شیخ محمدبنعبدالرحمان، نخستوزیر قطر در گفتههای اخیر خویش در مورد افغانستان گفت: هیچ برنامهی روشنی برای آیندهی افغانستان وجود ندارد. این گفته در حالی بیان میشود که رژیم طالبان در افغانستان همچنان و پس از گذشتِ دوسال از بازگشت بهقدرت، توسط هیچ دولت و یا نهاد بینالمللیای رسمیت نیافتهاست و هنوز هم نمایندگان سیاسی آنها در حالِ آمدوشد به کشورهای منطقه و جهان، بهمنظورِ اقناعِ این کشورها برای پذیرش طالبان در مقام حاکمیت رسمی و مشروع افغانستان هستند. این نمایندگان سیاسی به میانجیِ دولتهایی همچون دولت قطر، حتا با نمایندگان و دیپلماتهای ایالات محتدهی آمریکا – آن دشمن «کافر و بدسگال»- نیز دیدارها و گفتوگوهایی داشتهاند، گفتوگوهایی که هنوز خبری از برایند و نتایج آنان نیست. نمایندگان سیاسی طالبان همچنین دیدارهای مکرری با مقامات کشورهایی چون روسیه، ترکیه، ایران و پاکستان داشتهاند.
در این میان قطر، در مقام یکی از نزدیکترین کشورهای عربیِ منطقهی خاورمیانه به طالبان، که هماره متهم به پشتیبانی مالی و سیاسی از این گروه بودهاست، نقشی برازنده و بارزی را ایفا میکند. قطر حتا در زمان حاکمیت جمهوری اسلامی افغانستان نیز با گروه طالبان در ارتباط بوده و زمینهی گشایش دفتر سیاسی این گروه در خاک خود را مهیا کرده بود. این کشور، همچنین نقش بسیار مهمی در برگزاری، تسهیل و بهنتیجه رسیدنِ روند صلح میان دولت ایالات متحده با گروه طالبان داشت و قرادادِ «دوحه» نتیجهی پادرمیانی و وساطت همین کشور میان دو گروهِ مشغول جنگ بود.
اما گفتههای تازهی نخست وزیر قطر، نشانگر بهتیرگی گراییدن روابط طالبان با این دولت است. بیانگر گونهای نومیدی و یأس از عملکرد و کارنامهی طالبان در دوسالی که از حاکمیت آنها به افغانستان میگذرد. آنان به روشنایی مینگرند که طالبان سرگرم برخوردهای ایدئولوژیک و جزئی بوده و برنامهی جامع و یا حتا روشنی در مورد آیندهی افغانستان ندارند. اندیشهی اصلی طالبان در این دوسال، پیراستنِ شهر و روستا از آنچه آنها «منکرات» میدانند، بودهاست. فرمانهای صادرشده توسط مقامهای بلندپایهی این گروه بیشتر ناظر بر «تطبیق شرع»، «وضع محدودیت» و سلب حقهای متفاوت از اقلیتها و گروههای فکری، صنفی و جنسیتی متفاوت بودهاست. اما در این بُرههی زمانی، هیچ طرح روشنی از جانب این رژیم در مورد چگونگی توسعهی اقتصادی، تحصیلی و سیاسی افغانستان مشاهده نشدهاست. نهتنها این برنامهها وجود ندارند و از رژیم تلاشی برای آفرینش و ساختن آنها دیده نشدهاست، بلکه مسیری که این گروه میپیماید و در آن حرکت میکند؛ راهِ تشدید و عمیقتر کردنِ این تضادها است. بهگونهی طالبان نهفقط کاری در مورد مسائل مهم بنیادین جامعه همچون بیکاری، عقبماندگی، بیسوادی، فقر و توسعهنیافتگی نکردهاند، بلکه تجربهی دوسالهی حکومت آنها به ژرفنای این بحران افزوده و آنها را دو چندان کردهاست.
اما تنها جنبهی داخلی ناکامگاری طالبان نیست که نگرانی و یأس متحدان آنها را برانگیختهاست، این رژیم در عمل به پیمان و تعهدات بینالمللی خویش نیز کار کارستانی نکردهاست و حتا هیچ علاقه و میلی هم به عملی نمودن آن تعهدات از خود نشان نمیدهد. رژیم گروه طالبان در افغانستان بهگونهی مکرر از سوی نهادهای بینالمللی و دولتهای جهان، به عهدشکنی و زیرپا گذاشتن تعهداتی همچون؛ برداشتن محدودیتهای کار و تحصیل زن، آزادی بیان و اجازهی اطلاعرسانی رسانههای داخلی متهم شدهاست.
موارد بالا و دگر موارد از این دست به روشنی نشان میدهند که همپیمانی و اتحاد میان طالبان و کشورهای دور و نزدیک منطقه و جهان، اتحادهایی مشروط و براساس منافع دوسویه هستند، و اگر برخورد نامعقول و تندروانهی طالبان با مسائل داخلی و خارجی ادامه پیدا کند، ممکن در آیندههای نهچندان دور؛ ما شاهد گسست این اتحادها و قطع کمکهای مالی و سیاسی به رژیم این گروه در افغانستان باشیم. رژیمی که بندِ نافش به همین کمکهای خارجی بستهاست و اگر این کمکها قطع شوند، خودِ این رژیم – و از برکت آن مردم افغانستان- وارد یکی از عمیقترین فاجعههای انسانی و اقتصادی عصرحاضر خواهند شد. در چند روز آغازین زمامداری طالبان بر کابل، به حکم تجربه و چشم؛ ما شاهد شکنندگی حیرتآور ارزش پول افغانی بودیم، مضاف بر اینکه بنابر گزارشهای متعدد سازمانها و بنیادهای جهانی اکثریت مطلق مردم افغانستان در آستانهی گرسنگی قرار داشته و حتا تضمین غذایی نیز ندارند؛ پس یک تکانهی نامقدار دگر میتواند باعث افتادنِ این قطار متروک و مهجور به تهِ دره شود، و این گفتههای نخستوزیر قطر در واقع زنگ خطری است که از افتادن این قطار هشدار میدهد.
دسته: تمهید
-

طالبان و قطر؛ اتحادی شکننده؟
-

رسواییهای بیپایان
چند روزی از رسوایی رابطهی جنسی رئیس شرکت برشنایِ رژیم طالبان نگذشتهاست که رسانههای اجتماعی شاهد نشر نواری جدید از دگر «ماجراهای» رابطههای جنسی اعضای این گروه است. نوارهای برهنهای که از «قاری قدیر» فرمانده طالبان در معدن لاجورد استان بدخشان بهنشر رسیدهاست، باعث ایجاد غوغایی گسترده شده و سروصدایِ زیادی در شبکههای اجتماعی برپا کردهاست. مهمترین نتیجهی این رسواییها، دریدگی پردهی «تقوا» و «عصمتی» است که رژیم طالبان از نخستین روزهای پیدایش خویش مدعی آن بودهاست، گروهی که خود را «جانشینِ برحق» و «صالح» مجاهدانِ دهههای شصت و هفتاد میدانست و حتا دلیل پیدایش خود را فسادهای گسترده در رژیمِ آن مجاهدان و یا همان «دولت اسلامی افغانستان» عنوان میکرد. در بیستسالِ گذشته، بهدلیل نبرد گرم و مداومی که این تحریک سیاسی با جمهوری اسلامی افغانستان و همپیمانان بینالمللی آن داشت، مردم افغانستان کمتر میتوانستند به حاشیهها و شکافهایی که نشانگر نقصانهای این گروه بود، نگاهی بیندازند. ولی از گاهِ برگشت این گروه بر قدرت، یعنی از دوسال گذشته بدینسود، ما بهگونهی مکرر گواهِ «لغزشهای» اعضای این گروه از اصول و قواعدی بودهایم که رژیم طالبان، بهخاطر چنین مسائلی، افراد خارج از رژیم و عامهی مردم را زندانی میکنند، شکنجههای هولناک میدهند و حتا میکشند. البته بعید است چنین برخوردی را با «خودیها» و اعضای درونی جنبش خویش هم پیش گیرند.
