، بلکه به‌دلیل اشتراک در تجربه‌ی انزوا. پوتین در پی آن است تا نظامی را بسازد که در آن، نجات سیاسی از مسیر عضویت در بلوک وفاداران به کرملین حاصل شود. این بلوک، نه فقط در قالب همکاری‌های نظامی و اقتصادی، بلکه در ساختن روایتی بدیل از مشروعیت، نظم و روابط بین‌الملل شکل می‌گیرد.

    حتی تصمیم جنجالی تغییر قانون اساسی روسیه در سال ۲۰۲۰، که راه را برای ماندن پوتین تا ۲۰۳۶ باز کرد، و مواردی چون برخوردهای خشونت‌بار با مخالفان داخلی، سم‌پاشی چهره‌های اپوزیسیون، و یا تهاجم نظامی به اوکراین نیز، همه در امتداد همین تفکر دیده می‌شوند: قدرت بر قانون اولویت دارد، و بقا ابزار توجیه همه چیز است.

    در پایان، روابط نزدیک پوتین با دولت‌های طردشده، صرفاً تاکتیکی برای عبور از تحریم‌ها یا انزوای مقطعی نیست. این‌ها حلقه‌هایی از یک نظم بدیل‌اند؛ نظمی که مشروعیت را نه از رضایت مردم، بلکه از توانایی سرکوب، تسلط و مقاومت در برابر فشار جهانی استخراج می‌کند. در این نظم، به‌رسمیت‌شناسی طالبان نه تناقض، بلکه پیوست به الگویی بزرگ‌تر است: الگویی که می‌کوشد جهان را نه بر پایه ارزش‌های مشترک، بلکه بر اساس مرزهای مقاومت بازتعریف کند.

  • مشروع‌سازی انتقام؛ تغییری خزنده در زبان طالبان

    مشروع‌سازی انتقام؛ تغییری خزنده در زبان طالبان

    طالبان در نزدیک به چهارسال گذشته، هم انتقام می‌گرفت و هم انکار می‌کرد. الگویی که به نظر می‌رسد اکنون در حال دگرگونی‌ست. زیرا ادبیاتی که زمانی برای تطهیر وجهه‌ی خود، «عفو عمومی» را وعده می‌داد، اکنون بی‌پرده از کنار گذاشتن همین عفو سخن می‌گوید. این گذار زبانی، تصادفی نیست؛ بلکه نشانه‌ای از تغییر تدریجی در منطق اعمال قدرت طالبان است: «از حذف پنهان تا روایت سازی برای حذف.»

    وقتی این گروه در تابستان ۱۴۰۰ به قدرت بازگشت، آنچه تحت عنوان «عفو عمومی» اعلام کرد، بیشتر یک ابزار سیاسی برای خنثی‌سازی فوری مخالفت‌ها بود تا رویکردی صادقانه برای حل بنیادین بحران. جامعه‌ی افغانستان، با خاطره‌ی زنده از دهه‌ها خشونت، نه‌تنها این وعده را باور نکرد، بلکه در موضع منتقد قرار گرفت؛ چرا که بر اساس دیدگاه غالب، اگر هم قرار به بخشش باشد، این طالبان‌اند که باید از مردم پوزش بطلبند، نه بالعکس.

    واقعیت میدانی نیز خلاف ادعا بود. گزارش‌های پیوسته‌ی دفتر هیات معاونت سازمان ملل در افغانستان (یوناما) از همان ابتدا ثبت می‌کردند که افراد وابسته به دولت پیشین، به‌صورت فراقضایی کشته یا شکنجه شده‌اند. بر اساس یک گزارش اختصاصی تلویزیون دیار از مستندات ملل متحد، طالبان از ابتدای بازگشت به قدرت تا حوت سال گذشته، دست‌کم ۳۵۲ نفر از نیروها و کارمندان حکومت جمهوری را کشته‌اند و بیش از ۷۰۰ تن را بازداشت یا ناپدید کرده‌اند. در این میان، هیچ نهاد بی‌طرفی برای پی‌گیری عدالت وجود نداشت.

    در این بستر، نوشته‌ی پسین لطف‌الله خیرخواه، یک چهره‌ی شناخته‌شده در میان طالبان، اهمیت می‌یابد. او صراحتاً نوشت که «از این پس درباره‌ی عفو حرف نزنید» و خواست تا جنایات و نوکری کسانی را که او «مزدوران داخلی» می‌نامد، برای نسل آینده ثبت و منتقل شود. استفاده‌ی او از عباراتی مانند «وطن را به سگ‌ها دادند» نه فقط بیان یک موضع سیاسی، بلکه بازتاب زبانی‌ست که خشونت را نهادینه می‌کند.

