کاظم جلالی، سفیر ایران در روسیه، در نشستی در مسکو که افغانستان و امنیت آسیای مرکزی از محورهای اصلی آن بود، بخش عمدهی سخنانش را به جنگ ایران با امریکا و اسرائیل اختصاص داد و در اظهارات گزارششدهی او، اشارهی مشخصی به افغانستان دیده نمیشود.
این سکوت در شرایطی توجهبرانگیز است که بحث دربارهی آیندهی جغرافیای سیاسی افغانستان و بهویژه ایدهی «راهحل دو کشور» در میان بخشی از فعالان، کارشناسان و جریانهای سیاسی بیش از گذشته مطرح شده است. در این دیدگاه، مسئله دیگر صرفاً اصلاح نظام سیاسی موجود یا تشکیل حکومت فراگیر نیست، بلکه سخن از شکلگیری دو واحد سیاسی مستقل، افغانستان و خراسان، با مرزها و ساختارهای حکومتی جداگانه است.
یکی از چهرههایی که این بحث را در قالبی صریحتر مطرح کرده، عبدالله خداداد، دیپلمات پیشین افغانستان در امریکا است. او در گفتوگویی با «پرسوگفت» اطلاعات روز، مسئلهی افغانستان را در چارچوب آنچه «دو فرهنگ سیاسی غیرقابل جمع» میخواند، توضیح داده و از «حکایت پایانیافتهی افغانستان» و راهحل خود برای بنبست کنونی سخن گفته است. معرفی رسمی این گفتوگو نیز همین دو مفهوم، «حکایت پایانیافتهی افغانستان» و «دو فرهنگ سیاسی غیرقابل جمع»، را از محورهای اصلی دیدگاه او معرفی میکند.
در منطق این دیدگاه، بحران افغانستان تنها محصول طالبان، شکل حکومت یا نحوهی تقسیم قدرت نیست. مسئله عمیقتر، به دو برداشت متفاوت و ناسازگار از دولت، هویت، جامعه و مناسبات قدرت بازمیگردد؛ دو فرهنگ سیاسی که به باور حامیان این نظریه، تلاش برای قرار دادن اجباری آنها در یک ساختار واحد، بارها به بازتولید بحران انجامیده است.
به این ترتیب، «راهحل دو کشور» از نگاه طرفدارانش نه فدرالیسم است، نه خودمختاری و نه تقسیم اداری قدرت. سخن از دو کشور مستقل است که هر یک ساختار سیاسی، نظام حقوقی، سیاست خارجی و ترتیبات امنیتی خود را داشته باشند و روابط میان آنها نیز مانند دو همسایهی مستقل تعریف شود.
در این روایت، خراسان نیز صرفاً یک نام تاریخی یا فرهنگی نیست، بلکه بهعنوان یک بدیل سیاسی مطرح میشود. مفهوم خراسان در تاریخ معاصر بارها در برابر روایتهای هویتی مسلط در افغانستان به کار رفته و در برخی جریانها به چارچوبی برای بازتعریف جغرافیای سیاسی تبدیل شده است. دانشنامهی ایرانیکا نیز اشاره میکند که «خراسان» در روایتهای سیاسی معاصر، بهویژه در میان برخی جریانهای غیرپشتون، بهعنوان بدیلی در برابر ساختار سیاسی پس از ۱۷۴۷ مطرح شده است.
در روایت حامیان راهحل دو کشور، قلمرو خراسان میتواند از بدخشان در شمالشرق تا هرات در غرب و بخشهایی از مناطق مرکزی و شرقی، از جمله کابل، لوگر و غزنی را در بر گیرد. در چنین طرحی، افغانستان و خراسان دو جغرافیای سیاسی مستقل خواهند بود، نه دو واحد خودمختار در یک نظام مشترک.
در سالهای گذشته نیز اسناد و نوشتههایی با عنوان تشکیل «کشور مستقل خراسان» منتشر شدهاند که صریحاً بر جدایی سیاسی و شکلگیری دو کشور مستقل تأکید دارند. در یکی از این طرحها آمده است که دو طرف میتوانند روابط سیاسی دوستانه داشته باشند، اما الزاماً در یک کشور واحد زندگی نکنند. این نشان میدهد که بحث دو کشور، دستکم در بخشی از فضای سیاسی، سابقهای فراتر از تحولات ماههای اخیر دارد.