البته این رسواییها فقط برای آنکس بسیار شگفتیانگیز است که مسحور و مفتونِ روایتِ ایدئولوژیک طالبان شده باشد، آنانیکه باور کردهاند که راه رستگاری و رهایی از همان طرفیست که طالبان میگویند. آنانیکه پذیرفتهاند که طالبان بر مردم افغانستان، «از جانبِ خدا» حکومت میکنند و نمایندگی خدا بر روی زمین را دوشهای توانگر نیروهای این رژیم بهعهده گرفتهاست. ولی برای آنیکه چشم بر کمبودهای بسیار و بنیادین این گروه و روایت ایدئولوژیک آن از دین نمیپوشد، این بسیار طبیعی است که چنین چیزهایی از میان رستههای این گروه به بیرون درز کند، از آنجا که چشم بینا زحمت فراوانی نمیخواهد تا نیمنگاهی – حتا گذرا- به کارنامهی این گروه افگنده و تاریخ آن را محک و ملاک قضاوت آن قرار دهد، نه ادعاهای روزمرهی این رژیم در مورد آباد کردنِ افغانستان و گسترش فرهنگ ناب جهادی به همهجای جهان را. ما اگر از رژیمی که به تکرار مرتکب جنایتهای بیپیشینه و حیرتآور شده و در کمال سرفرازی و تفاخر مسئولیت آن را بهدوش گرفتهاست، توقع داشته باشیم که دگر سویههای اخلاق را بهگونهی تاموتمام رعایت کرده و از حدود اخلاق پا فراتر نگذارد؛ آنگاه خطا و نقص در توقعیست که ما از این رژیم داریم. وگرنه رژیمی با چنین ظرفیتی هرگز میوهی شیرین و خوشی بار نیاورده که «اخلاقی» و «متقی» بودن، دومِ آن باشد.
میتوان با خیال و خاطری آسوده و مطمئن، چشم به راهِ رسواییهای بیشتری از این دست بود، رسواییهایی بدتر از این. این رسوایی جنسی فقط کارستان یک زالوی دگر از رژیمیست که دژخیمانِ ضحاکصفتی نیز دارد، که از خونِ انسانها میآشامند و این مار بهدوشان هنوز نقشههای ناتمام بسیاری در ذهنشان باقی است. هراس را باید از گرسنگی میلیونها انسان، از بیسوادی و زوالِ همهروزه و بیبازگشت سرنوشت جمعی اینهمه آدم، اینهمه جوان و از امتداد یافتنِ این درهمشکنیهای بیپایان داشت، نه از رسواییهایی که این مورد، نه اولین آن است و نه آخرین آن. -

صفهای فرار
تصویرها و نوارهایی که در دو روز گذشته و در شبکههای اجتماعی از سیلِ گسترده و عظیم مردم که در پشتِ درِ «ریاست پاسپورتِ» ولایت هرات بهصف شدهاند، دستبهدست میشود؛ یادآورِ تصویرهایی است که از «انقلابها» و خیزشهای پُرشکوهِ جایهای دگری از دنیا برجا ماندهاند. البته این تصویرها وجه مشترکی نیز با آن انقلابها و خیزشها دارند و آن اینکه هردوی این جمعشدنها، دورهمآمدنی برای «سازندگی» استند، انقلابیها جمع شدهاند تا همانجا و کشور خود را بسازند و انتظار کشندگانِ پشتِ در ریاست پاسپورت در هرات جمع آمدهاند تا خود را بسازند و از آن جاییکه [افغانستان]، سازندگی و ساختن در خودِ آنجا بهکنار، حتا ساختنِ «خودِ فرد» نیز ناممکن و تلاش برای آن بیمعنا مینماید، بیرون شوند. پناهندگی و آرزویِ رفتن به جهانی آبادان و آرام البته، پدیدهی جدیدی در افغانستان نیست و دستکم از دههی شصت شمسی و با حملهی ارتش سرخِ شوروی به افغانستان، «مهاجرت» تبدیل به پدیدهای آشنا و یکی از راهها – و چه بسا تنها- راهِ ساختن خود و زندگیِ خود برای مردم افغانستان شد. پس از تشدید و اوجگیری تنشهای داخلی و نهایتاً فروپاشیِ جمهوری دمکراتیک افغانستان و پایان حاکمیت حزب دمکراتیک خلق بر کشور و رویداد «هشتِ ثور»، بهتعداد این پناهجویان افزوده شد و با آغاز جنگهای میانتنظیمی و داخلیِ مجاهدان، این تعداد بهصورت بیپیشینهای افزایش یافت. البته راهها و گزینههایِ ممکن پناهجویی در آن زمان به کشورهای همسایه – و بهطور اخص ایران و پاکستان- خلاصه میشد، اما پس از برپایی نشست بُن و ایجاد جمهوری اسلامی افغانستان، پای این پناهجویان از رهگذرِ کار مشترک با همکارانِ بینالمللی بهگونهی گسترده به جهانِ اول، آمریکا و کشورهای اروپایی باز شد. در این میان امکانِ مهاجرتِ غیرقانونی و یا «قاچاقی» نیز در رهیابی جوانان افغانستان به کشورهای اروپایی نقشی پُررنگ داشت. اما پس از پانزدهم آگست و زوالِ جمهوری اسلامی و بازگشت مجدد طالبان به قدرت، ما شاهدِ تبدیل شدنِ مسئلهی مهاجرت به یک بحران بسیار جدی و بنیادینِ جامعهی افغانستان شدهایم. نوارهایی که در نخستین روزهای حاکمیت طالبان بر کابل از جوانانی که بهخاطرِ «رفتن» و «رها» شدن از زندگی در افغانستان بر بالهای هواپیماهای آمریکایی نشسته بودند؛ نشانگر ژرفنایِ حیرتآفرین و نگرانکنندهی این بحران است. با گذشتنِ دو سال از حاکمیت طالبان بر افغانستان، ما نهتنها گواهِ پیدایش هیچ صورتی از «ثبات» چه سیاسی، اقتصادی و غیره… نیستیم، بلکه بیثباتی و نامعین بودنِ دورنما را نیز میتوانیم بهروشنی دریابیم و این خود، بر وخامتِ وضع پناهجویی و مهاجرت در کشور میافزاید.
در این دوسالی که از روی کارِ آمدنِ رژیمِ «بهرسمیتِ شناختهنشدهی» طالبان در افغانستان میگذرد، رفتن به «خارج» و یا رفته به «آنسوی حصار» بهگونهی اسفناکی تبدیل به «آرمانی جمعی» شدهاست. و ماندن، در میان همهی صنفها و طبقههای مردم این کشور، یک «ناگزیری» تلخ است. این آرمان جمعی برای طیفهای گونهگون اجتماعی آبشخورهای گونهگونی دارد. شاید بتوان عامل اقتصادی را مهمترین عنصرِ پیدایش این آرمان دانست. ولی حتا آنانیکه حال اقتصادیشان خوب است و در میان لشکرِ گستردهی «فرودستان» نیز بهشمار نمیآیند، تمنای ماندن در افغانستان را ندارند، آنها از ماندن و بودن در جاییکه «سردرگمی»، «سرگردانی» و یا «بلاتکلیفی» پربسامدترین و صادقترین صفتِ این روزگارِ آنجاست، برایند ویژهای نداشتهاند و ندارند و خود بر این باورند که اگر چنین بماند؛ در آیندههای نزدیک نیز نخواهند داشت. برای جوانان –و خصوصاً بانوان جوان- که اندیشهی محوری و اصلیشان آموختن و تحصیل است، مهمترین انگیزهی رفتن و مهاجرت –در کنار دگر انگیزهها- یافتنِ محیط امن و آرامی است که امکان یادگیری در آن فراهم باشد. و چنین چیزی در سایهی سلطهی طالبان امکانپذیر نیست، نهتنها امکانپذیر نیست که تاکنون هرگونه تلاش شخصی و حتا غیرنهادی از سوی بانوان بههدفِ آموختن، با برخورد تند طالبان روبهرو بودهاست و در چنین محیطی که صِرفِ «آموختن» میتواند مخاطرهای جدی برای زندگی فرد انسانی بهحساب آید، بیشک که فرار، با آشکاری وقیحی بر قرار تقدم و ترجیح دارد.