    اما آنچه این چرخش را نگران‌کننده‌تر می‌سازد، این است که طالبان دیگر صرفاً نمی‌خواهد انتقام بگیرد، بلکه اکنون می‌خواهد مشروعیت آن را نیز تعریف کنند. وقتی حذف مخالفان به بخشی از روایت رسمی قدرت بدل شود، نه‌تنها امکان عدالت مسدود می‌شود، بلکه جامعه به‌سوی شکاف‌های خطرناک‌تری پیش خواهد رفت.

    واکنش خیرخواه به نقدها نیز این وضعیت را پیچیده‌تر می‌سازد. او در واکنش به خبر تلویزیون دیار، مدعی شد که سخنش درباره‌ی کسانی بوده که به عفو رهبری این گروه با «الفاظ بد» پاسخ داده‌اند. اما این عقب‌نشینی، وقتی در برابر لحن شدید و متهم‌کننده‌ی متن اولیه‌اش قرار گیرد، بیشتر به یک تاکتیک رسانه‌ای شبیه است تا تصحیح موضع.

    در نهایت، آنچه امروز در افغانستان شاهدیم، نه یک سیاست رسمی برای «گذر از گذشته»، بلکه کوششی‌ست برای بازنویسی آن به نفع یک قرائت خاص. قرائتی که تنها بخشی از خشونت‌ها را ثبت می‌کند، تنها گروهی از قربانیان را به رسمیت می‌شناسد، و هیچ‌گاه مسئولیت انفجارها، انتحاری‌ها، قتل‌عام‌ها و حمله به مکاتب، شفاخانه‌ها و بازارهای عام را که به‌دست خود طالبان انجام شده‌اند، نمی‌پذیرد.

    پرسش جدی اینجاست: اگر قرار است نسل آینده با «اطلاعات دست اول» آگاه شود، این اطلاعات از کدام منبع و با کدام راستی‌آزمایی گردآوری می‌شوند؟ اگر هر منتقدی «مزدور» است و هر کشته‌ای سزاوار، آیا این عدالت است یا تهدید رسمی برای ادامه‌ی خشونت؟

    افغانستان هنوز فرصت دارد که از حافظه‌ی دردناک گذشته برای ساختن آینده استفاده کند؛ اما این تنها زمانی ممکن خواهد بود که روایت تاریخ، انحصاری نباشد، عدالت ابزاری نشود، و حقیقت در خدمت قدرت قرار نگیرد.

  • ترمپ و افغانستان؛ بازگشت ترمپ برای افغانستان به چه معناست؟

    ترمپ و افغانستان؛ بازگشت ترمپ برای افغانستان به چه معناست؟

    پیروزی ماه نوامبر دانلد ترمپ در انتخابات ریاست‌جمهوری امریکا موجی از گمانه‌زنی‌ها در مورد سیاست او در قبال حاکمیت طالبان در افغانستان را دامن زد؛ مخالفان طالبان با بازگشت ترمپ به مداخله‌ی مجدد امریکا در افغانستان «امید» بستند و طالبان نیز به‌محض پیروزی خواستار «روابط» با امریکا شدند.

    با این‌حال تحلیف روز گذشته‌ی رئیس‌جمهوری حاشیه‌ساز ایالات متحده و فرمان‌های اجرایی امروز او نشان دادند که او در تحقق آنچه در کارزارهای انتخاباتی وعده داده بود جدی‌ست؛ بازگشت ترمپ به قدرت برای افغانستان به چه معناست؟‌


    سیاست اجتناب از مداخله‌ی ترمپ چیز تازه‌ای نیست؛ او بارهای از اداره‌های پیشین امریکا بخاطر حمله به افغانستان، عراق و سوریه انتقاد کرده‌است. ترمپ حتا طرف‌دار حمایت وسیع غیرمستقیم از متحدان امریکا هم‌چون اوکراین در جنگ با روسیه نیست.

    در پی تحولات پسین سوریه او باری دگر موضع خودش مبنی بر دوری جستن از «روی‌دادهای این‌سوی» جهان مطرح کرده و تصریح کرد که این روی‌دادها به او و امریکا ربطی ندارند.

