دسته: تمهید

  • ترور رهبر حماس؛ خاورمیانه به یک جنگ ویران‌گر نزدیک‌تر می‌شود

    ترور رهبر حماس؛ خاورمیانه به یک جنگ ویران‌گر نزدیک‌تر می‌شود

    مقامات ایرانی تایید کردند که اسماعیل هنیه، رهبر جنبش مقاومت اسلامی فلسطین یا «حماس» صبح‌ ام‌روز، چهارشنبه دهم اسد در اقامت‌گاه خود در تهران ترور شده است. این ترور نگرانی‌ها در مورد افزایش جدی تنش‌ میان ایران و اسرائیل را دو چندان کرده است.  به‌نظر می‌رسد که اطراف درگیر در خاورمیانه قصد خویشتن‌داری و جلوگیری از آغاز درگیری‌ای بزرگ‌تر و ویران‌گرتر را ندارند.

    اگرچه رابطه‌ی کشورهای خاورمیانه – و خصوصاً – ایران با اسرائیل هرگز صلح‌آمیز و در راستای سازگاری نبوده است، ولی تنش‌ها میان این دو سو اینک به آستانه‌ی درگیری همه‌سویه رسیده است. به‌نظر می‌رسد که توسعه‌ی نفوذ ایران در اطراف اسرائیل و محاصره‌ی این کشور با گروه‌های نظامی مورد حمایت ایران، نتانیاهو و سران دولتش را به اجرای عملیات‌های خطرناک در خاک ایران قانع کرده است.

    حمله‌ی هفتم اکتبر حماس و عملیات «وعده‌ی صادق» ایران در خاک اسرائیل،‌ زنگ خطری جدی را برای اسرائیل به صدا درآورد؛ البته مدیریت بحران نتانیاهو پس از این حملات را دشوار بتوان مدبرانه و موثر توصیف کرد؛ چنان‌چه به‌نظر می‌رسد که مسئله‌ی فلسطین و قتل‌عام غیرنظامیان غزه اینک به لطف سیاست‌های نتانیاهو از همیشه بیشتر زیر چشم جهان است.

    نتانیاهو دشمنان بسیار بیشتری برای کشور و مردم خود آفریده است و به‌نظر می‌رسد که اینک در راستای جبران محاسبات نادقیق سیاسی خود دست به محاسبات نادقیق‌تر و خطرناک‌تری می‌زند. ترور هنیه می‌تواند آتش جنگی بسیار سنگین و پُرتاوان را در غرب آسیا برافروزد.

  • دوحه؛ صحنه‌ی شکست‌های مکرر مردم افغانستان

    دوحه؛ صحنه‌ی شکست‌های مکرر مردم افغانستان

    سومین دور نشست دوحه دی‌روز و با نتایجی که طالبان از آن «بسیار راضی»‌ به‌نظر می‌رسند به‌پایان رسید. اظهارات مقامات طالبان، اعلام آمادگی هم‌کاری کشورهایی چون چین، روسیه و امریکا برای سرمایه‌گذاری در افغانستان و نشست‌های پُررنگ حاشیه‌ای هیات طالبان با نمایندگان پاکستان، اوزبیکستان، ایران و بعضی کشورهای دگر نشان می‌دهد که این نشست نیز هم‌چون گفت‌وگوهای صلح چهار سال پیش در دوحه؛ صحنه‌ای برای کامیابی «طالبانِ بی‌سواد» و تروریست در برابر مخالفان ظاهراً‌ «باسوادی» بود که حتا ظرفیت هم‌پیمانی بخاطر حل فاجعه‌ی جاری در افغانستان را ندارند.

    طالبان و هم‌پیمانان آن در این نشست نیز همان‌گونه که در گفت‌وگوهای صلح و به‌قول یکی از چهره‌های مهم نظام پیشین، رنگین دادفر سپنتا، مخالفان خود را در «جبهه‌ی دیپلماتیک» شکست دادند و پرده‌ای از عصمت و درایت بر وقعیت آلوده به خشیت جامعه‌ی افغانستان کشیدند.

    مخالفان طالبان که در سه سال گذشته دایره‌ی فعالیت‌های آنان کمتر و کمتر شده است؛ زمینه را برای شنیده شدن حرف طالبان به عنوان «مرجع بلامنازع قدرت» در افغانستان هموار کردند و اینک خود حتا در این دست و پا زدن‌های واپسینی که در نشست ویانا شاهد آن بودیم به توافقی نهایی برای مبارزه‌ی گسترده علیه طالبان دست نیافته‌اند.

    نشانی‌های سیاسی ضدطالبان آنچنان تیشه‌ای به ریشه‌ی امید مردم و خصوصاً زنان افغانستان برای رهایی از پنجه‌های خون‌آلود رژیم طالبان زده‌اند که حتا همان حامیان سنتی آنان و کشورهایی چون هند و امریکا نیز در این دور نشست دوحه در مواردی با رژیم طالبان اعلام هم‌سویی کردند.

    عَلم کردن زنانی که ریشه‌ای در افغانستان و ارتباطی با زنان گیرمانده زیر سایه‌ی سیاه رژیم طالبان نداشته‌اند به عنوان «نمایندگان زنان»، درک نکردن واقعیت‌های مسلم اجتماعی این جامعه، چند دستگی و پراکندگی نیروهای مسلح ضدطالبان و زد و بندهای سیاسی‌ای که پرهیزگرانه‌ترین صفت آن «شرم‌آور» است رفته رفته به این منتج شده‌اند که حتا همان «جهان آزاد» نیز به این نتیجه برسد که در این کشور جز طالبان و فکر تاریک‌شان مرجع دگری برای سخن گفتن و طرف قرار دادن وجود ندارد.