باید توجه داشت که این صفهای بلند و خیرهکنندهی چشم، صفهای «رفتن» و «رسیدن» نیستند، آنانیکه در این صفهای حاضر شدهاند نهایتاً در گام نخست به پاسپورت دست خواهند یافت. پاسپورتی که برای بخش عظیمی از آنها هیچ تضمینی برای خروج از کشور را بههمراه ندارد، ولی آنها همین «امکانِ» فرار را بر پذیرش ماندن و بودن در افغانستان ترجیح میدهند. این خواستاری از زمان قدرتیابی طالبان آنچنان نیرومند و قوی بودهاست که در بازارهای سیاه و زیرزمینی کابل پاسپورت – و فقط پاسپورت- به قیمتِ هزاران دالر خرید و فروش میشد.
تحلیلرفتگی زندگی جمعی در افغانستان کار را به اینجا کشیدهاست، عامهی مردم دگر امیدی به «رها» کردن و «آزاد» کردن خود ندارند و چنین چیزی در نگاه آنان حتا بیمعنا و خندهآور است. آنها تراکم تاول و ناجوری را در این پیکر جمعی آنچنان فراوان و بد دیدهاند که راهِ رستن را بریدن خود از آن میدانند و اگر چنین ادامه یابد، عُمیق و ژرفنای این فاجعه بیشتر و بیشتر نیز خواهد شد. -

«خاکساریِ» هنر
پگاهِ روزِ دوشنبه (۳۰ مرداد/اسد) عبدالاحمد خاکسار، بازیگر، هنرپیشه و کمیدین نامآشنای کشور درگذشت. خاکسار در گاهِ مرگ ۷۵ سال عُمر داشت. او کار هنری-سینمایی خود را از سال ۱۳۵۲ ه.ش آغاز کرد و نیمقرن به شیوههای گونهگون در رسانههای کشور حضور یافته و خاطرات بسیار برای چند نسل افغانستان آفرید. آخرین حضور او اما، در رسانههای تصویری، نه حضور خندانرخ و پُرنشاطِ «میرک» [که اسم شخصیت شهیری بود که او در یکی از نمایشها اجرا میکرد] که حضورِ پیرمردی «خاکسار» و آموزگاری دلشکسته بود که از چرخ و سردمدارانِ آن، نه «مرحمت» و «لطف» بلکه «حقِ» دههها آموزگاری خود را میخواست. البته چنانکه به هیچیکِ دگر از همگونهای خاکسار، رسیدگی درست نشده بود، او نیز هزینهی خدمت را با تیغِ تیزِ بیاعتناییِ و خیانت به آن خدمت، پرداخت. خاکساری که افزوده بر کارِ ارزنده و بهخاطرماندنیِ سینمایی، چهار دههی آزگار را در آموزگاری [که هرکس چهل روز هم آموزگاری کرده باشد ميداند چه کارِ سخت و طاقتکُشیست] بهسر رسانده بود و زندگیاش را صرفِ «خنده» و «آموختن» کرده بود، با مرگی غریب و درویشانه، از واحهی هستی، رهسپارِ کویرِ نیستی شد. مرگی که به هرکسی که «نگاه» میکرد و حقیقتاً نگاه میکرد، یادآور مُردنهای پُرطمطراق و دبدبهای کسانی بود که نهتنها حتا نصفِ خاکسار هم غمخوار و خدمتگزار مردم نبودند، بلکه واهمهی همیشگی عامه از آنها این بود که مبادا شری از ایشان به فرودستان برسد. ولی این قصهی «یگانهی» خاکساریهای خاکسار نیست، حکایت پُرغصهی هنرمند و هنرورز در این کشور است.
در آنجا که زندگی برای زندگان، تبدیل به تقلایِ صرفْ برای زنده ماندن شدهاست، در آنجا که مرگ، مبدل به پوزخندی هراسناک شدهاست و آنجا که در آن «خون سخنِ روزمره هست»، ما نه با «زندگی» در مقامِ کنشِ بودنِ معنادارِ آدمیزاد بر رویِ زمین، بلکه با حیات برهنه طرفایم. جاییکه آدمی در بازار آن آزارها میبیند و منظرهاش، بیپردهترین تحقق آن سخن هابز است که: انسان، گرگ انسان است. توانِ چنین جامعهای آنچنان اندک است که از کشیدنِ بارِ گرانِ «فرهنگ» عاجز است. مردم چنین جامعهای آنگونه زهوار در رفته و کمنایند که هرسویهای از زندگی را که «ضرورت» برآن حکم نراند، میتراشند و میکُشند. آنها میخواهند «دوام» بیاورند و همین. زندگی آنها آنچنان به اندیشناکی در بابِ بقا گره خوردهاست که حتا هرگونه تصوری از آینده را خارج از بافتارِ «دوامآوردن» و «بقا» بیمعنا میکند. و این نه یکٍسره خطا یا تقصیر آنها که همچنین تقصیر کسانیست که «بودن» را به کامِ آنها هلاهل کردهاند و «ماندن» آنها را در ورطهی خطر افکندهاند.
در چنین جامعه و جهانی، در جاییکه برابرِ نگاههای آشفته و شگفتزدهی چشمها، ناکردنی کرده میشود و ناکُشتنی، کشته؛ بهسخنِ آدورنو، ما در آنجا با «مغاک سکوت» روبهروییم. جایی که در آن حتا بدون تبلیغ و یادآوری تکراری کسی، «مرثیه گفتن» بدل میشود به «توهینِ رنج»، آنجا که هر «شعری»، هر «قصهای»، هر «فیلم» و یا «نمایشی» برای مردم، چیزهایی «ناضرور» استند که باید لکههای تاری بر پیشانی سکوت انگاشته شوند. هنرمندی و هنرورز برای مردمی که دههها و حتا قرنهاست که «زیبایی» را از فهرستِ اندیشهها و نیازهایشان خط زدهاند، بیشک که ارجی ندارد. در این جنگِ بقا، در این میدانِ فراخِ تازشِ کفتارها، راهوارهی «زیبایی» خریدار و مشتاقی ندارد و آنکه اندیشه و کارش چنین چیزهایی باشد –بهحکمِ تجربهی تاریخ- عاقبتی سخت در انتظار دارد و این جهان- این جهانی که ما، انسانها، ساختهایم- بسیار بدطینتتر و بدذاتتر از آنست که بخواهد یا بتواند «مزد» را به آنی بدهد که کار کردهاست و گنج که به کناره، در ازایِ رنجی که انسانها برای راستی و درستی میبرند، خاشاکی نیز سهمشان نمیشود.
ولی یگانه دشمنِ هنر و هنرمند در این خاکِ خاکسترها، بحران اجتماعی و فروشدِ فرهنگی نیست. از دوسال بدینسو که رژیم طالبان در کابل روی کار آمدهاست، کینتوزی نسبت به هنرمندی و هنرمندان چند چندان شدهاست. رژیم بهگونهی علنی و جدی با هرصورتی از اجرا و ترویج هنر در افغانستان برخورد میکند، با خشونت و زور. این هنر، چه موسیقی باشد، چه سینما، چه شعر [بهمعنایِ پیشرو و مدرن آن] و یا هر هنر دگری. از نگاهِ رژیم حاکم در افغانستان، هنرمند و هنرورز، در واقع «لاوبالی» و «اوباش»های جامعهاند. آنها «سودی» به حاکمیت و جامعه نمیرسانند و نبودنشان بِه که بودنِ «فسادگستر» آنها. هنرمند بودن در افغانستان، «گزینش خاکساری» است، پرداختنِ هزینهی گرانِ «زیبایی» به خون و جان و اشک است، و چنین چیزی بر نمیآید مگر از «برگزیدگانی» فداکار و ثابتگام، و خاکسار یکی از این برگزیدگان بود. -

فقر جنسی، طالبان و تضاد
در رسانههای جمعی و شبکههای اجتماعی غوغایی برپاست، غوغای درز کردنِ نواردیداری مربوط به یکی از مقامات طالبان که او را در حال همآغوشی با یک پسر جوان نشان میدهد- که آن پسر در بیشتر همرسانیهای این نواردیداری کارگر و زیردست این مقام معرفی شدهاست- و پخش شدنِ این نوار منتج به بالا گرفتنِ مجدد بحثهایی داغ در مورد نسبت و رفتار طالبان در مواجهه به امور جنسی و مفهوم جنسیت شدهاست. شمار قابل ملاحظهای از آنانکه این نواردیداری را میدیدند -و با توجه به تاثیری که از طرز نگرش طالبان در مقام طبقهی حاکم در دو سال گذشته در افغانستان پذیرفتهاند- آن را شگفتآور و بسیار نامنتظر میخواندند و این البته ریشه در فهم ناقص آنها از تاریخ و جوهرهی تاریخی این گروه دارد. شماری دگر این را «عملی فردی» خوانده و با کلیت رژیم حاکم در افغانستان و گروه طالبان بینسبت دانستند، این شمار البته همانهایی هستند که تمامی اعمال غیراخلاقی و گاه خشونتآمیز گروه طالبان را با اصل اسلام بیارتباط میدانند و معمولاً از آنهاست که میشنویم: اسلام به ذات خود ندارد عیبی- هر عیب که هست از مسلمانی ماست. اما واکنشها در اینجا به پایان نرسید و این رسوایی هیزم به آذرِ آن طبقه از دگراندیشان که تقصیر را یکسره در اسلام و مسلمانی مینگرند، افکند و آنها به تاکید و تکرار گفتند که به ما بارها هشدار داده بودند که اسلام چیزی جز این نیست و نمیتواند چیزی جز این باشد.