    نباید از یاد بُرد که ترمپ با آغاز مذاکره با طالبان و امضای اولین توافق رسمی در تاریخ امریکا با طالبان، مقدمه‌ی فروپاشی نظام پیشین افغانستان و بازگشت طالبان به قدرت را چید. بی‌تردید نمی‌توان نقش بایدن و اداره‌ی او در خروج شتاب‌زده‌ی امریکا از افغانستان را از قلم انداخت؛ ولی بایدن و تیمش این فرصت را به لطف مذاکراتِ به‌باور منتقدان «ناقص» اداره‌ی ترمپ با طالبان یافتند.

    پیامد سیاسی پیروزی ترمپ بر وضعیت کنونی افغانستان چندانی که باید روشن نیست؛ چه بسا او و تیمش در جریان انتخابات از ارائه‌ی جزئیات دقیق در مورد آنچه برای افغانستان در نظر دارند پرهیختند؛ با این‌حال در نظر گرفتن این احتمال که ترمپ چیزی از برنامه‌اش برای افغانستان نگفت چون برنامه‌ای برای افغانستان ندارد، غیرمنطقی نخواهد بود.

    به‌هرجهت ترمپ سابقه‌ی خوبی در تعامل و کنار آمدن با رژیم‌های مستبد و خودکامه دارد؛ او کیم جونگ اون، رهبر کوریای شمالی را ستوده‌است، از محمد بن‌سلمان، ولی‌عهد عربستان سعودی ستایش کرده‌است و روابط بدی با ولادیمیر پوتین، رئیس‌جمهوری روسیه نیز ندارد.

    در دور نخست ریاست‌جمهوری و در جریان گفت‌وگوی معروفی که خبرنگار از او در مورد سابقه‌ی کیم جونگ اون و «ستم‌گری‌های» او بر مردم کوریای شمالی سخن گفت، ترمپ در پاسخ گفت «فکر می‌کنید ما معصوم هستیم؟ فکر می‌کنید کشور ما خیلی معصوم و بی‌گناه است؟»

    پاسخی که باید برای نشان دادن میزان اهمیتی که ترمپ برای «حقوق بشر» و «آزادی‌های انسانی» قائل است روشن‌گر و رهگشا باشد.

    به این اعتبار نمی‌توان به تعهد ترمپ به آزادی‌های بنیادین و ضروری زنان افغانستان که طالبان سلب کرده‌است امید چندانی داشت. در بهترین حالت باید امیدوار بود که ترمپ در تغییر وضعیت افغانستان منافع بزرگی برای امریکا ببیند و تنها در آن‌صورت شانس منطقی‌ای برای مداخله‌ی امریکا در امور افغانستان وجود خواهد داشت.

    اما به‌لحاظ اقتصادی، آمدن ترمپ نه‌تنها افغانستان بلکه کل جهان را تحت تاثیر قرار خواهد داد؛ از همین روز نخست سیاست‌های اقتصادی ترمپ نگرانی‌هایی بسیار جدی را در سطح جهانی به‌وجود آورده‌است.

    زنجیره‌ی اقدامات اقتصادی‌ای که اداره‌ی ترمپ ممکن است روی دست بگیرد، از هم‌اینک نرخ دالر را در برابر افغانی به‌صورت قابل ملاحظه‌ای بالا بُرده‌است.

    اگر او کمک‌های هفته‌وار امریکا به افغانستان را قطع کند – که وعده‌ی قطع کردن آن‌ها را داده‌است – آن‌گاه اقتصادِ درآستانه‌ی فروپاشی افغانستان ضربه‌ی هنگفتی خواهد خورد؛‌ چنانچه قطع این کمک‌ها به‌معنای قطع دگر کمک‌های امریکا به افغانستان نیز خواهد بود و در آن‌صورت نمی‌توان اطمینان داشت که نهادهای امدادرسانی که بودجه‌ی آن‌ها اکثراً از سوی امریکا تامین می‌شد چگونه به وضعیت بشری فاجعه‌بار افغانستان رسیدگی خواهند کرد.

    پیروزی برای متحدان منطقه‌ای طالبان نیز خبر خوبی نیست؛ او منتقد سرسخت جمهوری اسلامی ایران، مارکو روبیو را به‌عنوان وزیر امور خارجه‌ی خود انتخاب کرده‌است و موضع او در مورد ایران در دور نخست ریاست‌جمهوری‌اش نیز کاملاً روشن بود.

    جنگ بازرگانی‌ای که ترمپ با چین و به‌وسیله‌ی وضع تعرفه‌های سنگین بر محصولات چینی آغاز خواهد کرد بی‌تاثیر به‌توانایی چین برای ارائه‌ی کمک به طالبان نخواهد بود.