    آنچه پیداست این است که استراتژی و رفتار کنونی نیروهای ضدطالبان صرفاً به قوت‌گیری هرچه بیشتر و تثبیت شدن این ساختار قدرت خواهد انجامید؛ این «نقشه‌ی راه» که آقایان از آن سخن می‌گویند تاکنون ره به ترکستان برده است و اگر تکانی در نیروهای ضدطالبان و نحوه‌ی برخورد آنان با واقعیت اجتماعی افغانستان به‌وجود نیاید، چنانچه ایرنا، خبرگزاری ایرانی در یک گزارش نوشت؛ دوحه مقدمه‌ای خواهد بود برای رسمیت‌یابی رژیم طالبان که میخ آخر بر تابوت صداهایی است که در مقابل ستم‌گری این رژیم می‌ایستند.

  • کریکت؛ فرصتی برای فشار بر طالبان و تامین حقوق زنان؟

    کریکت؛ فرصتی برای فشار بر طالبان و تامین حقوق زنان؟

    کریکت از چند سال گذشته بدین‌سو در افغانستان تبدیل به ورزشی محبوب شده است که مردم از اقشار و اصناف متفاوت به آن علاقه نشان می‌دهند. پیروزی‌های پسین تیم ملی کریکت در برابر آسترالیا و بنگله‌دیش و نخستین راه‌یابی این تیم به دور نیمه‌نهایی جام جهانی در کنار مردم افغانستان، حاکمان کشور و مقامات بلندپایه‌ی طالبان را نیز خشنود کرد؛ تماس تصویری متقی با راشد خان و تبریک‌گویی‌های مکرر مقامات دگر طالبان را می‌توان گواهی بر اهمیت این ورزش و نگاه «ابزاری» طالبان نسبت به این ورزش دانست. آیا کریکت همان‌گونه که برای طالبان یک «ابزار» در جهت کسب محبوبیت و مشروعیت بوده است، نمی‌تواند «ابزاری» برای فشار آوردن بر طالبان در راستای حقوق بشر و خصوصاً حقوق اولیه‌ی زنان افغانستان باشد؟

    در این‌که استفاده‌ی ابزاری از هر ورزشی – چه فوتبال چه کریکت و چه ورزش‌های دگر – به لحاظ اخلاقی عمل درستی نیست، جای تردیدی نمی‌توان یافت. خودِ متقی در تماس تصویری خود با راشد خان به‌گونه‌ی طنزآمیزی به لزوم غیرسیاسی بودن ورزش تاکید کرد. اما طالبان با برنامه‌ای واضح و پی‌گیر سعی کرده‌اند که کریکت سکوی پرتاب آن‌ها به دل عامه‌ی مردم افغانستان باشد، یا دست‌کم یکی از سکوهای پرتاب آنان.

    واشنگتن پُست پیشتر از این در گزارشی مفصل دلیل سرمایه‌گذاری و موافقت طالبان با ادامه‌ی کار منظم بورد کریکت افغانستان را بررسی کرده است. در گزارش پُست آمده است که طالبان نگاهی ابزاری به این ورزش داشته و می‌خواهند که از آن به عنوان وسیله‌ای در جهت کسب مشروعیت و گره زدن خود با افتخارات این تیم موفق در عرصه‌ی بین‌المللی استفاده کنند. برنامه‌ای که سنجش میزان موفقیت یا عدم موفقیت آن خود بحثی مجزا و مهم است.

    ولی به‌هر تقدیر آنچه روشن است این است که این رژیم سخت‌گیر، بدون دیدن منفعت خود در چنین پدیده‌ای؛ این‌قدر با آن «مداراگرانه» و خویشتن‌دارانه برخورد نمی‌کرد؛‌ چنانچه طالبان با بسیاری از ورزش‌های دگر برخوردی خویشتن‌دارانه نکردند. کلید حل معمای این‌که رژیم طالبان چرا در کار بورد کریکت مداخله‌ی وسیعی نمی‌کند در همین نکته نهفته است که آنان می‌خواهند از این ورزش بهره‌کشی سیاسی کرده و با استفاده از آن رضایت مردم افغانستان به‌صورت عمومی و قبایل پشتون – که کریکت در میان آنان پدیده‌ی بسیار مهمی‌ست – به صورت اخص را فراهم آورند.

    ولی این بهره‌کشی سیاسی از سوی طالبان یک نقطه‌ی مقابلی نیز دارد؛ و این نقطه می‌تواند استفاده‌ی جهان از این ورزش مهم برای فشار آوردن بر رژیم طالبان باشد. اگرچه شورای جهانی کریکت یا «ای‌سی‌سی» تاکنون هیچ تحریم و یا حتا محکومیتی در مورد بسته‌ماندن مکاتب دختران در افغانستان – به عنوان یک عضو جوان و مهم این شورا – و یا نقض دگر حقوق زنان صادر نکرده است؛‌ ولی آیا فشار آوردن به‌وسیله‌ی این ورزش نمی‌تواند بسیار بیشتر از بخش وسیعی از تحریم‌های جاری بر طالبان موثر باشد؟