گذشته از واکنشهای آنی و بازاری و گاه حتا طنزآلودی که در شبکههای اجتماعی به چشممان میآیند، این پرسش که چه چیزی در فرهنگ و ایدئولوژی رژیم حاکم در افغانستان است که باعث میشود ما بهگونهای روزافزون شاهدِ میل به همجنسگرایی باشیم، پرسش بسیار درخور و بایستهای است. البته همجنسگرایی در نگاه ما نه فضیلت است و نه رذیلت، انتخابیست که فرد انسانی میتواند بکند یا نکند. اما آنصورت از همجنسگرایی که در افغانستان شاهد آن بودهایم و در فرهنگ سنتی و بومی افغانستان جا داشته است و از آن اصطلاحاً با نامِ «بچهبازی» یاد میشود، چیزی است فراتر از گرایش جنسیِ صرف به همجنس. گونهای مالکیت است بر شریک جنسی و بهرهکشی از او در هر راهی که مالک او آن را شایسته دید. رفتارهایی چون رقصیدن آن شریک جنسی در دورهمیها، او را مجبور به برگیری گونهی خاص- یا دقیقتر زنانهی- پوشاک کردن و مواردی اینچنینی که فرهنگ مردسالار و بهشدت غیراخلاقی همجنسگرایی یا همان «بچهبازی» در افغانستان را میسازد. در واقع آن شریک جنسی، آن «بچه»، در این فرهنگ حکم بردهای را دارد که هم از سوی هنجاریهای اخلاقی، دینی و سنتی جامعه محکوم است و از سوی دگر بهدلیل غلبهی همین فرهنگ مردسالار او از آنجا که «مردی نامرد» است و یا مردی است که نتواسته فعالیت جنسی داشته و فاعل جنسی باشد نیز سزاوار سرزنش و نکوهش دانسته میشود. این فرهنگ و کنشهای آن در افغانستان، هیچ آبشخور عقیدتی و ضدِ دیانتی ندارند و حتا آنانیکه دست به چنین رفتارهایی ميزنند نیز بهکثرت مسلمانان معتقدی هستند که به نادرستی و ناپسندی این پدیده از نگاه اسلام معترفاند، به این معنا که محرک پیدایش، وجود و گسترش این پدیده نه «جنگ فکری» و مواضع اندیشگی متفاوت در مورد ذات انسان و گرایش طبیعی جنسی او، بلکه هستی مادی اجتماعی و مناسباتیست که بهدست سنت وضع میشوند.
اینکه مردم افغانستان در کنار هزاران بحران، تضاد و مسئلهی حل ناشدهی دگر، گرفتارِ پدیدهی بسیار تاثیرگذاری بهنامِ «فقر جنسی» هستند را همگان میدانیم. فقری که محصولِ تضاد سرشکنِ مدرنیته با سنت است. تضادی که در آن، سنت با پافشاری بر جهانی که روزگاری نیروی هژمونیک و قدرتِ بیچوانوچرای آن بود میخواهد که هرصورتی از آمیزش مرد و زن- بجز ازدواج که خوشآیندِ مذاق سنت است- را بهشدت سرکوب کرده و بههیچروی نگذارد که چنین رابطهای وجود داشته باشد. اما مدرنیته که خود حاصلِ «نقد بیرحمانهای» سنت و بازنگری در تمامی جهات آن، منجمله وجه اخلاقی سنت است، به ما میگوید که ما نمیباید پذیرای چنین اجبار و سلبِ آزادیای در جامعهی بشری باشیم، زیرا این اجبار «راهحل» نیست و اندیشگران و نظریهپردازانِ مدرنیسم، چند قرن قبلتر از طالبان بهخوبی و درایت دریافته بودند که سرکوب چنین نیاز بنیادینی در بشر تنها به تشدیدِ و گسترش راههای غیراخلاقی برای مرفوع کردن آن خواهد انجامید. مدرنیته مبلغ اخلاقیست که محوریت در آن با عقل است و نه وحی یا اسطوره، و این فقط یکی از گسستهای بزرگیست که شکافی عمیق میان جهان قدیم و سنت، با جهان جدید و مدرنیته میاندازد. در اخلاق عقلمحور مدرن، آدمیان حق دارند که برای یافتن جفت و شریک مناسبی برای خود، جستجوگری کنند، بیآنکه هرگز مجبور به پذیرش قرارداد حقوقی یا مادیای با کسی باشند، قراردادی که سنت تا توانسته به حرارت و گرمای آن افزوده و بیجهت نیست که مسائل جنسی در جامعههای سنتی اینقدر پُراهمیت و حتا معادل مرگ و زندگی برای باشندگان آن جامعه است و اگر ما میشنویم و مینگریم که این مسائل باعث شده تا کسی، کسی دگر را بکُشد و یا خود را، به این دلیل است که سنت بههیچعنوان نمیپذیرد که مردی و زنی با هم، در مقام دو انسان برای کمک به همدیگر و دوستی- آنهم نه لزوماً به معنای دوستی جنسی- حتا سخن بزنند. این تضاد انجامیدهاست به اینجا، به فقر جنسی روزافزونی که باعث میشود هردختری که در خیابانهای کابل قدم میزند، هماره نگران نگاههای هیز و شهوانی مردانِ گرسنه باشد. فقری که باعث میشود مهمترین ملاحظه در روابط عاطفی- مثلاً انتخاب فردی برای ازدواج- کشش جنسی باشد و رفع نیازی که سالهای سال انباشته میشود. اما قصه از آنجا تاسفبار و بیمآور میشود که متوجه شویم که اینک، در افغانستان نهتنها خودِ نهاد سنت، بلکه رژیم حاکم و دستگاه قدرت نیز بر ناگواری این وضع میافزایند. آنها فکر میکنند که راهِحل این بحران انکار این نیاز و توسل به «تقوا» است، به این معنا که آنها نیز در مواجهه با این مسئله، موافقِ برگیری عقل و عقلانیت نیستند و اگر چنین ادامه یابد، ما شاهد گسترش بیشتر و بیشتر و نزدیک شدن این تضاد به انفجاری اجتماعی میشویم. انفجاری که دیر یا زود، بناست علنی شود.