    آنچه روشن است این است که چهار ساله‌ آینده‌ برای امریکا، جهان و به‌تبع افغانستان آبستن روی‌دادهای تاثیرگذار و مهمی خواهد بود؛ آیا ترمپ بخاطر اهداف بشری در وضع کنونی افغانستان مداخله می‌کند؟ سابقه‌ی تاریخی و سیاست‌های دور نخست او پاسخ این پرسش را «نه» می‌نمایند. ولی آیا او منفعتی برای حضور مجدد امریکا در صحنه‌ی سیاست افغانستان می‌بیند؟ اگرچه دوباره کارنامه‌ی ترمپ به این پرسش نیز پاسخ منفی می‌دهد؛ ولی سیاست‌های ترمپ در قبال افغانستان بی‌شک وابسته به پاسخ به پرسش دومی هستند.

  • ۲۰۲۴ و طالبان؛ سالِ سرکوب و محدودیت

    ۲۰۲۴ و طالبان؛ سالِ سرکوب و محدودیت

    در نسبت با دگر کشورهای جهان – از اروپا تا ایران و امریکا که در ۲۰۲۴ با چالش‌های گسترده‌ی داخلی و خارجی رویارو شدند – افغانستان سال «کم سروصدایی» را پشت سرنهاد. ولی به‌رغم «افتادن» افغانستان از سرخط خبرهای داغ جهان؛ فاجعه‌ی پنهان و خاموش این کشور زیر سایه‌ی سلطه‌ی حاکمیتی که پرسش‌هایی «بسیار جدی» در مورد کارنامه، مشروعیت و سیاست‌های آنان وجود دارد، کماکان جاری‌ست.

    دیده می‌شود که حامیان رژیم طالبان خُرده‌ خبرهای اقتصادی‌ای که از نشانی این رژیم نشر می‌شود را دالی بر اغاز فرایند «رهایی» این کشور پس از چند دهه درگیری و نبرد دردناک می‌خوانند؛ ولی‌ به‌راستی این پروژه‌ها و کارخانه و بند و چکدم ساختن‌های آفاقی در برابر بحران عمیق جنسیتی و حقوق بشری این کشور چه معنایی دارد؟

    آیا گشایش بندهای برق احساسات جریحه‌دار شده‌ی نصف جمعیت افغانستان را «جبران» یا «مدیریت» می‌تواند؟ آیا فرار متخصصان و تقریباً تمامی نیروهای نخبه و متخصص کشور با افزایش روزانه‌ی تعداد مدارس دینی جبران خواهد شد؟

    مسئله این است که افغانستان در سال گذشته‌ی میلادی نیز به‌همان تالابی که در آگست ۲۰۲۱ به آن سقوط کرده بود فروتر و فروتر رفت. فرمان‌های ملا هبت‌الله که از هر پنج‌تای آن‌ها یکی‌شان در مورد زن‌ها است بیشتر از پیش نشان می‌دهد که طالبان درگیری‌ای وسواس‌گون و «بیمارگونه» با زنان و مسائل مربوط با آن‌ها دارند؛ تا آن‌جا که امیر المومنین آن‌ها به‌صورتی جدی به این‌که زنان همسایه از کدام کلکین‌ها دیده خواهند شد فکر کرده است.

    از سویی دگر جامعه‌ی جهانی در برخورد با این رژیم و سیاست‌های آن همانقدر که در دو سال نخست دچار گیجی بود، دچار گیجی ماند. رژیمی که وعده‌ی کاهش کشت کوکنار را می‌دهد و امنیت منطقه‌ای و در همین حال رهبر القاعده در خانه‌ی وزیر داخله‌اش ترور می‌شود.

    ماجرا این است که ۲۰۲۴ هیچ نشانی از «بهبود» شرایط و یا حتا «تغییر نسبی» حاکمیت طالبان در بر نداشت؛ صرفاً قانون‌هایی که هرچه بیشتر افغانستان را به‌مرز بدوی شدن می‌رانند صادر شد و واپس‌گرایی برخی از این فرمان‌ها چنان بودند که حتا باعث تفرق درونی میان طالبان شد.
    اما نه‌تنها خبر چندان خوبی برای مردم افغانستان در این سال وجود نداشت بلکه در واقع بعضی از برخی جهان موضوعات وخامت بیشتری یافتند؛ ۲۰۲۴ نشان داد که اگر شرایط به همین گونه‌ی جاری جلو بروند، حاکمیت طالبان تا چند و چندین سال دگر نیز به‌همین سانی که هست برجا خواهد ماند.