    آیا پاسخ استفاده‌ی طالبان از کریکت به عنوان ورزشی که آنان را «نیک‌نام» کرده و بین مردم افغانستان به «حامیان قهرمانان کریکت» مشهور سازد، نمی‌تواند تحریم این ورزش و ایجاد فشار اجتماعی از سوی مردم و حتا فشار درون – گروهی میان جناح‌های متفاوت رژیم این گروه باشد؟ ممکن است کس یا کسانی چنین پاسخی را در منافات با روحیه‌ی ورزش بدانند که در آن قسمت واضح است که طالبان خود بازی سیاسی با این ورزش را آغاز کرده‌اند و یا کسی بگوید که چنین فرایندی ممکن است بر رشد ورزش کشور تاثیر منفی بگذارد که در مورد پاسخ می‌توان این باشد که آیا بربادی زندگی میلیون‌ها انسان و بی‌سواد ماندن نسلی از مادران آینده‌ی این سرزمین مهم‌تر است یا پیروزی در تورهای جهانی کریکت؟

    القصه کریکت را نیز می‌توان به فهرست بلندی از گزینه‌هایی که جهان برای آوردن فشار دیپلماتیک بر روی طالبان در راستای تحقق حقوق اولیه و انسانی زنان افغانستان دارد، افزود. گزینه‌هایی که جهان در استفاده از آنان بی‌میلی نشان داده و در چند سال گذشته «تن دادن» به طالبان و باختن به یک گروه افراطی در میدان دیپلماسی را بر کمک به میلیون‌ها انسان بی‌پناهی که چاره‌ای جز زندگی زیر سایه‌ی سیاه این رژیم ندارند ترجیح داده است.

  • نشست ویانا؛ آخرین فرصت مخالفان طالبان برای اتحاد؟

    نشست ویانا؛ آخرین فرصت مخالفان طالبان برای اتحاد؟

    چهارمین دور نشست روند ویانا برای افغانستان دموکراتیک، ام‌روز بیست‌وچهارم جون در پایتخت اتریش آغاز شد؛ می‌توان گفت نمایندگانی از تمامی جریان‌های ضدطالبان در این نشست حضور یافته‌اند و چنانچه فوزیه کوفی در گفت‌وگو با اکسیوس اشاره کرده است؛‌ یکی از محورهای گفت‌وگو در این دور، نشست قریب‌الوقوع دوحه با اشتراک طالبان است. با توجه به پیشرفت‌های دیپلماتیک رژیم طالبان در چند ماه اخیر و امکان رسیدن آنان به توافقی با جهان در نشست دوحه، آیا نشست ویانا آخرین فرصت جریان‌های ضدطالبان برای اتحاد و جلوگیری از رسمیت‌یابی رژیم طالبان است؟

    از آغاز دومین دور حاکمیت طالبان بر افغانستان نزدیک به سه سال می‌گذرد، در این بازه‌ی زمانی نه‌چندان کوتاه؛ گروه‌ها و جریان‌های مخالف طالبان – از جبهه‌ی مقاومت ملی تا شوراهایی که به تکرار تاسیس شده و فراموش‌خانه‌ی تاریخ روانه شده‌اند – توفیق دست‌یابی به اتحاد و همبستگی برای رویارویی از موضعی واحد و مشترک با طالبان را نداشته‌اند.

    فهرست بلند این جریان‌ها حتا جریان نوظهور و در اوایل امر بسیار بارز جنبش زنان افغانستان را نیز در بر می‌گیرد؛ بیشتر از ده‌ها نهاد متفاوت به نمایندگی از این جنبش اعتراضی ایجاد شده است و تاکنون هیچ‌یک از این نهادها موفق به تثبیت خود به‌عنوان نماینده‌ی میلیون‌ها زن و دختر محروم از حقوق اولیه‌ی انسانی در افغانستان نشده‌ است.

    این چندپارچگی و حتا در مواردی تضاد و حمله‌ور شدن به یک‌دگر، به جریان‌های ضدطالبان، چه در صحنه‌ی داخلی و چه در صحنه‌ی بین‌المللی، ضربه‌ی مهلک و سنگینی زده است. اعتماد کم‌نایی که مردم افغانستان به عناصر باقی‌مانده از جمهوری و حاضر در این جبهات داشتند؛‌ با گذشت زمان و روشن‌تر شدن چند دستگی درونی در میان این جریان‌ها از همیشه ضعیف‌تر شد و ناکامی‌های عملی این جریان‌ها را می‌توان در پرتو همین «اعتماد از دست رفته» و «یقین گمشده» بررسی کرد.

    اما گذر زمان و افزایش سماجت‌های سخیف سیاسی در میان این گروه‌ها و بحث‌هایی از دست که «چه کسی رهبر جبهه خوانده شود؟» و یا «فلان‌کس باید زیر دست فلان‌کس باشد» و «فلان‌کس اصلاً نباشد» همان‌طور که در سطح داخلی جدیت این جریان‌ها را کاسته و امید به توانایی این جریان‌ها در امر سیاست‌ورزی در سطح کلان ملی را نابود کرده است؛ اینک شمارش معکوس را برای شکست آنان در صحنه‌ی جهانی نیز آغاز کرده است.

    اگرچه تحلیل‌گرانی سازش و هم‌راهی جامعه‌ی بین‌المللی با طالبان را از آغاز دلیل ضعف آشکار اوپوزیسیون و جریان‌های مخالف با این رژیم و در نتیجه «ناچاری جهان» می‌خواندند؛ ولی این ضعف در چند مدت پسین طالبان را وارد دوره‌ی دگری از بهروزی دیپلماتیک کرده است؛ طرح روسیه برای خارج کردن این گروه از فهرست‌های گروه‌های هراس‌افگن، معرفی سفیری از سوی نیکاراگوئه و از همه مهم‌تر موافقت سازمان ملل با شروط طالبان برای اشتراک در نشست دوحه؛ نشان می‌دهند که جهان وارد فاز جدیدی از همراهی با شرایط و شیوه‌ی کار طالبان شده است.