نباید از خاطر بُرد که دستکم یک پاسخِ این پرسش که چرا چنین رفتاری در جامعهی افغانستان رو به فزونیست ساده است و تکواژهیی: زنان. برخورد و مواجههی طالبان با حیاتیترین و بنیادیترین غرایز انسانی، برخوردی بسیار سطحی و ناشی از سرسپردگیای کور به باورهایی رادیکال است. آنان ضرورتِ جدیِ آمیزش انسانی را به خشنترین صورتی انکار کرده و اگر کمترین جنبشی از جانب این ضرورت را دیدند، با هروسیلهی- و خصوصاً با شلاق و ساطورـ سرکوب میکنند. در واقع همین مواجهه بهخوبی میتواند آینهی تمامنمایی باشد از دوری این گروه با آنچه «عقل» و «تعقل» خوانده میشود. آنان اعتباری به این بدیهیات منطقی قائل نیستند و اگر مسئلهای با حکم صریحی در قرآن و یا حدیثهای پیامبر روشن نشده باشد، واجد جدیت چندانی نزد آنها نیست- الی اینکه آن مسئله متضمن سود مادی و یا اعتبار بینالمللی برای آنها باشد- و همین بینسبتی و بیگانگی از عقل و بهرسمیت نپذیرفتنِ عقل در مقام مرجعی معتبر برای حل بحران و مسائل بشری، باعث میشود که آنها همچنان به طبل باورهای خویش کوبان، به راهی بروند که خود بهتر میدانند و ماهیت استبدادی آنها نیز چنان است که حتا تابِ «پرسشی» در باب رویکرد خود را نداشته باشند. حذف زنان از جامعه، بهصورت بسیار آشکار و طبیعیای منجر میشود به تشدید تضاد. وقتی یک جامعه تبدیل میشود به جامعهای صد درصد مردانه، تمامی ضرورتها و نیازهای آن جامعه، خودش را در قالب همان کالبد مردانه صورتبندی میکند و تجسد و فعلیت مییابد، یکی از این نیازها همین ضرورت آمیزش است که در غیاب زن، باعث افزایش همجنسگرایی و آنهم از نوع سنتی و ضداخلاق آن میشود.
هر گذارهی باطلی که با زور اعمال شود، نقیض خودش را صادر میکند. اگر طالبان با حکمی غیرعقلانی تصمیم به سرکوب و حذف موسیقی از جامعه میگیرند، این حکم نامعقول فقط به افزایش میل و مهر به موسیقی منتهی میشود، و دقیقاً همینطور، وقتی طالبان بر آن میشوند که غریزهی جنسی- غریزهای به این اهمیت- را در جامعه سرکوب و انکار کنند، تنها کاری که کردهاند گشودنِ راه برای لگدمال شدن اخلاق و پیدا کردنِ هر راهی- هرقدر هم که غیرعقلانی و غیرانسانی- برای رفع این نیاز است. برخورد همجنسگرایانه در میان گروه طالبان بیپیشینه نیست و حاصل همان انکارِ این نیاز در خود این جنبش بهصورت درونیست، ولی اکنون که آنها حاکمان جامعهی افغانستان هستند، این رفتار را به کل جامعه تعمیم خواهند داد. -

پرترهی ناتمام؟
پانزدهم آگست سالگردِ سقوط کابل بهدست طالبان و بازگشت پیروزمندانهی این گروه به حاکمیت افغانستان است. دقیقاً دو سال از روزی که جمهوری بیست سالهی افغانستان- که در تمامی این بیستویک سال در دامان حامیان بینالمللی باقی ماند و باوجود کمکهای بسیار و بیحساب آنان، هرگز از جنینی درنیامد و راهِ بلوغ نپیمود و در آخرین روزِ حیاتاش آنچه را بهعنوان خاطره از خود در حافظهی جمعی مردم بهجا نهاد، تصویر کودکی ناقص الخلقه و بهجد غیرارگانیک بود که در تمامی این سالها با دستگیریها و کمک مستقیم بزرگترین قدرت نظامی دنیا روی پا مانده بود و در هماندم که این کمکها قطع شد بیهیچ فاصلهای و بهصورت بسیار آشکار و رسوایی به زمین خورده، فروپاشید، در همین روز در برابر چشمهای حیران ناظران داخلی و خارجی چون مشتی خاک برباد رفت، درحالیکه هنوز سربازان خارجی و حامیان بینالمللی این نظام در فرودگاه کابل مستقر بودند و هنوز بهگونهی کامل کشور را ترک نکرده بودند؛ این فرزند، آنچنان علیل و پُرعلت بود که قبل از قطعی سهمِ شیر خویش از جهان رفت و مُرد. پانزدهم آگست برای نسلی که پس از آغاز هزارهی سوم میلادی زاده شده بودند، نخستین تجربهی فروپاشی ساختار قدرت و جاگزینی آن با گروهی بنیادگرا و بهشدت مدرنیتهستیز بود. چنین خاطرهای در خاطر این نسل وجود نداشت و آنان حتا تصوری از اینکه «مردمسالاری»، «آزادی بیان»، «اردوی ملی» و چنین ترکیبهای دهنپُرکنی که این نسل با آن بزرگ شده بود، میتواند چنین ساده و سهل و مثال پوشالی پرپر شده و نابود گردند. و همین تازگی و بیپیشینگی پانزدهم آگست را مبدل به تجربهای تروماتیک و روانگداز برای این قشر جوان کرد، تجربهای که عمیقترین گونهی یأس را به رگهای آنان تزریق میکرد و آنان را با بیرحمترین سویههای واقعیت در این سرزمین مواجه میکرد. مواجههی اجباری که انکار آن سودی بههمراه نداشت و آنها چه پیدا و چه پنهان عمیقاً تحت تاثیر این روز قرار گرفتند و یأس ناشی از آن فروپاشی را تا همین امروز بهگونهی بسیار قابل حسی میتوان در میان آنان دریافت، از منظرهی نهیلیستی حسابهای مجازیشان تا مسائلی که در دورهمیهای دوستانهی خویش به آن میپردازند. پانزدهم آگست، در تاریخ معاصر این کشور، روز گسست عمیقیاست که با گذر زمان ابعادِ گسترده و فاجعهبار خود را بیشتر و بیشتر رو میکند.
اما پس از آن گسست و در این دو سال، برخورد گروههای متفاوت سیاسی و فکری در این کشور چگونه بودهاست و ما چه تدبیری برای کمینه کردنِ پیامدهای آن فاجعه سنجیدهایم. آیا آنگونه و آنقدری که باید به عوامل و علل آن فروپاشی حیرتزا پرداختهایم و آیا کاری فراتر از تاجِ خارِ تقصیر را بر سر اینوآن نهادن کردهایم، ما چقدر در این دو سال موفق به درک درستِ مسیری که نهایتاً به پانزدهم آگست انجامید شدهایم.
آن گروه سیاسی که در میان عامه و رسانهها به «جبههی مقاومت ملی» شهیر است و طرفداران آن، در نخستین روزهای فروپاشی جمهوری در مقام دشمنِ سنتی و تاریخی گروه طالبان و پایگاه امروزینِ نیروهای ضدطالب، بهعنوان یگانه جاگزین (Alternative) معقول و موجود موقعیت بهچشم میآمد، کنشهایی چون فراخوان احمد مسعود، رهبر این جبهه و فرزند احمدشاه مسعود، برای قیام ملی و برپایی شورش سرتاسری علیه طالبان این باور را که بارقههای امیدِ نیروهای ضدطالب در پنجشیر است که درخشیدن میگیرد و بهبار مینشیند را در ما تقویت نیز میکرد. در چند روز نخستِ پس از فتح کابل و سائر ولایتها در شمال، طالبان از یورش به پنجشیر میپرهیختند و این نیز مایهی دلگرمی دگری برای آنانکه چشمهای خود را به آن دره در شمال کابل دوخته بودند، میشد. ولی بهمرور و بهفاصلهی نهچندان بلندی پس از سقوط کابل، طالبان در تسخیر و تسلط بر پنجشر نیز کام یافتند و چهرههایی که دورِ هم بودنِ آنها در پنجشیر سبب برپایی غوغا شده بود نیز یکی یکی آنجا را ترک گفتند، از آن میان میتوان به امرالله صالح، معاونِ نخست ریاست جمهوری دکتر غنی اشاره کرد که پس از فرار دکتر غنی، او خود را بهعنوانِ سرپرست جمهوری گماشته بود. علیرغم تمامی این ماجراهای پُردامنه و پردبدبه، در دو سالی که از حاکمیت طالبان به افغانستان میگذرد، هیچ کنش مدنی و عملیات نظامی گستردهای که کامی در ضربهای مهلک زدنْ به پیکر رژیم طالبان یافته باشد، از جبههی مقاومت ملی مشاهده نشدهاست، طرفداران و حامیان این جبهه اما از ما میخواهند حوصله و صبر بهکار گرفته و منتظر بهار و بهارهای بعدی باشیم تا نهایتاً جبههی مقاومت بتواند خودش را در مقام دشمن و حریفِ قدر قدرتِ طالب از نو تثبیت کند و اعتبار از کف رفتهی خویش بهعنوان جریانی بسیار مهم در بازی قدرت افغانستان را پس گیرد، ولی از آنجا که در این دو سال این جبهه هیچ نشانی از تجدید نظر در باورهای ایدئولوژیک خویش و یا ساختار تشکیلاتی خویش نشان ندادهاست و بهصورت گسترده متشکل از کسانیاست که در دو دههی پسین بهصورتهای گونهگون در ساختار قدرت سهیم بودند و یا از امتیازاتی بهرهور شده بودند، مشکل بتوان چشمداشتهای بلندی از این جبهه داشت. مضاف بر اینکه محوریت جذب نیرو در این جبهه، تاکنون با تبار است و کسر عظیمی از آنانکه طرفداران این جبهه هستند، مهمترین انگیزهی این طرفداری را دفاع از تبار و قوم خویش میدانند، و چنین جبههای که کیستیاش عمیقاً با تبار و حتا منطقهای خاص گره خوردهاست را صعب بتوان ستارهی درخشندهی افق سیاسی آیندهی افغانستان دانست.