    اگر طالبان در دور نخست پنج سال حکومت دارند، سه سالی که تاکنون در این دور حاکمیت داشته‌اند، خبری از تزلزل حاکمیت تمامیت‌خواه و اقتداگرای آن‌ها یا پیشروی قابل ملاحظه‌ی مخالفان مسلح آن‌ها را در پی نداشته‌است.

    ۲۰۲۴ بیشتر از پیش افغانستان را در وضعیت بلاتکلیفی میان گذشته‌ای که دگر نیست و آینده‌ای که آمدن آن هرسال برای سالی دگر به‌تعویق می‌افتد قرار داد.

     







  • تصوف در سرزمین خشونت؛ چرا اهل تصوف هدف حمله قرار می‌گیرند؟

    تصوف در سرزمین خشونت؛ چرا اهل تصوف هدف حمله قرار می‌گیرند؟

    حمله‌ی خونین شب گذشته در شهرستان/ولسوالی نهرین ولایت بغلان، نه نخستین حمله به اهل تصوف افغانستان بود و نه به‌نظر می‌رسد واپسینِ آن باشد. صرفاً امتداد زنجیره‌ی بلندی‌ست که عداوت و کینِ دیرین نسبت به «مسلک معرفت» را نشان می‌دهد. بدیهی‌ست که در سرزمینِ «جهاد»‌ و «خشونت» طریقه‌ای که سخن از معنا، معرفت و محبت بزند برای صدرنشینانی‌که جوانان را با وعده‌ی «حور» در برابر کشتن و کشته‌شدن به سمت خود می‌کشند، «خطرآفرین» به‌نظر بیاید.

    حمله به تصوف را در افغانستان به‌هیچ‌رو نمی‌توان به همین چند مثالِ معدود از حملات مسلحانه فروکاست، تصوف در افغانستان –که به ما به‌عنوان پیروان مذاهب و فرقه‌های متفاوت اجازه‌ی زیست چند صد ساله‌ی مشترک را داده بود– هنگامی مورد حمله قرار گرفت که بنا شد واژه‌ی «جهاد» در افغانستان، ابزار دست امریکا برای کوبیدن به دهن شوروی شود.

    کسانی‌که در رسته‌ی نخست این تفکرات قرار داشتند، می‌دانستند که از «صوفی» -اگر به‌راستی صوفی و اهل تصوف باشد- قاتل بی‌رحم و خون‌خواری درنمی‌آید، پس راه‌حل چیست؟ تنزیل و تخفیف تصوف و حمله بر آن در هر فرصتی که ممکن شد.

    حیات سیاسی و اجتماعی افغانستان در شش دهه‌ی گذشته و پس‌از ظهور نهضت‌های اخوانی و اوج‌گیری آنان به کمک دست‌های پنهانی از غرب و شرق،‌ شاهد فروشدْ و زوال پیوسته‌ی گفتمان معنامحور و مداراگر تصوف در افغانستان بوده است؛ حلقه‌ی اصلی عالمان دین –که به لطف همان جنگ سرد همه‌ تبدیل به مردان سیاست و دولت شده بودند– تا ممکن بود این گفتمان را به حاشیه رانده و بلاموضوع کردند.

    انگِ طالبان –و هر گروه افراطی دگری– بر اندیشه‌های مدنی و مداراگر این است که این اندیشه‌ها «غربی» و «وارداتی» و «بیگانه» هستند، ولی آنان نمی‌توانند همین حرف را در مورد تصوف و صوفیان بزنند؛ زیرا می‌دانند که تصوف ریشه‌ی دست‌کم هزار ساله در خاک افغانستان دارد و تاثیر فرهنگی، سیاسی و اجتماعی آن بحث بلندی‌ست که در این مجال تنگ نمی‌گنجد.

    تصوف و صوفیان مورد حمله قرار می‌گیرند زیرا مثالی واضح و روشن از امکانِ دین‌داری خشونت‌پرهیز در این سرزمین هستند؛ از کسانی‌که دین را با پایین آوردن آن در حد سیاست روزمره «خُرد» نمی‌کنند و به بلای منافع طبقاتی و گروهی نمی‌آلایند.

    از قلندران لاهور تا عارفان خراسان، همگان تاریخی را روایت می‌کنند که در آن دیانت، بُن‌مایه‌ی تحمل و درست‌کاری اخلاقی انسان‌ها بود، نه ستم‌گری و زورگویی و قتل‌عام فرودستان. چنین میراث و تاریخی بی‌شک برای خیلِ کسانی‌که پیشوند «ملا» در نام‌های ‌شان کاخ‌های بلند و غذاهای چرب برای ‌شان به‌ارمغان آورده، خطری به‌شمار می‌آید که باید در نطفه خفه شود و کسی اجازه‌ی کاشت بذر این روایت «مدنی‌تر» از دین را نیابد.