    این پیشرفت‌ها – که چنانچه آمد بی‌ارتباط با عقب‌گردهای جریان‌های مخالف طالبان نیست – زنگ خطر را برای مخالفان و دشمنان سیاسی و نظامی طالبان به صدا درآورده است. آنان متوجه شده‌اند که در صورت امتداد این ناهماهنگی و ناکامی در صحنه‌ی عمل؛ مقدمات تثبیت شدن و استحکام ساختار قدرت سیاسی طالبان به عنوان یگانه مرجع قدرت در افغانستان را فراهم خواهند آورد.

    ابقای اوضاع نیروهای مخالف طالبان به گونه‌ای که اکنون شاهد آنیم؛ نه تنها متحدان نزدیک طالبان – هم‌چون پاکستان و روسیه – بلکه حتا قدرت‌های غربی را که تا این دم به‌صورت جسته گریخته‌ای از نقض حقوق بشر از سوی طالبان سخن می‌گویند؛ به جدیت و ثمردهی مبارزه‌ی جریان‌های مخالف بدبین‌تر کرده و درنتیجه مجبور می‌کند – هم‌چون هند – به دنبال تامین منافع ملی خود بوده و از خیرِ پرچم‌داری از حقوق بشر برای خود مردم افغانستان بگذرند.

    مخالفان طالبان باید بدانند که شرط تبدیل شدن آنان به وزنه‌ای در سیاست افغانستان، به یک جناح «قابل حمایت» این است که طرحی کلان، جامع و آینده‌نگرانه برای کشور داشته و درگیر مسائلی هم‌چون این‌که چه کسی باید در چوکی رهبری بنشیند و یا این‌که چه کسی در میان‌شان باید «آمرصاحب» خوانده شود، نباشند.

    با این وجود تضمینی برای ایجاد چنین همبستگی‌ای وجود ندارد، زیرا تمامی تجارب چندساله گذشته – از زمان آغاز گفت‌وگوهای صلح دوحه تاکنون – نشان داده‌اند که این جناح سیاسی حتا در لحظاتی که بقای خودش و زندگی میلیون‌ها انسان در معرض تهدید حاکمیت بلاقید و قاطع طالبان قرار گرفته است؛ باز بر همان دُهل محلی خود کوبیده و به قول اکرام اندیشمند، تحلیل‌گر سیاسی، از «سیاست‌ورزی در سطح ملی» عاجز بوده است و اگر این جریان‌ها باری دگر سر طی کردن همان طریق را برگیرند؛ امیدی به همدستی و رسیدن آنان به بلوغ سیاسی کافی برای رقم زدن سرنوشت افغانستان نیست.

    حتا در صورتی‌که این جریان‌ها راهِ بیست‌وچند ساله را کنار گذاشته و این‌بار فکری به حال خود و باورهای خود کرده و به‌هم دستِ هم‌راستایی دادند؛ هیچ پدید نیست که آیا هنوز هم فرصتی برای جلوگیری از هم‌پیمانی جهان با طالبان باقی است یا نه؛ نشست دوحه در تعیین سیاست‌های آینده‌ی جهان در قبال طالبان بسیار مهم خواهد بود و آجندا و موارد بحث در آن نشست از قبل تعیین شده‌ است. باید دید که این حرکت جریان‌های مخالف طالبان، چرخشی در «دقیقه‌ی نود» خواهد بود و یا حتا همین حالا نیز برای ایجاد این «چتر کلان سیاسی» دیر شده است.




  • شلاق‌های بیشتر؛ آیا نقد اخلاقی طالبان نتیجه داده است؟

    شلاق‌های بیشتر؛ آیا نقد اخلاقی طالبان نتیجه داده است؟

    پس از آن‌که گزارش‌ها از شلاق زده شدن بیش از ۶۰ تن در سرپل از سوی طالبان خبر دادند، یوناما یا نمایندگی سیاسی ملل متحد برای افغانستان با نشر پُستی در پیام‌رسان اجتماعی ایکس این عمل را نکوهیده و آن را نقض حقوق بشر دانسته است. اما در این نزدیک به سه سال، این نکوهش‌ها و دم‌زدن‌ها از «حقوق بشر» و نقض آن به کجا رسیده است؟ آیا می‌توان به چنین نقدی از طالبان امیدوار بود؟

    طالبان هرگز خود را متعهد به اعلامیه‌هایی چون حقوق بشر ندانسته‌اند و باورهای خود را از همان آغاز به صراحت ابراز کرده‌اند؛ آنان شرع را قربانی هیچ‌چیزی نمی‌کنند و همه‌چیز را قربانی قرائتی که خود از شرع دارند می‌کنند. این رژیم حتا جایی برای قرائتی بدیل که دور، آنان حتا جایی برای پرسش‌گری از قرائت موجود خود از شریعت نمی‌نگرند و آنان اساس و عصاره‌ی جنبش خود را همین تطبیق بی‌رحمانه‌ی شرع و شلاق زدن انسان‌ها در پیش انظار عام می‌دانند.