در چنین زمینهای، سکوت کاظم جلالی اهمیت سیاسی بیشتری پیدا میکند. ایران یکی از مهمترین همسایگان افغانستان است و تحولات این جغرافیا مستقیماً با امنیت مرزی، تجارت، آب، مهاجرت و موازنهی قدرت منطقهای تهران پیوند دارد. از همین رو، نپرداختن نمایندهی ایران به افغانستان در نشستی که این کشور از موضوعات اصلی آن بود، برای طرفداران «راهحل دو کشور» میتواند فراتر از یک انتخاب سادهی دیپلماتیک تفسیر شود.
این برداشت زمانی برجستهتر میشود که جلالی تنها چند روز پیش از این نشست، در «فرمت مسکو»، دربارهی افغانستان سخن گفته و ایجاد یک ساختار سیاسی فراگیر را برای ثبات این کشور ضروری دانسته بود. در نشست تازه، اما نه از حکومت فراگیر سخن گفت، نه از طالبان و نه از آیندهی سیاسی افغانستان.
برای طرفداران راهحل دو کشور، همین تفاوت میان دو موضع میتواند پرسشبرانگیز باشد. آنان استدلال میکنند که تغییرات بزرگ ژئوپولیتیک همیشه با اعلام رسمی آغاز نمیشوند و در مراحل نخست ممکن است در تغییر زبان، حذف برخی مفاهیم از ادبیات دیپلماتیک یا سکوت در برابر موضوعاتی که پیشتر دربارهی آنها موضعگیری میشد، بازتاب پیدا کنند.
بر همین مبنا، سکوت جلالی میتواند این گمانهزنی را تقویت کند که دستکم بخشی از بازیگران منطقهای در حال بازنگری فرضیات پیشین خود دربارهی دوام ساختار سیاسی کنونی افغانستاناند. از نگاه حامیان این نظریه، اگر بحران بیش از یک مسئلهی حکومتی و حاصل برخورد «دو فرهنگ سیاسی غیرقابل جمع» باشد، راهحل نیز ممکن است دیگر در محدودهی اصلاح همان ساختار جستوجو نشود.
این نکته، راهحل دو کشور را از طرحهای متعارف مانند حکومت فراگیر، تمرکززدایی یا تقسیم قدرت متمایز میکند. در این الگو، مسئله نه سهم بیشتر گروهها از حکومت، بلکه پایان دادن به اجبار برای زیستن در یک چارچوب سیاسی واحد است.
طرفداران این دیدگاه معتقدند که تشکیل دو کشور مستقل میتواند امکان شکلگیری دو نظم سیاسی متفاوت را فراهم کند و هر یک از این جغرافیاها بر اساس فرهنگ سیاسی، ساختار اجتماعی و خواست سیاسی خود سازمان یابد. در چنین سناریویی، مناسبات دو طرف نیز به جای رقابت دائمی برای کنترل یک دولت مرکزی، به روابط میان دو کشور همسایه تبدیل خواهد شد.
هیچ موضع رسمی علنی از سوی ایران در حمایت از تقسیم افغانستان یا تشکیل کشوری به نام خراسان اعلام نشده است. با این حال، برای حامیان «راهحل دو کشور»، اهمیت سکوت جلالی دقیقاً در همین ابهام نهفته است: نمایندهی یکی از قدرتمندترین همسایگان افغانستان، در نشستی دربارهی افغانستان، از این کشور سخن نگفته است.
از این منظر، پرسش اصلی دیگر تنها این نیست که ایران دربارهی طالبان یا حکومت فراگیر چه میاندیشد، بلکه این است که آیا در محاسبات منطقهای، فرض دوام جغرافیای سیاسی کنونی همچنان یک اصل تغییرناپذیر محسوب میشود یا سناریوهای تازهای نیز آرامآرام وارد دایرهی بحث شدهاند.
در نبود موضع رسمی، نمیتوان سکوت جلالی را بهتنهایی تأییدی بر «راهحل دو کشور» دانست. اما همزمانی آن با گسترش بحث دربارهی «دو فرهنگ سیاسی غیرقابل جمع»، خراسان و ضرورت بازتعریف ساختار سیاسی، باعث شده این سکوت برای حامیان این دیدگاه به نشانهای قابل تأمل در بحث آیندهی ژئوپولیتیک منطقه تبدیل شود.