  • شلاق در محضر عام؛ فاجعه‌ای که درحال «عادی» شدن است

    شلاق در محضر عام؛ فاجعه‌ای که درحال «عادی» شدن است

    رژیم طالبان ام‌روز از شلاق زدن دو زن در خوست و بغلان در محضر عام به‌اتهام «فساد اخلاقی» خبر داده است. این زن‌ها بدون ارائه‌ی جزئیات و شواهد محکوم به یکی از «قهقرایی‌ترین» مجازات‌ها در کُل چند هزار سال تاریخ تمدن بشر شده‌اند. نگرانی مضاعف در این مورد اما این است که چنین خبرهایی درحال باختنِ «هولناکی» خود هستند؛ به‌عبارتی بهتر، فاجعه‌ی عقب‌گرد چند دهه‌ای افغانستان و سقوط به چاله‌ی «توحش» درحال «عادی‌شدن» است.

    در شمار تلاش‌های ایدئولوژیک رژیم سه ساله‌ی طالبان در افغانستان، هم‌چون هر «استبداد ستم‌گرِ مطلق» دگری، تحمیلِ باورهای خود به‌عنوان «وضع عادی» و «درستِ» زندگی انسانی در صدر قرار داشته است. تحمیل این بر مردم که «شلاق زدن و شلاق زده‌شدن» زنان و مردان در محضر عام «امری عادی» و حتا به‌روایت طالبان «ضروری» است.

    تحمیل این‌که در خانه‌ماندن میلیون‌ها دختر در این کشور و فروکاهش هستی انسانی زن به کسی‌که گویا صرفاً قابلیت «همسری و مادری» دارد، در واقع «نظم درست» اجتماعی و سیاسی باشد.

    چنانچه در اعلامیه‌ی «شالوده» سال 1857 در ایالات متحده امریکا –که حامی برده‌داری بود– آمده است که «بردگی وضع طبیعی وجود سیاه‌پوستان است»، طالبان می‌خواهند به جامعه این باور را که فروکاسته‌شدن به ابزار لذت جنسی و اولادآوری، وضع طبیعی وجود زنان است.

    ابتذال و عادی‌شدن این حجم حیرت‌آور «شرارت» جامعه را درگیر باورها، خشونت‌ها و عقب‌گردی خواهد کرد که حتا در دهه‌ها نتوان آن را جبران کرد. این باور میان مردانِ جوانان و نوجوانان که گویا آنان «برتر از زنان» هستند و یا این باور که راه رستگاری، «ملا شدن» یا «مجاهد» شدن است و هزاران باوری از این دست.

    آنچه باید کرد تلنگر زدن مداوم این حقیقت بزرگ و آشکار است که آنچه این رژیم می‌خواهد تولید و تحمیل کند، نه «عادی»‌ است، نه «ضروری» است و نه حتا «انسانی» یا اخلاقی است. شلاق خوردن انسان‌ها عادی نیست، لگدمال کردن حقوق اساسی میلیون‌ها انسان عادی نیست، در قدرت بودن گروهی که تاریخش پُر است از آدم‌کُشی و جنایت‌کاری و قاچاق و قتل غیرنظامیان «عادی» نیست.

  • دانشجویی و مصایب آن در سرزمینِ زیر رکاب‌های جهل

    دانشجویی و مصایب آن در سرزمینِ زیر رکاب‌های جهل

    هفدهم نوامبر برابر است با روز جهانی دانشجو؛ یکی‌از آن طبقاتی که نمی‌توان افغانستان را «خانه‌»ی خوبی برایش خواند. این روز از آن‌جهت روز جهانی «دانشجو» خوانده شده و به بزرگ‌داشت از دانشجویان مختص شده است که ۱۷ نوامبر ۱۹۳۹، روز اعدام دانشجویان اهل چک به‌دست «جلادان» ارتش آلمان نازی بود؛ این روز در چک و سلواکیا رخصتی عمومی است. پرسش اما این است که آیا فقط دانشجویان «اروپایی» و اهل چک سزاوار یادآوری و بزرگ‌داشت هستند؟‌ ور نه، آیا سکوت جهان در برابر لگدمال شدن حقوق دانشجویان افغانستان – خصوصاً دختران – برای چیست؟ آیا جمعی از انسان‌ها «برابرتر» از دگران‌اند؟

    دانشجویی در افغانستان را در مثالی عجیب ولی قابل توضیح می‌توان به «قماربازی» شبیه دانست؛‌ دانشجو می‌داند که کار درست می‌کند، اما این را هم می‌داند که در جای درست قرار ندارد. دانشجو می‌خواهد که سکوی «پرواز» و پرتاب او به قُله‌های بلند «دانش» باشد؛ اما به‌چشم می‌نگرد که قصابی و جنایت‌کاری در این سرزمین کسان و چه بس ناکسان را به زمام امور داده است.