    در نزدیک به سه سالی که از رسیدن مجدد این گروه به قدرت در افغانستان می‌گذرد، تاکید روی «غیراخلاقی» و «ضداخلاقی» بودن طالبان هیچ سودی به‌همراه نداشته است. به عبارتی نقد اخلاقی طالبان حمله به آنان در نقطه‌ای است که حضور ندارند؛ هر مقام و سخنگوی طالبان در پاسخ به اتهام «ضداخلاقی» بودن همیشه گفته‌اند که فهم آنان از اخلاق با آنچه «غربیان» می‌گویند متفاوت است و آنان در فهمی که خود از اخلاق دارند بسیار هم اخلاقی عمل می‌کنند.

    طبیعی‌ست که این استراتژی در عمل نیز هیچ بروباری به ارمغان نیاورده باشد؛ جامعه‌ی جهانی کماکان در مورد اعمال غیراخلاقی و نقض حقوق بشر از سوی طالبان اعلامیه و نکوهش‌نامه صادر می‌کند و آنان نیز به تکرار این اعمال – و حتا به شکلی وقیح‌تر و شدیدتر – ادامه می‌دهند. برای آنان اهمیتی ندارد که نمایندگی‌های سیاسی چه را خوش دارند و از چه چیزی بدشان می‌آید و همان کاری را می‌کنند که برای کردن آن پرورش یافته‌اند.

  • «دختران به مکتب نروند و منتظر شوهر باشند»؛ ممنوعیت آموزش کودک‌همسری را در افغانستان بیست درصد افزایش داده است

    «دختران به مکتب نروند و منتظر شوهر باشند»؛ ممنوعیت آموزش کودک‌همسری را در افغانستان بیست درصد افزایش داده است

    نیازی به نهادی جهانی و یا گزارشی دقیق نیست تا ما بدانیم که شمار عدیدی از دخترانی که از حق مکتب رفتن محروم شده‌اند، در خانواده‌های سنتی‌شان محکوم به ازدواج زود و دست شستن از امیدهای آینده‌ی خود می‌شوند؛ ولی با این وجود سه نهاد مهم مربوط به سازمان ملل – بخش زنان این سازمان، بخش پناهندگان و یوناما – در یک گزارش مختصر از افزایش بیست‌درصدی کودک همسری در افغانستان خبر داده‌اند. بلا و فاجعه‌ای که ممنوعیت آموزش دختران بر سر جامعه می‌آورد تا دهه‌ها تاثیر خواهد گذاشت.

    آنچه رژیم طالبان انجام داده است، محروم کردن دختران سرزمینی از آموزش است که یگانه دلیل محکم آنان برای فرار از آفت رفتن زودهنگام به خانه‌ی بخت تحصیل و ایستادن روی پای خود بوده است؛ اما نابودسازی این دلیل و آن امید؛ اینک دختران نه تنها در حواشی بلکه در بسیاری از نقاط مرکزی افغانستان هم از سوی خانواده‌های خود مورد فشار قرار می‌گیرند تا زود «باری از دوش مردان خانواده» کاسته و راهی خانه‌ی بخت شوند.

    معنای این آفت تولید نسل دگری از زنان سیه‌روز شده‌ای است که مردانی به دنیا می‌آورند که توانایی و دانش کافی برای تربیت درست آنان ندارند و شکی نیست که کودکانی که درست تربیت نشده‌اند بسیار احتمال بالایی دارد که ایام شباب و رعنایی «اجمل رحمانی» و «سراج حقانی» و امثالهم شوند.

    آنچه در مورد این فاجعه مهم است این است که این مصیبت به صورت عریانی و در پیش چشم‌های خبر پسند رسانه‌های غربی اتفاق نمی‌افتد؛ در پستوهای خانه‌های مردم و با گریه‌های خفیه‌ی دخترانی که مجبور می‌شوند رویای آزادی و ثمربخشی را به خاک داده و «خدمت‌کار» خانه‌ی شوهر شوند اتفاق می‌افتد. دختران را نه طالبان با زور مستقیم؛ بلکه بی‌معنا شدن انتظار برای بازگشایی فرصت رفتن به مکتب و فشار باورهای سنتی در جامعه مجبور می‌کند که از کوی آرزوی طبیب و مهندس شدن یک‌باره به چاه شوهر کردن در کودکی سقوط کند.

    اگرچه تاریخ نه قرارگاه بلکه معبر است و همگان راهیان و گذرکنندگان از آنیم و حیات و ممات ما تکه‌ی کوچکی از یک جمله‌ی آن را هم رقم نخواهد زد؛‌ اما نباید از خاطر بُرد که سیاهی و جهل چه بلایی بر سر مردم این کشور آورده است؛ در روز چرخیدن چرخ، مردم نباید از یاد برند که این رژیم و این حکام چه بلایی بر سر زنان، دختران، کودکان و مردان آنان آورده است.

  • ادامه‌ی سیلاب‌های مرگ‌بار و ناتوانی در مدیریت

    ادامه‌ی سیلاب‌های مرگ‌بار و ناتوانی در مدیریت

    طی چند روز پسین بارندگی‌های سنگین در ولایت‌های شمال و شمال شرق افغانستان باری دگر سبب جاری شدن سیلاب‌ گسترده و ویران‌گر شده است. نوارهای تصویری پخش‌شده از سیلاب‌های جاری‌شده در ولایت بغلان نشان‌دهنده‌ی سیلاب‌های مهیبی‌اند که هم‌چنان جان مردم را گرفته و خانه‌ و زندگی آنان را نابود می‌کند. خبری هم از مدیریت این بحران از سوی رژیم طالبان نبوده و نیست و ظاهراً رژیمی که حلق خود و گوش دگران را با ادعای «آزادگی» پاره کرده است چشم بر راه کمک‌های «کفار» برای حل این بحران است.