اما سوای جبههی مقاومت ملی، رهبران تباری و دینی که در بیست سالِ حیات جمهوری به هرطریقی از امتیازاتِ بلند اقتصادی، سیاسی و اجتماعی و همچنین سمتهای بلند در دستگاه قدرت نصیبی داشتند، در خارج از کشور و در آبادشهرهایی در اروپا و آمریکا تشکیلات جلسات میدهند و در مورد آیندهی افغانستان رایزنی میکنند. احتمالاً که برنامهها و مجالس مجازی آنها در نکوهش کارنامهی ننگین فلان گروه و فلان کس در فلان دوره به چشمتان آمده باشد. این گروه البته برخلاف جبههی مقاومت ملی که دستکم حضوری علنی- ارچند بسیار خفیف- در معادلهی قدرت در افغانستان دارد، هیچ نکرده و نمیکند جز صدور اعلامیه، ستودنهای تعارفی و البته نکوهیدنهای بیاثر و اغلب زائد. بیتردید، بهشمار آوردن و جدی گرفتن این قشر از رهبرانی که مشغولیت روزینهی آنها دامنزدن به تضادهای تباری در میان مردم کشور بود، خطای محاسباتیای جدی است. اینها آنچه را میتوانستند از خوان قدرت در افغانستان برداشتهاند و توجه زیادی به تعهد و فداکاری ندارند و البته بدشان نمیآید که دوباره دستهای دراز خود را بتوانند تا به سفرهی قدرت در این کشور برسانند، البته اگر چنین چیزی شدنی بود و بازیگران منطقهای و جهانی در بازی قدرت افغانستان نقشی در نمایش خویش به آنها دادند، وگر نشد نیز، آنقدری که باید از خوان مردم این کشور به آنان رسیدهاست که در جایی دور و آباد سر کنند.
قبل از افکندنِ نگاهی به کارنامهی دو سالهی رژیم امارات اسلامی در افغانستان، شایسته است که اشارهای کوتاه به دستآوردها و فعالیتهای آنچه «جامعهی مدنی» در افغانستان خوانده میشود نیز صورت بگیرد. ایدهی جامعهی مدنی که در صورتِ درست و اصیل خود همان اجتماعی (Community) است که فاصله میان حاکمیت و مردم را پُر میکند، هرگز بهگونهی جدی و درستی در افغانستان محقق نشد. در بهترین حالت ما با «کنشهای مدنی» نامنجسم و پراکنده روبرو بودهایم و نه جامعهی مدنی. آنچه در این دو سال از این گروه و در کل از قشر سرمدانِ (Elites) افغانستان شاهد بودهایم نیز، یأس و بلاتکلیفیِ پس از سقوط و درگیریای دردناک با تجربهی غربت و مهاجرت بودهاست. این گروه نیز برنامهی سیاسیِ رو به آیندهای برای افغانستان ندارد و در بهترین حالت مشغول تولید گفتارهایی کوتاه در شمایل پُستهای فیسبوکی در مورد جدال تباری در افغانستان و ضرورتِ گیتیگرایی (Secularism) در این کشور است.
اما رژیم حاکم در افغانستان و یا آنگونه که خود دوست دارد خوانده شود، امارات اسلامی افغانستان در دو سالی که از تسلطاش بر این کشور میگذرد، هنوز موفق به کسبِ هیچ شکلی از مشروعیت و رسمیت، نه داخلی و نه خارجی نشدهاست. تنها نکتهای نکویی که طرفدارانِ طبقاتی و تباری این رژیم به آن بالنده هستند، ثبات سیاسی و اقصادیای است که این رژیم با خود به ارمغان آوردهاست. آنان سخن از پیوستگی زندگی در زیر سایهی حاکمیت این رژیم میزنند و باور دارند که افغانستان شدیداً به چنین چیزی نیازمند است. این ایده از ثبات سیاسی معمولاً در مقابل ایدهی وضعیت استثنایی طرح میشود، یعنی وضعیتی که زندگی در آن باوجود تمامی نقصانهایش با امتداد همراه است و خطرِ گسسته شدن این ریسمان وجود ندارد. با پذیرش چنین اصلی، بیدرنگ متوجه میشویم که نه وضعیت اقتصادی افغانستان، نه وضعیت سیاسی این کشور و نه حتا دورنمای آیندهی این کشور هیچیک نوید خروج از «وضعیت استثنایی» را نمیدهند. رژیم طالبان در دو سال گذشته از جانب هیچ رژیمی در جهان بهرسمیت شناخته نشدهاست، اقتصاد افغانستان شدیداً متکی بر کمکهای هفتهوار جامعهی جهانی و ایالات متحده است و دستگاههای مهم دولتی این کشور- بهگونهی مثال دادستانی- هنوز تکلیف روشنی ندارند و پیدا نیست که باید بنابر چه قانونی کار کنند و یا چه کسانی کار کنند. این رژیم در دو سالی که گذشت جز سرکوب گسترده و بیرحمانهی تمامی مخالفان و معترضان خویش، موفق به انجام کار شمردنی دگری نشدهاست. حتا در تمامی این بیستوچار ماه، ما شاهد گسترش روزافزون دایرهی این سرکوبها و برخوردهای استبدادی بودهایم، بستن آرایشگاهها، گشتهای امر بالمعروف، محدودیتهای رسانهای و نهایتاً بسته ماندن مکتبهای دختران، همگان خبر از پرترهی ناتمامی میدهند که هرچه بیشتر بهسمتِ کامل شدن آن نزدیک میشویم، با تصویری نازیباتر و تندتر روبهروییم. -

معمای ماندگاری
گلیم بحثهای رسانهای در مورد امکان ماندگاری و یا سقوط رژیم طالبان، آنگاه پهن شد که انس حقانی، عضو بلندپایه و به ظنِ شماری چهرهی نسل جدید گروه طالبان، طی اظهاراتی بحثبرانگیز و در واکنش به موجِ اخیر گفتارها در مورد ضرورت مشارکت در نظام سیاسی افغانستان و ایجاد آنچه به تکرار «حکومت همهشمول» خوانده میشود -و در واقع امر، هدف از «همه» در این ترکیب همان چهرههای برجسته و صاحبانِ قدرت در دو دههی پسین افغانستان است- گفت که رژیم آنها برنامهای برای تغییر ساختار سیاسی و یا عقبنشستن از مواضع کنونی خود ندارد. او در ادامه گفت:« مردم خاطرجمع باشند، ما به آسانی قدرت را به دست نیاوردیم تا آن را به آسانی از دست دهیم.» و همین سخنان او سرچشمهی گمانهزنیها و ابراز نظرها در مورد امکان ماندگاری و یا فروپاشی رژیم طالبان در افغانستان شد. حامیان جبههی مقاومت باور دارند که زمان زیادی تا فروپاشی رژیم طالبان باقی نماندهاست و آنها در فرصتی کوتاه بهواسطهی فشار بینالمللی، عدم رسمیت، تحریمهای اقتصادی و ناتوانی از ادارهی کشور و پاسخ گفتن به نیازهای مردم، دوباره به کوهها و پناهگاههای خویش برگشته و قدرت در کابل به صاحبان پیشیناش بازخواهد گشت.