    او می‌داند که رفتن در این راه نردبازی‌ست و همه‌چیز در پایان ماجرا به این بستگی خواهد داشت که «آیا او اقبال یافتن کاری در حیطه‌ی تخصص خود را خواهد داشت؟» و چه بسیار دانشجویانی که در میانه‌ی راه و پس از دیدن خارستانِ پیشِ رو، دست را از دانش شُسته و روانه‌ی راه‌یافتن «کسب» و «کاسبی» شدند.

    آیا به‌راستی «دانشجو» بودن در این سرزمین محکومیتی گران نیست؟ دانشجو باید در تردید زندگی کند، در گریزپایی قطعیت و همیشه از خود بپرسد که «آیا نتیجه خواهد داد؟ آیا کاری خواهم یافت؟» و چه بس اگر بختیار باشد، اویِ دانش‌یافته بناست که روبه‌روی «جانیانِ معروف جهان» بایستد و سر خم کند و «بله صاحب» بگوید.

    دانشجویی هرگز نباید «قماربازی» و نتیجه‌مندی‌اش وابسته‌ی «بخت» باشد؛ دانشجو هرگز نباید محکوم جنسیت، مذهب و قوم خود باشد. دانشجو نباید بخاطر «دانشجویی» مجبور به ایستادن در برابر «سرخ‌دستان» بی‌باک و زورگوی باشد.

  • روز جهانی مدارا؛ آنچه می‌خواهیم و نداریم

    روز جهانی مدارا؛ آنچه می‌خواهیم و نداریم

    شانزدهمین روز اکتبر از سوی سازمان ملل متحد «روز جهانی مدارا» نامیده شده است. آنچه ما، در مقام یک جامعه‌ی «جنگ‌زده» و «فقیر» که زندگی‌ها را در اکثریت مطلق موارد به «حیات صرف» و «نبرد بقا» فرو می‌کاهد، نصیبه‌ی بسیاری از آن نبُرده‌ایم. نه‌تنها اربابان زر و زور در افغانستان دست‌هایی مشتاق برای شلیک و شلاق دارند، بلکه عامه‌ی عامیان نیز فرصت زیادی لازم ندارند تا به «خشونت» برای حل مسائل متوسل شوند.

    ولتر، فیلسوف بزرگ روشن‌گری، نوشته بود «اختلاف، بیماری بزرگ بشریت است، و مدارا یگانه شفای آن». جمله‌ی ولتر را می‌توان تعمیم بیشتری نیز داد. نه‌فقط در قلم‌رو حیات انسانی، بلکه در دگر انواع حیات نیز «تضاد و تقابل و تخالف» در حکم همان «بیماری بزرگ» وجود دارد.

    ولی آنچه آدمیان را در مقام «حیواناتی ناطق» یا دقیق‌تر، «حیواناتی منطقی» از باقی گونه‌های حیات جدا می‌کند، این است که در آدمی‌زاد این تضاد لزوماً منتج به حذف و خشونت نمی‌شود. به‌عبارتی «زبان» به آدمیان اجازه‌ی «ندریدن» را می‌دهد، حالانکه دگرِ باشندگان قلم‌رو حیات را از محکومیت به «دریدن» و «دریده‌شدن» رهایی نیست.

    مدارا فقط در صورت وجود و حضور «اختلاف راستین» معنا دارد؛ یعنی اگر یک عضو طالبان عضو دگری را بخاطر نپوشیدن لنگی نکُشت، ربطی به مدارا ندارد. اما اگر نیروهای همین رژیم افراد را بخاطر «طالبان» خواندن آن‌ها و انتقاد از آن صدرنشینِ مجهول‌‌الحال‌شان «شکنجه» نکردند و به بند نکشیدند، آن‌گاه می‌توانیم از مدارا سخن بگوییم.