    کمک‌های جهان نیز که چنانچه گزارش‌های مکرری از سیگر، پروپابلیکا و یونیسف نشان داده است اغلب به دست همین رژیم می‌رسد و هیچ فرایندی برای حصول اطمینان از مصرف شدن این پول در راستای کمک به سیلا‌ب‌زدگان، قربانیان زمین‌لرزه‌ و یا مردمی‌ که صدرنشینی طالبان آنان را بی‌چاره‌تر از همیشه کرده است وجود ندارد و عده‌ای حتا حدس می‌زنند که این کمک‌ها در راستای قدرت‌گیری نظامی و بیشتر کردن نظارت بر مردم استفاده شوند.

    همین دو روز پیش سیلاب‌زدگانی از ولایت غور گفتند که هیچ‌گونه کمکی تاکنون دریافت نکرده‌اند و پیدا نیست که رژیم منتظر چیست در این مورد اقدا جدی‌ای کند. جدی‌ترین اقدامی که این رژیم می‌کند این است که یک روز پیش از وقوع باران‌های سنگینی که به این سیلاب‌ها منتهی می‌شوند از طرف اداره‌ی هواشناسی خویش «هشداری» را صادر می‌کند.

    توقع رژیم از صدور این هشدار برای مردمی که با گذر هر روز به بی‌چارگی آنان افزوده می‌شود چیست؟ خانه‌هایشان را ترک کنند؟ به کجا بروند؟ با چه سفر کنند و در کجا بمانند و چه بخورند و بیاشامند؟ وگر نه این‌ها پس چه؟ توقع این است که مردم از پنجره‌هایشان «بارندگی سنگین» را نگاه کنند؟

    در عصری‌ که مردم در جهان جزایر مصنوعی می‌سازند و امکان غیرقابل زیست را به زیست‌بوم تبدیل می‌کنند ناتوانی در مدیریت یک رشته سیلاب از سوی رژیمی که سراپای آن را ملاهای مدارس دینی اداره می‌کنند به حق چقدر می‌تواند شگفتی‌آور باشد؟

  • ادامه‌ی برخورد اسرائیل با رسانه‌ها؛ این‌بار با اسوشیتید پرس

    ادامه‌ی برخورد اسرائیل با رسانه‌ها؛ این‌بار با اسوشیتید پرس

    اسرائیل پس از رویارویی چند مدت پیش خود با رسانه‌ی قطری الجزیره، این‌بار در برابر یکی دگر از رسانه‌های بزرگ و معتبر جهان، اسوشیتد پرس قرار گرفته و دستور مصادره‌ی اموال دفتر این رسانه را داد. تصمیمی که با فشار آنی ایالات متحده برگردانده شد و وزیر مخابرات اسرائیل از لغو این دستور اطلاع داد. ولی تنگ‌تر شدن روزافزون دایره‌ی آزادی بیان – این حق اساسی و اولیه – در جهان را چگونه باید فهمید؟ ما در این مورد چه می‌توانیم بکنیم؟ به‌نظر می‌رسد روزگاری که دولت‌های غربی حامیان و محافظان آزادی بیان بودند، سرآمده است.

    البته گروهی از منتقدان رادیکال ممکن است که فرض همین موضع را نیز نقد کرده و بگویند که دولت‌های غربی هرگز محافظ و حامی آزادی بیان نبوده‌اند و این حق در بهترین حالت وسیله‌ای برای توجیه یورش‌های آنان بوده است. اما آنچه دست‌کم می‌توان به صورت جمعی در مورد آن توافق داشت این است که دولت‌های غربی از نیمه‌ی دوم قرن بیستم بدین‌سو اگر حامی و محافظ آزادی بیان نبوده‌اند نیز بنابر سرشت دموکراسی لیبرال مجبور به هم‌راهی و موافقت با آن شده‌اند.

    ولی جهان در چند دهه – و خصوصاً چند سال – گذشته شاهد افول روزافزون آزادی بیان و ارزش آن نزد دولت‌های قدرتمند غربی در اروپا و امریکا بوده است؛ از دانلد ترمپ که به صراحت به خبرنگاران و خبرگزاری‌ها حمله می‌کند تا راست‌های افراطی اروپایی که «جنگ با ترور» را وسیله‌ای برای حفاظت از «ملیت‌های ناب اروپایی» می‌دانند، همگان نشان می‌دهند که آزادی بیان دهه‌ی شصت میلادی که به نظر می‌رسید «آینده‌ی بشر» باشد اینک تبدیل شده است به «دردسری» برای قدرت‌هایی که به این نتیجه رسیده‌اند که هزینه‌های آزادی بیان از فواید آن برای دستگاه قدرت بیشتر است.

    روی‌کرد دولت اسرائیل در برابر گزارش الجزیره و پرس از جنگ غزه، ادامه‌ی سرکوب رسانه‌ها در چین، برخورد شدید رژیم طالبان با رسانه‌های آزاد و همگانی و مواردی دگر از این دست نیز در امتداد همین خط ضدیت با حق گفتن و ابراز آزاد باورها و اندیشه‌های انسانی جا می‌گیرند.

    نکته این است که بر اثر چرخش به راست‌گرایی سیاست جهانی و بازگشت پیروزمندانه‌ی راست‌گرایی خطرناک افراطی، دولت‌هایی که دست‌کم در ظاهر حامی و هم‌راه آزادی بیان بودند نیز عطای این نعمت را به لقایش بخشیدند.