از سویی دگر، آنانکه طرفدارِ رژیم حاکم بر افغانستان هستند و یا بنابر هرملاحظهای- چه طبقاتی، چه دینی، چه قومی- به حاکمیت این گروه رضایت دارند، باور دارند که این رژیم به مراتب بهتر از رژیم جمهوری بوده و در این دو سالی که قدرت را در دست گرفته، بهتر از تمام آن بیست سالِ حضورِ جامعهی جهانی و ناتو در افغانستان خدمتگزاری نموده و به مشکلات کلان مردم رسیدگی کردهاست. آنان تکیهی فراوانی به بهبودِ امنیت در کلانشهرها و خصوصاً کابل دارند و از کاهشِ آمار جنایتهایی چون دزدی، قتل و اختطاف سخن میگویند و شادماناند. آنها از نارضیان از کارکرد رژیم میخواهند به این حاکمیت فرصت دهند تا بتواند تمامی بالقوگیهایاش را بلفعل ساخته و استعدادهای نهفتهاش را شگوفا کند. و نهایتاً نیز باور اکثریت آنها این است که طالبان، تنها گروه موجود در صحنهی سیاست افغانستان است که میتواند به تمام کشور حکم راند و هرنوع عصیان و اغتشاشی را درجا خاموش کند و کشور را راهیِ راه توسعه و تبدیل شدن به قدرتی منطقهای سازد.
ولی کناره از این جهتگیریها و سنگ اینوآن را به سینه زدنها، واقعیت بدیهیای که در مورد رژیم طالبان نباید از نظر دور داشت، سرشت مستبد و خشونتگرای این گروه است. طالبان، از پایینرتبهترین نظامیان تا بلندپایهترین سیاستگران، همه بنابر تعلیم ایدئولوژیکی که دیدهاند و باتوجه به سرگذشت تاریخیای که نهایتاً به کامگاری آنها منتج شد، گرایشی نیرومند به توسل به خشونت برای حل مسئلهها دارند. همین واقعیت ساده که در هفتههای نخست حاکمیت آنها نوارهایی از مجاهدان این گروه نشر میشد که گوشی هوشمند جوانی را بخاطر محتوای ناپسندش شکستهاند، نشانگر این واقعیت کلیست که این گروه بنابر سرشت خویش، راهِ حل مسئلههای خُرد و بزرگ را در «شکستن» عامل و آبشخور آنها میجوید و مینگرد. در این مورد نیز، تنها گونهی برخوردی که از چنین رژیمی میتوان بهصورت عقلانی توقع داشت، گرویدن به خشونت و سرکوب بیرحمانهی هرکسی است که حتا مظنون به تخریب حاکمیت باشد. در چنین رژیم و باوری نمیتوان با دلی باز و خیالی آسوده سخن از «مشارکت سیاسی» و تغییر ساختار قدرت زد. به این معنا که سخنان انس حقانی دستکم در مورد ماهیت گروه آنها، کاملاً صادق است، آنها با زور و خشونت عریان ناتو و حکومت مورد حمایت آن در کابل را سرنگون کردند و این سرنگونی، تبدیل به سرنمونی برای طالبان شدهاست که گمان کنند هرمشکل و معضلی را با همین دستبُرد به سلاح و باروت میتوانند حل کنند و هرگرهی را با دندان بگشایند. ضعف جمهوری نئولیبرال در ایستادگی برابر این گروه و پرپر شدنِ مدعیان مقاومت و متوقف کردنِ سلسلهی پیروزیهای این گروه، به یکهتازی طالبان در عرصهی سیاست افغانستان منتهی شدهاست و این یکهتازی به آنها اعتماد به نفسی کافی برای محکم کوبیدنِ درِ هرگونه از مصالحه و یا شراکت در قدرت را فراهم آوردهاست. در شرایطی که در تمام افغانستان، حتا یک شهرستان نیز خارج از ادارهی نیروهای طالبان نیست، بدون تردید که آنها حتا خواب از کف دادن قدرت را نیز نمیبینند. و چنانکه در همین نوشتار آورده شد، روحیه و ماهیت این گروه نیز مجال زیادی به گفتوگو و مباحثه نمیدهد و آنها- چه در درون رژیم خویش و چه با اطراف خارجی- هماره عنصر خشونتگرایی، خودکامگی و استبداد را متبلور میکنند. آنها تنها آنگاه تن به گفتوشنود و نشستن روی میز در میدهند که در موضعی ضعیفتر واقع شده باشند و بقای خود را خطر ببینند، چنانیکه همین اتفاق پس از نشست بُن افتاد، ولی اینک که آنها قدرتمندترین نیروی سیاسی افغانستان، چه در عرصهی نظامی، سیاست داخلی و حتا سیاست خارجی هستند، بدون تردید میل تقسیم کردن چیزی را با کسی ندارند. نیروهای مخالف طالبان چه در داخل کشور و چه در خارج از آن، هنوز توان آوردنِ هیچگونه فشار علنی و مستقیمی را به رژیم کابل ندارند، تنها کاری که در این دو سال از آنها دیدهایم، چشم دوختن به سازمانهای جهانی و ابرقدرتهای نظامی است تا مگر فشاری به رژیم وارد کنند و یا اگر همای اوج سعادت به دام ما افتد و دوباره قدرت نظامی بزرگی به افغانستان حمله کند و بساط آنچه این مخالفان «تروریسم» میخوانند را برچیند، ولی باید بهخاطر داشت که ما، به اندازهی قدرتمان حق داریم و حق در نسبتی مستقیم با قدرت شکل میگیرد و آنهایی که هیچ قدرتی در افغانستان ندارند، هیچ حقی هم در ساختار قدرت این کشور ندارند. -

درنگی بر گفتههای پسین زلمی خلیلزاد
اظهارات تازهی زلمی خلیلزاد نمایندهی پیشین ایالات متحده برای افغانستان و سفیر سابق این کشور برای افغانستان، عراق و سازمان ملل در مورد اوضاع سیاسی افغانستان و نامحتمل بودنِ حملهی نظامی دوبارهی آمریکا به این کشور حاشیههای بسیاری پدید آوردهاست. خلیلزاد در مصاحبهی اخیرش با صراحتِ تام بیان داشتهاست که آمریکا قصد لشکرکشی مجدد به افغانستان را ندارد و این امکان کاملاً منتفی است. او در ادامه از سیاستگرانِ صحنهی سیاست در افغانستان خواسته است تا با واقعیت امروزِ افغانستان، یعنی طالبان، کنار آمده و سعی کنند که مشکلشان را با همین رژیمِ رویِ کار حلوفصل کنند. البته ناگفته پیداست که رویِ سخنِ خلیلزاد با آنعده از سیاستگران و پیشوایان تباری و منطقهایست که از آنها به نامِ رهبرانِ «حوزهی مقاومت» یاد میشود. چهرههایی که کینی درازدامن و تاریخی با جنبش طالبان داشته و دارند و تا هماینک نیز سرگرم مخالفت و فعالیت علیه رژیم این گروه هستند، ارچند بهگونهای نامنسجم، پراکنده و بدون طرحی روشن برای آیندهی افغانستان.
گفتههای خلیلزاد –طبیعتاً- واکنشهای تندی در میان این سیاستگران برانگیخت. اعلامیههای بسیاری پخش شدند، توییتهایی که خبر از «سخنگوی طالبان» بودنِ خلیلزاد و همسویی تباری او با این گروه میدادند تا اخمها و خشمِ ناشی از میهندوستی و خواستاری بهپا خواستن ملت برای رقم زدنِ سرنوشت خویشتن. ولی بینندهی عامی بیشک از خویش میپرسد که چه چیزی گفتههای خلیلزاد را برای این قشر از کنشگرانِ سپهر سیاسی افغانستان تا این پایه مهم میکند و عاطفههای آنها را بهسطح میآورد و به غلیان میرساند. در حدیکه دفتر عطا محمد نور، والی پیشین بلخ، با پخش اعلامیهی شورمند و انباشته با خشم و نکوهش، خلیلزاد را برای بهکام نیستی فرستادن «جمهوریت» و مردمسالاری در افغانستان مینکوهد و او را در فاجعهای دو سال پیش در افغانستان صاحبتقصیر میداند.