    به‌قول نوآم چامسکی «اگر به آزادی بیان برای مخالفان‌ تان باور ندارید، به آزادی بیان باور ندارید» همین‌طور اگر به مدارا در برابر دشمنان و مخالفان خود باور نداشته باشید، به مدارا باور ندارید. مدارا مصلحت‌بردار نیست و اگر کسانی که سابقه‌ی منفجر کردن افراد در بین مُلکی‌ها را دارند راجع به مدارا حرف بزنند، بعید است که حتا خود ندانند که چه منظر مسخره‌ای ایجاد کرده‌اند.

    مدارا را اما نه به‌عنوان گونه‌ای «لطف» بلکه بایست نوعی از «ضرورت» و «حق تفاوت» برای دگری بزرگ داشت. آن‌که در برابر «مخالفت» کسی که باورهای دینی، سیاسی و اجتماعی متفاوتی دارد مدارا پیشه می‌کند، به آن دگری «لطفی» نکرده است، بلکه صرفاً‌ حق تفاوت او را به‌رسمیت شناخته است.

    برای ما تا رسیدن به درجه‌ای که خشونت را «راه‌حل غایی» و نهایی در برابر مشکلات ننگریم، راه بلندی در پیش است. خشونت در عادی‌ترین جزئیات و حتا شیوه‌ی برخورد ما با اشیایی که داریم رسوخ کرده است؛ به کسی فکر کنید که فکر می‌کنید با کوبیدن بر کمپیوتر خود مشکل آن را رفع خواهد کرد یا کسی که باطری نوشیدنی خورده‌شده‌ی خود را با دست می‌فشارد و خُرد می‌کند و مثال‌های دگری هم از این دست که نشان می‌دهند ما چهار دهه جنگ، خشونت را به چه خوبی حتا در ناخودآگاه ما حک کرده است.

    بهترین راه برای تمرین مدارا در این سرزمین، برخورد محترمانه با مخالفان و دگراندیشان اطراف خود و احترام به تنوع شیوه‌های زندگی انسان‌هاست، به‌ویژه در چارچوب یک جامعه متکثر و متنوع.

  • جرگه‌ی پشتون‌ها و سکوت طالبان؛ چه چیزی حاکمیت افغانستان را در برابر تحولات پاکستان خاموش کرده است؟

    جرگه‌ی پشتون‌ها و سکوت طالبان؛ چه چیزی حاکمیت افغانستان را در برابر تحولات پاکستان خاموش کرده است؟

    درحالی‌که فضای رسانه‌ای افغانستان و پاکستان در دو روز گذشته شاهد حضور تمام‌قدِ محتوای مربوط به جرگه‌ی پشتون‌ها در ایالت خیبرپختونخوا پاکستان بوده است؛ حاکمیت طالبان – که از اکثریتی پشتون ساخته شده است – و سابقه‌ی روابط بسیار نزدیک با پاکستان را دارد در این مورد سکوت کرده است. چرا؟ پاسخ چه می‌تواند باشد جز «پیوند تاریخی» با حکومت پاکستان، آی‌اس‌آی و ارتش این کشور و مصلحتی که بزرگان این گروه در سکوت می‌بینند.

    غریب است که با گذر دو روز اظهار نظرهای مکرر در جرگه‌ی پشتون‌ها در مورد دیورند، تحریک طالبان پاکستانی و حتا مکاتب دخترانه در افغانستان، طالبان در این‌سوی مرز سکوتی معنادار را اختیار کرده و هیچ نگفته‌اند. آنان می‌دانند که هرگونه مداخله‌ای در امور جاری پاکستان هزینه‌ای هنگفت برای آنان بر خواهد داشت و این هزینه را ممکن است توان پرداختن نباشد.

    از سویی دگر، ارتش و دولت پاکستان مکرراً همسایه‌ی «امارتی» خود را به مداخله در امور پاکستان و به‌هم زدن امنیت این کشور متهم کرده است و هر گفته‌ای در این مقطع ممکن است حمل بر همین مدعا گردد.

    به‌هرحال آنچه روشن و غیرقابل انکار است تاثیر و نفوذ طالبان در میان پشتون‌ها است، در این تردیدی نیست که طالبان در لایه‌های مختلف و به‌صورتی گسترده در این جرگه درگیر است و این سکوت «مصحلت‌آمیز» آنان نیز نمی‌تواند این واقعیت را پنهان کند که این گروه، در سی‌وچند سال وجود خویش رابطه‌ای ناگسستنی و حتا وابستگی‌ای غیرقابل انکار به‌ آن‌سوی دیورند و وقایع مربوط به آن داشته است.