    اما ما در این مورد چه می‌توانیم بکنیم؟ آنچه ما می‌توانیم انجام دهیم ترویج روزنامه‌نگاری شهروندی و دفاع فرامنطقه‌ای و فراجغرافیایی از آزادی بیان است؛ یعنی دقیقاً محقق کردن ایده‌ی روشنگری از شهروند جهانشمول. در چنین روی‌دادی ممکن است یک امریکایی بسیار اصیل چون ترمپ از اقتداگرایی زورگویانه و یک جوان مسلمان از خاورمیانه از آزادی بیان دفاع کند و خود را شهروندی جهانی بداند.

    در واقع دفاع قدرت‌ها از آزادی بیان در سطح ملی که آخرین عقب‌نشینی این ساختارهای قدرت بود نشان داد که سرشت دفاع منفعت‌محور از آزادی بیان چقدر متناقض است و به چه راحتی به دام نفی کامل آزادی بیان می‌انجامد؛ آنچه می‌تواند آزادی بیان را نجات دهد؛ کمک کردن کسانی که به آزادی بیان دارند به همدگر است.

  • سال‌گرد مرگ اخترمحمد منصور؛ مرگ رهبر پیشین طالبان در مورد رهبر کنونی آن‌ها چه را نشان می‌دهد؟

    سال‌گرد مرگ اخترمحمد منصور؛ مرگ رهبر پیشین طالبان در مورد رهبر کنونی آن‌ها چه را نشان می‌دهد؟

    هشت سال پیش در چنین روزی (اول جوزای ۱۳۹۵) ملا اخترمحمد منصور، رهبر پیشین طالبان در پاکستان و بر اثر حمله‌ی هوایی امریکا کشته شد. دومین رهبر طالبان که در مدرسه‌ی حقانیه درس خوانده و زاده‌ی میوند قندهار بود، پس از خروج از ایران در بلوچستان پاکستان هدف حمله‌ی پهپاد امریکایی قرار گرفت. رژیم طالبان ام‌روز «برنامه‌هایی مختصر» برای یادبود از جانشین ملامحمد عمر برگزار کرد. پرسش پدید‌ آمده این است که این رهبر – به نسبت شناخته‌شده‌تر طالبان – در مورد جایگاه رهبری این گروه چه چیزی به ما می‌گوید؟

    منصور در دور نخست دولت طالبان وزیر هوانوردی مُلکی طالبان بود و پس از تایید خبر مرگ ملامحمد عمر در سال ۹۴ او به عنوان رهبر جدید طالبان معرفی شد. این چهره اندکی بیش از یک سال جایگاه رهبری طالبان را در اختیار داشت و سپس هدف حمله‌ی امریکا قرار گرفته و هم‌چون رهبر نخست طالبان در پاکستان از جهان رفت.

    ذبیح‌الله مجاهد در نوار تصویری‌ای که ام‌روز از او منتشر شده است از اخترمحمد منصور به عنوان «شخصی خوب» یاد می‌کند که مجاهد در نخستین دیدار با او «احساس صمیمیت» کرده است. مجاهد چند صفت خوب فرعی دگر را نیز تقدیم منصور کرد؛ به‌گونه‌ی مثال او در مورد منصور می‌گفت که «او از نقش و اهمیت رسانه‌ها به خوبی آگاه بود.» اما نه‌تنها مجاهد، بلکه کل رژیم طالبان آنچنانی که انتظار می‌رفت از سال‌گرد مرگ منصور بزرگ‌داشت نکردند و این نکته‌ای گویا در مورد رهبری این گروه است.

    شیوه‌ي برخورد طالبان با سال‌‌گرد مرگ ملا اخترمحمد منصور که دومین امیر و رهبر این گروه بود، بیشتر از این‌که به یادبود از «رهبری مقتدر» و تمام‌عیار شبیه باشد، به یادبودی از سر اجبار از «یک وسیله» می‌ماند. از کسی که اگرچه در ظاهر صدرنشین و مهم‌ترین چهره‌ی این جنبش بود ولی در عمل تاثیر و اهمیت چندانی برای امتداد حیات رژیم این گروه نداشته است.

    آنچه از این برخورد برمی‌آید، دو احتمالی‌ست که هیچ‌کدام را در مورد رهبری طالبان نمی‌توان کم‌اهمیت انگاشت. نخست تاثیر گسترده‌ی حامیان و متحدان طالبان بر رهبری این گروه است – عجیب نیست که هم ملا محمدعمر و هم ملا اخترمحمد منصور در پاکستان از جهان رفته‌اند – و از سویی دگر شیوه‌ي رهبری «جمعی» و به اصطلاح شورایی این گروه که خود را در جریان مذاکرات صلح دوحه و در روزهای نخست حکومت آنان در ۲۰۲۱ نیز نشان داد.

    در چنین ساختاری، ما با دو واقعیت مهم در مورد طالبان روبرو می‌شویم؛ یکی این‌که رهبری طالبان – که اینک در اختیار چهره‌ي ناپیدایی به اسم هبت‌الله آخندزاده است – یک مقام به شدت نمادینی‌ست که مهم‌ترین کارکرد آن هدف قرار دادن عناصر سنتی جامعه با کاریزمایی به شدت دینی است. دوم این مهم که طالبان نیرویی یک دست نیست و همین چندپارچگی درونی این گروه را مجبور کرده است که امور را به صورت شورایی حل‌وفصل کند و حتا همین جایگاه کنونی امیر المومنین مشکلاتی بزرگ را بین این نیروهای درونی ناهمگون پدید آورد.