البته در اینکه ایالات متحده باید نقش حیاتی و ارزندهی خود در پدیدآمدنِ بحران امروز افغانستان را بپذیرد و مسئولیت رفتارها و مواضع مبهم و ناروشن خویش در قبال طالبان را به گردن گیرد، تردیدی نیست. از سویی دگر رویهها و کردارهای رژیم طالبان نیز باتوجه به تاریخ این جریان و مبانی نظریای که این جریان از دفاع میکند، جای تعجب بسیاری ندارد. ولی در مورد این رهبران، تا چه اندازه معقول است که ما حضورِ تمامقد آمریکا را در فاجعهی امروزی نگریسته و بهچشم آوریم و حتا بزرگتر از آنچه هست جلوه دهیم، ولی نقش دستگاه قدرت و این کنشگران سیاسی که بنابر گزارشهای متعدد معتبرترین پایگاههای نظارت و دیدبانهای بینالمللی، در رأس یکی از فاسدترین، ناکارآمدترین و پوشالیترین رژیمهایِ جهان قرار داشتند را چنانکه باید زیر چشم نیاوریم. کسانیکه ماجراهای درگیریهای درونی، رسواییهای بزرگ و گذشتهی سیاسی آنها هنوز بهخاطر عامهی مردم این کشور است، چرا باید دوباره مورد اعتماد قرار بگیرند؟
حتا در سطحی عمیقتر و اساسیتر میتوان پرسید که اینهایی که اکنون خود را «قهرمانان ضدطالب» میدانند، باورهای سیاسی و فکری آنها چه تفاوت جوهری و بنیادینی با طالبان دارد. آیا آنها باورمند به حاکمیت اسلام سیاسی نیستند. و اگر هستند آنگاه چرا باید کسی آنها را بر طالبان مقدم و خواستنیتر بداند. کسانیکه از جهات بسیاری میتوان شباهتهای آنان با طالبان را نگریست، آنان چون طالبان در گذشتهی سیاسی خویش بهجد متهم به ارتکاب جنایت جنگی بودهاند، همچون طالبان مورد حمایت استخباراتها و دولتهای منطقه و فرامنطقه بودهاند و آنها که مثل طالبان بزرگترین ابزار آنها برای جذب نیرو و فدایی، ایدهی «جهاد» و تقدس آن بودهاست. و آنها که بدتر از طالب، متهم به خیانت و تاراج کمکهای جامعهی جهانی در دو دههی پسین برای بازسازی افغانستان بودهاند. بهراستی، آنها چقدر گزیدنیتر از طالبان هستند.
نیروهای ضدرژیم در افغانستان، دچار خلایی عمیق در فکر و روایت هستند. نیروهایی که بناست که برای افغانستان نسخهی بدیل (Alternative) ارائه کنند، طرحی مشخص و روایتی قابل توجه ارائه نکردهاند و یکی از دلایل پیشتازی و هژمونی روزافزون طالبان در فضای سیاسی و فکری کشور نیز همین است، زیرا حرف قابل اعتنایی در نقطهی مقابل وجود ندارد و تمامی کنشها و کردارهای این اپوزیسون، در همین گلایه از خلیلزاد و متهم کردنِ آمریکا به بیوفایی و نشر یک بیت شعر خلاصه میشوند، ولی این جنبش هنوز راهکاری بدیل برای گذار از بنبست ارائه نکردهاست و هویتی سراپا سلبی، که همان دشمنی سنتی با طالبان باشد، را داراست و از سازندگی و ایجاب و از ترسیم دورنمایی از وضعیت و پرداختن به آیندهی افغانستان عاجز است. نیروهای مدنی در افغانستان میتوانند در اندیشهی تالیف هویتی جدید و مستقل برای خویش باشند تا بتوانند از با اتکا بر آن کیستی و پایگاه به نقد وضعیت پرداخته و راهی به رهایی بیابند. از بازماندههای دورهی جهاد اتحاد شوروی و پسماندههای دورهی جمهوری اسلامی، بعید است گل تازهی شگفتن گیرد. -

رسانه و بیان
نزدیک به دو سال از فروپاشی جمهوری و پیدایش شکافی ژرف در تاریخ معاصر افغانستان میگذرد. آشفتگیهای گونهگون سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی همگان گواه آنند که ما در تیرهترین روزهای تاریخ جمعی خویش بهسر میبریم. در روزهایی که بیشتر از هرروزی در پیش، نیازمند رسانههایی کاردان، معیاری و متعهد است تا روزهایی چنین مهم و تاریخی را با تعهد به حقیقت و اصالت، بازتاب داده و آنها را ازآنسان که هستند در آینهی تاریخِ آینده متجلی کند.
در این دو سالی که از تجدید حیاتِ رژیم طالبان در افغانستان میگذرد، رسانههای این کشور- چه تصویری، چه صوتی و چه چاپی- درگیر زوالی روزافزون و سرکوب و سانسوری بیوقفه بودهاند. نهتنها کمیتِ رسانهها در افغانستان در این دوسال با دو دههی پیش از آن، قابل قیاس نیست، بلکه کیفیت کار این رسانهها نیز در این دوسال از عرش به فرش فرود آمدهاست. البته یگانه عامل این نزول، کمکاری و فقدان تخصص در میان کارمندان رسانه در کشور نیست، بلکه برخورد تند و آمیخته با خشونت رژیمِ طالبان در کابل و فرار متخصصان امور رسانهای از کشورـ بهدلیلِ ضدیت آشکار طالبان با خبر و خبرنگار- نیز تاثیری گود بر انحطاط کمی و کیفی رسانهها در افغانستان داشتهاست. اما با اینحال خاموش کردن صداهای رسا و بلند، کاری است دشوار. رسانهها ارچند در داخل افغانستان اجازهی فعالیت گسترده و معیاری را ندارند و ناظران حاکمیت مدام به چندوچون کارهای آنها دست مییازند، اما به لطفِ ابزار ارتباطی مدرن و زدایشِ فاصلهها در جهان جدید، کارگران رسانهای در تعبید و دور از افغانستان نیز، سعی بر پوشش و بازتاب رخدادهای این کشور دارند.
اندیشه همیشه آزاد است. و هیچکس هرگز توان در بند کشیدن آن را نداشتهاست، از خودکامهترین شاهان تا تمامیتخواهترین دیکتاتوران، ولی ابراز اندیشه، میتواند آزاد نباشد، بیان ممکن است آزاد نباشد. آزادی بیان حق انسانی و طبیعی همهی باشندگان زمین است و سلب آن، زیرپا گذاشتن بنیادیترین حق آدمی، حق ابراز وجود، حق بودن و گفتن آنچه که انسان آن را شایستهی گفتن میداند. در افغانستان امروز، حتا سخن گفتن از آزادی بیان نیز خطرآفرین و مردود است و آنکه سخن از آزادی بیان بزند، حتا حق زیستن و حیات خویش را هم به خطر انداختهاست. در چنین شرایطی که راهِ گفتن در داخل افغانستان ناهموار و بستهاست، تنها چاره و راه باقیمانده برای بازتابِ «روایت مردم» انجام کار رسانهای از دور و در تبعید است.
پابلیک تریبون رسانهای است در تبعید که متعهد و باورمند به کار رسانهای پیگیر و معیاری بوده و آزادی بیان را حق بدیهی همهی انسانها میداند و ازهمینرو، در پی فراهمآوری عرصهی مطمئن و قابل اتکایی است که در آن نهتنها رویدادهای تاریخیِ این بٌرهه از تاریخ افغانستان بهدرستی ثبت و منعکس شوند، بلکه زمینهی پخش و نشر آرای ناهمگون و متکثر در مورد مسائل جدی مردم افغانستان نیز مهیا گردد. در کنار این، پابلیک تریبون سعی در ایجادِ امکانِ گفتوگویی سازنده و مفید در میان گفتمانهای متفاوت در مورد وضعیت افغانستان است، بدون تمایل یا گرایش به هیچیک از اطراف معرفتی و سیاسی درگیر و با رعایت اصلِ بیطرفی در کار معیاری.
ما ضرورت ایجاد چتر و مامنی برای اندیشههای گونهگون در مورد افغانستان و بازتاب رخدادهای افغانستان را بهخوبی درک کردهایم و باورمند به آزادی بیان در مقام بدیهیترین حق بشر هستیم، سعی ما و دگر رسانههای تبعیدی این است که صدای ناشنیدهی مردم خویش را به بلندترین گونهی ممکن بازتابانیم.