  • مرگ رئیس‌جمهوری ایران؛ اکنون چه اتفاقی خواهد افتاد؟

    مرگ رئیس‌جمهوری ایران؛ اکنون چه اتفاقی خواهد افتاد؟

    ابراهیم رئیسی، هشتمین رئیس‌جمهوری ایران روز گذشته در اثر سقوط چرخ‌بالی که حامل او و هم‌راهانش بود جان باخت. در کنار رئیسی، امیر عبداللهیان وزیر خارجه‌ی ایران، استاندار آذربایجان شرقی و امام جمعه‌ی تبریز نیز در این بال‌گرد حاضر بودند و مرگ همه‌ی آنان تایید شده است. پرسشی‌که اینک پدید می‌آید این است که آیا بال‌گرد رئیس‌جمهوری ایران درنتیجه‌ی «شرایط جوی نامناسب» سقوط کرده است یا هدف قرار گرفته است؟ فراتر از آن، نتایج این مرگ بر ایران و منطقه چه خواهد بود؟ تکلیف ریاست دولت ایران اینک چه می‌شود؟ در این مطلب به اطلاعات موجود در مورد این پرسش‌ها می‌پردازیم.

    براساس اصل ۱۳۱ قانون اساسی ایران، در صورت فوت، عزل، استعفاء، غیبت یا بیماری بیش از دو ماه رئیس‌جمهوری یا در موردی که مدت ریاست جمهوری پایان یافته و رئیس‌جمهور جدید بر اثر موانعی هنوز انتخاب نشده یا امور دیگری از این قبیل، معاون اول رئیس‌جمهور با موافقت رهبری اختیارات و مسئولیت‌های وی را بر عهده می‌گیرد و شورایی متشکل از رئیس مجلس و رئیس قوه قضاییه و معاون اول رئیس‌جمهور موظف است ترتیبی دهد که حداکثر ظرف مدت ۵۰ روز رئیس‌جمهور جدید انتخاب شود، در صورت فوت معاون اول یا امور دیگری که مانع انجام وظایف وی گردد و نیز در صورتی که رئیس‌جمهور معاون اول نداشته باشد مقام رهبری فرد دیگری را به جای او منصوب می‌کند.

    علی‌الظاهر دولت ایران براساس همین اصل عمل کرده و موافقت آیت‌الله خامنه‌ای را در مورد سپردن وظایف قوه‌ی اجراییه‌ی ایران به محمد مخبر، معاون پیشین ابراهیم رئیسی را به دست آورده است. مخبر ریاست دولت ایران را تا دوره‌ی حدوداً دو ماهه عهده‌دار خواهد بود و پس از آن انتخابات تکلیف رئیس‌جمهوری بعدی ایران را مشخص خواهد کرد.

    آیت‌الله خامنه‌ای روز گذشته در میان جمعی از نظامیان ایرانی ضمن ابراز امیدواری و استدعای دعا برای رئیسی، به مردم ایران گوش‌زد کرد که «نگران نباشند و اختلالی در کار کشور پیش نخواهد شد.» سخنی که نشان می‌دهد رهبر ایران بر جریان حوادث مشرف است و غیبت رئیس دولت در ایران، برخلاف کشورهایی که رئیس‌جمهوری بالاترین مقام رسمی کشور است، خلاء قدرت ایجاد نخواهد کرد.

    هنوز برای تعیین میزان تاثیر این مرگ بر سیاست منطقه‌ای و فراتر از آن مقداری زود است و تاکنون تمامی ابعاد این روی‌داد رو نگشوده‌اند؛‌ اما آنچه مسلم است این است که رئیسی از چهره‌های بسیار نزدیک به رهبر ایران، از رهبران جریان محافظه‌کار در سیاست ایران و حتا براساس گزارش‌های مکرر، نامزد اصلی جانشینی برای آیت‌الله خامنه‌ای بود. مرگ او ممکن است به گشایش نسبی فضای سیاسی ایران در صورت انتخاب یک رئیس‌جمهوری اصلاح‌طلب بینجامد.

    پرسش بزرگ در مورد مرگ رئیسی این است: آیا رئیسی قربانی حوادث طبیعی شده است یا مرگ رئیس دولت ایران «هدفمند» بوده است؟ تاکنون پاسخ رسمی و قطعی‌ای در این مورد وجود ندارد. البته امریکا معتقد است که «آثاری از خراب‌کاری در این روی‌داد مشاهده نشده است» و دولت ایران نیز به تاکید از شرایط جوی نامناسب محل سقوط بال‌گرد سخن گفته است. جواد ظریف، وزیر خارجه‌ی پیشین ایران نیز با اشاره به کهنگی بال‌گرد رئیسی امریکا را مقصر این روی‌داد دانسته است. تاکنون اما نشان قابل اتکایی از هدفمند بودن این سقوط در دست نیست.

    مرگ این چهره‌ی مهم سیاست ایران، بسیار واکنش‌برانگیز بوده است؛ رهبران جهان مرگ او را تسلیت گفته و همدردی خود را با دولت و مردم ایران اعلام کرده‌اند. کشورهایی چون پاکستان و هند نیز یک روز را عزای عمومی اعلام کردند تا همبستگی خود را با ایران نشان دهند. البته شماری از منتقدان رئیسی به دوره‌ی حضور او در دادگاه‌های پرسش‌برانگیز دهه‌ی شصت اشاره کرده و او را عضو «هیات مرگ» می‌خوانند.